دراک
دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارمبایگانیِ اوت, 2007
عموهايت را مي گويم
نه بخاطر آفتاب
نه بخاطر حماسه
به خاطر سایه بام کوچکش
به خاطر ترانه ای کوچک تر از دست های تو
نه بخاطر دریا
به خاطر یک برگ
به خاطر یک قطره
روشن تر از چشمهای تو
نه بخاطر دیوارها
بخاطر یک چپر
نه بخاطر همه انسانها
بخاطر نوزاد دشمنش شاید
نه بخاطر دنیا
به خاطر خانه تو
به خاطر یقین کوچکت
که انسان دنیائیست بخاطر آرزوی یک لحظه من که پیش تو باشم
بخاطر دستهای کوچکت در دستهای بزرگ من
و لبهای بزرگ من بر گونه های بی گناه تو
بخاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی
بخاطر شبنمی بر برگ
هنگامی که تو خفته ای
بخاطر یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببینی
بخاطر یک سرود
بخاطر یک قصه در سردترین شبها،
تاریکترین شبها
بخاطر عروسکهای تو
نه بخاطر انسانهای بزرگ
بخاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند
نه بخاطر شاهراه های دوردست
بخاطر ناودان، هنگامی که می بارد
بخاطر کندوها و زنبورهای کوچک
بخاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ
بخاطر تو
بخاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادندبه یاد آر
عموهایت را می گویم،
از مرتضی سخن می گویم.»
شعر از احمد شاملو*
باز هم محسن نامجو
اين قطعه «بگو بگو« محسن نامجو اين روزها چونان مسکني بر ذهن و روح سخت درگيرم اثر ميکند که قدرتش را ده ديازپام ده ندارد. قطعهاي ست از آن موسيقي ها که من موسيقي نابلد را اينگونه آرامش ميبخشد. از آن قطعهها که در عين آرامش بخشي انگار با روحت سخنها ميگويد. از آن ترانهها که موهايت را سيخ ميکند. آرامشي ميبخشد نه خلسهوار، بلکه انرژي دهنده. از نوع آرامشها که همزمان درون وجودت، از آن ته اعماق وجودت، برانگيختگي و انرژي حس ميکني. ترانهاش، ترکيبي است از شعر به قول شاملو، بزرگترين شاعر تمام دورانها و تمام زبانها، حافظ بزرگ، و سرودهغریب خانمی به نام آرزو خسروی. حس اين شعر را نامجو از حافظ عاشق پيشه و رند ميگيرد و با حس دلدادگي خويش مياميزد و اين حس بايد باشد که با روح ارتباطي عميق پيدا ميکند و موهاي آدمي را سيخ ميکند. اين مو سيخ شدگي با آن مو سيخ شدگي شنيدن قطعات ياني خيلي فرق ميکند. با اينکه موسيقي زباني است جهاني اما اين يکي ارتباطش بومي است، ايراني است و با خودش تاريخي دارد به قدمت حافظ.
بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را
بگو بگو
که شکارت کنم بگو
که شکارت کنم به غمزه مویم و آه
ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز فتنه کینم و آه
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویههای غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته پایم و آه
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعهی دولت به نام ما افتد
شکن شکن
که شیارت کنم شکن
که شیارت کنم ز شرح شاهد و شور آه
شکن شکن
چه شرارت کنم شکن
چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور
بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته پایم و آه
ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز فتتنه کینم و آه
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
به نیمهشب اگرت آفتاب میباید
ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت ک…
اين هم شعر حافظ:
هماي اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذري بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط كلاه
اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد
شبي كه ماه مراد از افق طلوع كند
بود كه پرتو نوري به بام ما افتد
ملوك را چو ره خاكبوس اين در نيست
كي التفات مجال سلام ما افتد
چو جان فداي لبت شد خيال مي بستم
كه قطره اي ز زلالش به كام ما افتد
خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز
كز اين شكار فراوان به دام ما افتد
ز خاك كوي تو هردم كه دم زند حافظ
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد
به نا اميدي از اين در مرو بزن فالي
بود كه قرعه دولت به نام ما افتدهماي اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذري بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط كلاه
اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد
شبي كه ماه مراد از افق طلوع كند
بود كه پرتو نوري به بام ما افتد
ملوك را چو ره خاكبوس اين در نيست
كي التفات مجال سلام ما افتد
چو جان فداي لبت شد خيال مي بستم
كه قطره اي ز زلالش به كام ما افتد
خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز
كز اين شكار فراوان به دام ما افتد
ز خاك كوي تو هردم كه دم زند حافظ
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد
به نا اميدي از اين در مرو بزن فالي
بود كه قرعه دولت به نام ما افتد
تقریبا در همین رابطه: خاطراتی برای فردا
آي هري پاتر قربان آن زخمت برم
چه ميکنه اين هري پاتر اين روزها. کل تعطيلي آخر هفتهمان در غبار هري پاتر گذشت.
