نوشتن را انديشيدن لازم است. انديشيدن براي آنکه بداني چرا و چگونه بنگاري و چطور در ذهن بپرورانيش نثرت را. مجال اين انديشه نويسندهوار را اين روزها کمتر دارم. فکرم، اين فکر بدون مرز بدون محدوديت به کجاها که پر نکشيدست اين روزها. درگيري دارم با خودم برادر، انديشههائي از نوع انديشههاي فلسفياي که تمام چهار – پنج سال ابتداي دهه سوم عمرم را پر کرده بود اين روزها ذهنم را جولانگاه خويش کرده است. با اين تفاوت که آن انديشهها بيشتر فلسفههاي سياسي بودند و جنگ ذهني من با اين انديشههاي فلسفي و تحليل و نقد آنها. بعد از آن انديشههاي فلسفياي بود راجع به زندگي. انديشههائي که شاکله اصلي شخصيتم را شکل داد و هنوز با وجود تمام انديشههاي جديدي که گاه واميداردم که تغييري دهم در نگرشم نسبت به موضوعي، آن شاکله شکل گرفته در آن سالها هنوز پا برجاست. اما انديشههاي اين روزها اصلا پيرامون فلسفه سياسي نيست. پيرامون فلسفه زندگيست و رفتارها، بايدها و نبايدها، هنجارها و ناهنجارها و تعريف قابل انعطاف هر يک.
نيمه دوم دهه دوم زندگيم سر پرشورم جولانگاه انديشههاي هنجار شکنانهاي بود که کمتر هم سالي را هم زبان خويش مييافتم. جبر روزگار آنگونه رقم خورده بود که بچگي نکرده باشم، چندان. بسيار زود بايد معني مفاهيمي نا آشنا براي يک کودک را ميفهميدم پس در آن سالها ديگر دوستانم غالبا هم سنم نبودند چرا که افکارم و دنيايم کمابيش با آنان متفاوت بود. از هر آنچه رنگ و بوي هنجار داشت متنفر ميشدم و سعيم برنتافتنش بود و هنجارها بايد برايم ثابت ميشدند تا بپذيرمشان وگرنه مذموم بودند و ناثواب. از فرهنگ و دين گرفته تا مانيفيستهائي که آن روزها ميشناختم براي زندگي کردن. عقايد و رسوم کارشان سخت بود. کاملا منفي ميشدند و بايد مدتها با ذهنم ميجنگيدند و خود را و فوائدشان را به رخ ميکشيدند تا آن ها را از ليست منفيها و مذمومها به ليست مطلوبها بياورم. حتي نوروز و سال تحويل که امروز ميپرستمشان از اين فيلتر ذهني عبور کردند.
پوپر را که شناختم- جالب بود که با انديشههايش بعد از ديگران آشنا شدم و مدتها انديشههايش و فلسفهاش جنگي فکري برايم ساخت. خودم با خودم. تمام اين افکار و انديشهها بايد از دلشان و برآيندشان انديشه خودم را بيرون ميداد. بايد براي خودم خيلي چيزها را ميشناختم و خيلي چيزها را به باور ميرسيدم.- دايره مالکيت شخصي و تفکر شخصي، آزادي فردي و حريم و حقوق فردي برايم رنگ و بوي ديگري پيدا کرد. در فلسفه غير سياسي به همان اندازه فلسفه سياسي در معادلات ذهنيام نقش بازي کرد. اکثر تحليلهايم در حوزه نقد عملکردها و تفکرات با ابزار “آيا اين رفتار مزاحم کسي هست؟ آيا خواسته اين يکي به ديگري ربطي دارد؟ آيا اين تفکر مزاحم کسي است؟” سنجيده شد و حريم خصوصي انسانها در تفکرات و در اعمال رنگ و بوي ديگري گرفت.
بحثي رخ ميدهد نه در درون خود ميان چند انسان که تو يکي هستي. مي بايست دفاع کني از انديشه آزادي و لزوم پاس داشتن حريم شخصي انسانها. اما سخن در پي تبيين يک انديشهاست که انديشه تو نيست و تا ميايي به انديشه خود بپردازي با اين حرف مواجه ميشوي که انسان آزاد است و تو آزادي و من که هر طور دلمان ميخواهد بينديشيم و زندگي کنيم- آن چه که تو قبول داري و با تمام وجودت به آن ايمان داري- اما اگر ديگري اينگونه بينديشد آزاد است در انديشهاش، من هم آزاد بايد باشم در انديشهام و در قبول نداشتن انديشه اي که به آن احترام ميگذارم.
نقش احساس برايم مغفول مانده بود سالها و جايش را تمامي به منطق و انديشه داده بودم ميانديشيدم حتي در ازدواج که مهمترين تصميم زندگي هر انساني است، احساسم را کناري مينهم و با انديشهام با آن طرف ميشوم. آمد آن موقعي که اصلا انتظارش را نداشتم و نتوانستم احساسم را ناديده بگيرم. رنگ و بو و قدرتش را در من، مني با شعار خرد گرائي محض، آن چنان به رخ کشيد که يادم بماند احساس خيلي کارها ميکند و اگر با انديشه و خرد مخلوطش کردي موفقي و هميشه سربلند از هر انتخابي در زندگيت. اين کار را کردم خرد، انديشه و احساسم با هم مرا به اين مسير عاشقانه سوق دادند و من خوشحالم امروز و راضي. امروز انديشه نويسندگي نبود اما حسش بود و اين حس را به قلم وصل کردم و جلويش را با هيچ نگرفتم. گوئي احساس سبکي ميکنم.
مرسي از طريق شما نيلوفر را پيدا كردم!