ما با يک جمع چند نفره از دوستان و آشنايان اين پنجشنبه و جمعه آنقدر با هم بوديم که ديگه احتمالا تا آخر اين هفته تحمل ريخت همديگر را نداريم. در اين با هم بودنها که اينهفته بخشي در منزل ما و بخشي در باغ گذشت. اول از همه هري پاتر نقش اول را داشت. در يک زمان به خودم آمدم ديدم جمعي به فيلم جديد هري مشغول و جمعي کتاب آخرش در دست آنچنان غرق کتاب شده بودند که هر چند وقت يکبار بايد تکانشان ميدادم ببينم نفس ميکشند يا نه. الهي ذليل بشي لرد ولدمورت که اينطوري با اين جاودانهسازهايت هري را در دردسر انداختي و نفس ما را به شماره. الهي به جادوي سياه خودت دچار بشي الهي اون جيني رم کنه بخورتت درسته. الهي جي کي رولينگ خر شه تبديلت کنه به يک جن خونگي تو سري خور. الهي درد و بالاي کريچر بخوره تو سرت.
در اين دو روز اتفاقات جالب افتاد که شامل موارد ذيل بود:
سقوط ناقص يک عدد بنده در موتور خانه بر اثر شکستگي دربش زير پايم در حال رقص با خواهر زن جان.
انداختن و شکاندن يک بطري در حالي که محو جمال همسر در هوا و آفتاب باغي بودم.
رفتن شيشه و طبعا بريدن پاي يک دختر نازنين که احتمالا باباش دست ما سپرده بود.
پرتاب شدن دختر عمه محترمه عيال!! در استخر و برخورد شديد بازو و زير بغلش با لبه استخر که اگر معجون جادوئي ice نبود قطعا صدمات بيشتري متحمل ميشد.
خوش آمدن پسر عموي هنرمند سوسيال بامرام همسر از اين معجون جادوئي و از اينکه يکي ديگر برايش معجون جادوئي بمالد و نود و هفت بار استفاده از آن در هر فرصت مقتضي که يادش ميامد.
جا گذاشتن پنج کيلو جوجه آماده به طبخ در منزل و برگشتن ساعت چهار عصر و کباب درست کردن با يک آقائي که احتمالا بعدا ظاهر ميشود فعلا در آتشدان غيب شده و در موارد ضروري ظاهر ميشود، در بالکن خانه ما با يک منقل قرضي از ممد بقال سر کوچهمان.
رفتن پودر جادوئي ذغال در چشمهايمان هنگام درست کردن کباب به مقدار کافي به دليل کوچکي بالکن.
اولتيماتوم شديد اللحن وزير سحر و جادو – بخوانيد همسر محترم – که هر کس کتاب را تمام کرده راجع به آن اطلاعات لو بدهد سر و کارش با آزکابان و ديوانهسازهاست.
غيبت هايگريد ( تينيو سابق) در اين دو روز به علت جراحت زانويش که در موقع شوخي با اژدها برايش پيش آمده بود.
مقدار بسيار زيادي سخنراني درباره گروه Disgusting ها که توسط قهرمان فمنيسم و Anti Disgusting ايراد شد و کشف ايشان درباره افتتاح شعبه ارائه محصولات Disgusting ها در کانادا. (توضيح اينکه ديسگاستينگ ها گروهي هستند مثل اسلايترين يا ديگر گروههاي جادوئي که تا به حال در جامعه جادوئي مغفول ماندهاند و کسي به قدرت آنها خصوصا در مورد تهيه انواع جادوهاي سياه گازي کمتر پي برده است البته ذکر اين نکته ضروري است که همه ديسکاستينگها اين قدرت را ندارند و بعضي از آنها در اين زمينه فشفشه هستند، اما آنها که دارند به اندازه همه آنها که ندارند و نيز به اندازه تمام کره خاکي به اين جادو مسلطند.)
اضافه ماندن مقدار متنابهي جوجه در کمال تعجب که صد البته نبود هايگريد از علل اصلي اش بود البته اگر قرار بود باشد به جاي پنج کيلو چهل و پنج کيلو ميخريدم.
و آخر اينکه نازنيني است اين نيما….
پي نوشت: اين هم صحنهاي از هري پاتر خواني

زندگي،خوشبختي،آرامش
گاهي دلم ميگيرد، از خيلي چيزها.
گاهي ناراحتم و بههم ريخته، از خيلي چيزها.
گاهي ميگويم چرا اين دنيا اينجوري است، عقم ميگيرد، از خيلي چيزها.
گاهي اشکم در ميآيد، به خاطر خيلي چيزها
گاهي…
گاهي اما زندگي ميکنم و چون زندگي ميکنم دلم نميگيرد، به هم نميريزم، عقم نميگيرد، اشکم در نميآيد، به خاطر خيلي چيزها…
گاهي درست تر مينگرم زندگي را، چيزها ميبينم که همه خوشبختي است. خوشبختي در يک لبخند است تقديم شده از يک دوست. خوشبختي هلاکت خستگي است به جا مانده از يک باهم بودن و با هم خنديدن. در جمعي باشي که دوست بداريشان و دوستت بدارند، اگر اين خوشبختي نيست پس چيست؟
آرش، اگر آيندهاي بود و در آن اگر بنگري پشت سرت را و ببيني آنگونه زندگي کردي که بتواني به خود ببالي، اگر ديدي شرافت، انسانيت، دوستي و پاکي را فداي هيچ لحظهاي نکردي. اگر ديدي تلاشت تو را به آنجا رساند که ميخواستي و زندگي کردي آن گونه که از خود اثري از نيکي و دوستي و عشق نهادي. اگر انسانها را شناختي از روي رفتار و عقايدشان نه از روي ظاهر با پيش داوري عجولانهات. اگر شناختيشان از روي عقلت نه از روي احساست. اگر دروغ نگفته باشی چون دروغ شنیده ای, اگر نامردی نکرده باشی چون نامردی دیده ای, اگر برای آن که راحت تر باشی خود خواهی را بر نگزیده باشی, اگر به آن ها که دوستت دارند برای گناهشان, که دل نگرانی برای تو بود و تو شاید گاهی به اشتباه سایه سنگینشان را بر خودت و زندگیت حس کردی, لبخند نشان داده باشی و سعی کرده باشی آرامشان کنی با رفتار عاقلانه ات و پرهیز کرده باشي از اعلام نظرت با نشان دادن چنگ و دندان. آن گاه آرامش را زندگي کردهاي نه چيزي بيش از آن و نه چيزي کمتر از آن.
خوشبختي در آرامش است که متبلور ميشود. زندگي کن آن گونه که کردارت برايت آرامش به همراه آورد.
سفر به کردستان عراق 5
در سرتاسر کردستان به شدت با مواد مخدر برخورد ميکنند و مجازاتهاي خيلي سنگيني دارد اما مشروب کاملا آزاد است و همه جا يافت ميشود و مثلا مثل دبي مختص هتلها نيست. خودشان ميگفتند نميدانيم چرا دولت شما آبجو را ميگيرد ولي مواد مخدر زياد داريد. در کردستان ايران اعتياد و مواد مخدر بيداد ميکند که خودشان ادعا ميکنند حاکميت بدش نميآيد جوانهاي کرد معتاد و گوشهنشين باشند تا مبارز جدائي طلب يا استقلال خواه.
چيز جالب ديگري که در کردستان عراق ديدم به خاطر سالها تلاش صدام کمبود شديد نيروي متخصص و با سواد بود اکثر مهندسيني که ديديم از خارج از عراق بعد از سقوط صدام براي ساختن کردستان به عراق برگشته بودند و به شدت نيز تعصب ساختن بهتر کردستان را داشتند. اما اکثرا به شدت ضعف علمي و فني دارند. يک جور هائي آدم ياد ببره ميافتاد اگر چيزي را ديده بودند فکر ميکردند وحي بدمن تغيير آن درست است مثلا رنگ دستگاه ما را چون رنگ دستگاههاي آمريکائي که ديده بودند نبود برايشان مشکلدار شده بود يا اگر يک دستگاهي با يک مشخصاتي ديده بودند نميفهميدند که بر اساس شرايط آن محل اين دستگاه اينگونه است و دستگاه مشابهش براي محلي ديگر ممکن است ظاهرش اينگونه نباشد. يا به يکي از مهندسين آنجا آدرس URL را داشتم ميدادم ميپرسيد با حروف بزرگ يا کوچک؟ گفتم فرقي نميکند. گفت: چرا فرق ميکند.
وقت گشتن آن طوري نداشتيم اما سليمانيه چند فروشگاه پدر مادر دار ديديم. قيمتهاي لباس خيلي گرانتر از ايران بود ولي مثلا موبايل يا شکلات خيلي ارزان بود.
موبايل هم داستان جالبي داشت شرکتهاي خصوصي بسياري موبايل اعتباري ارائه ميدهند مثل شرکت آسيا سل ولي هر کدام در محدوده جغرافيايي خاصي مثلا اگر شما در سليمانيه آسيا سل داري براي رفتن به اردبيل بايد سيم کارت شرکت ديگري را استفاده کني.
جادههاي که ما ديديم چندان فرقي با کردستان ايران نداشت. همه يک بانده و کوهستاني البته به سمت اربيل که به سمت داخل عراق است ميروي بسيار بهتر ميشود.
شايد يک کامنت يا شايد يک ادامه…
آه، مختومقلي
من گهگاه
سردستي
به لغتنامه
نگاهي مياندازم:
چه معادلها دارد پيروزی! (محشر!(
چه معادلها دارد شادی!
چه معادلها انسان!
چه معادلها آزادی!
مترادفهاشان
چه طنين ِ پُروپيماني دارد!
وای، مختومقلي
شعر سرودن با آنها
چه شکوه و هيجاني دارد!
نه!
من نميخواهم باشم
تنها
نوحهخواني گريان. ــ
ميبيني؟
کار ِ من اين شده است
که بيايم به اتاقم هر شام
و به خاموشي خورشيدی ديگر
کلماتي ديگر گريه کنم.
گاه با خود ميگويم:
«سهم ِ ما
پنداری
شادی نيست.
لوح ِ پيشاني ما مُهر ِ که را خورده؟ خدا يا شيطان؟»
باز ميگويم:
«هرچند
دائماً مرثيهيی هست که بنويسي
يا غريو ِ دردی
که دلات را بچلاند در مشتاش،
و به هر حالي
هست
دائماً اشک ِ غمي گُردهشکن در چشم
که سراپای جهان را لرزان بنگری از پُشتاش ــ
هرچند
نابهکاراني هستند آنسو
)چيرهدستاني در حرفهی «کَتبسته به مَقتَل بردن(
و دليراني دريادل اين سو
)چربدستاني در صنعت ِ «زيبا مردن») ــ
همهجا هست اگر چند
)به خود ميگويم باز(
پُل ِ متروکي بر بستر ِ خُشکآبي
در يکي جادهی کم آمدوشد
که پسينمنزل و پايان ِ ره ِ مردم ِ دريادل باشد،
باز
زير ِ پُل
دريا
از جوش نميماند
زير ِ پُل
دريا
پُرصلابتتر ميخواند.»
□
روزگاری
با خود
دردمندانه ميانديشيدم
که پيام از توفانها نرسيد
و نسيمي که فرازآمد از گردنههای صعب
بر جسدهايي بيهوده وزيد ــ
به جسدهايي
آونگ
بر اميدی موهومـ
ليک اکنون ديگر
مختوم
من هراسام نيست
اگر اين رويا در خواب ِ پريشان ِ شبي ميگذرد
يا به هذيان ِ تبي
يا به چشمي بيدار
يا به جاني مغموم…
نه
من هراسام نيست:
ز نگاه و ز سخن عاری
شبنهاداني از قعر ِ قرون آمدهاند
آری
که دل ِ پُرتپش ِ نورانديشان را
وصلهی چکمهی خود ميخواهند،
و چو بر خاک در افکندندت
باور دارند
که سعادت با ايشان به جهان آمده است.
باشد! باشد!
من هراسام نيست،
چون سرانجام ِ پُراز نکبت ِ هر تيرهرواني را
که جنايت را چون مذهب ِ حق موعظه فرمايد ميدانم چيست
خوب ميدانم چيست.
شاملو
عموهايت را ميگويم
.بوی چيزی چند ثانيه شايد به مشامت خورده بود و ديوانه شده بودي بوی بچگی می امد بوی چيزی يا کسی،
يک جای سرد و تنگ پشت ميله و شيشه يه قد بلند يه صورت مهربون که توی کوچولو رو بغل کرده خيلی دوسش داری و می دونی اون هم تو رو خيلی دوست داره برات خوراکی خريده .توی عالم کودکی نميدونی اين آخرين بار که اين مرد قد بلند و قوی بغلت کرده که حسرتش رو تا اخر عمر به دلت می ذارن و ديگه هيچ وقت نيست که با تمام وجود صداش کنی عمو
اين بو يه دفعه از کجا اومد که ديوونت کرد..
فمنيسم
فمنيسم (Feminism) در اصل واژه اي فرانسوي (Feminisme) است كه از ريشه لاتين (femina) به معناي زن (woman) اخذ شده است. حالت وصفي اين واژه (Feminine) در زبان انگليسي و (Feminin) در زبان فرانسه است، كه از كلمه لاتيني (femininus) به معناي زنانه گرفته شده است. در زبان فارسي «طرفداري از حقوق زن»، «جنبش آزادي زنان»، «زن باوري»، «زن آزاد خواهي» و غيره معادلهايي هستند كه براي واژه فمنيسم ارائه شده اند.
مي توان دو مفهوم اساسي و مهم را از فمنيسم برداشت كرد:
1ـ فمنيسم آموزه اي است كه از حقوق برابر زنان با مردان در امور اجتماعي، اقتصادي و سياسي دفاع مي كند.
2ـ فمنيسم جنبش سازمان يافته اي است كه براي بدست آوردن حقوق اجتماعي، اقتصادي و سياسي زنان شكل گرفته است.
بر اين اساس شايد بتوان تعريفي جامع كه هر دو مفهوم را برساند ارائه داد. «فمنيسم آموزه يا جنبشي است كه در تلاش براي اثبات يا به دست آوردن حقوق اجتماعي، سياسي و اقتصادي برابر يا برتر با مردان است.» اندرو وينسنت معتقد است 4 ديدگاه مهم در باب خاستگاه انديشه ي فمنيستي وجود دارد.
1ـ تاريخ فمنيسم به سپيده دم آگاهي بشر برمي گردد. سوزان گريفين در كتاب «زنان و طبيعت» و آندره ميشل در كتاب «فمنيسم» به نوعي به اين ديدگاه گرايش دارند. آنان سعي مي كنند فمنيسم را از زمان ماقبل تاريخ مورد مطالعه قرار دهند.
2ـ تاريخ فمنيسم به آغاز قرن پانزدهم ميلادي برمي گردد. اين نوع نگاه متأثر از كتاب «شهر بانوان» (1405) نوشته كريستينا دوپيزان است.
3ـ تاريخ فمنيسم به قرن هفدهم تعلق دارد. آفرابن(1680ـ1640) تاثير به سزايي در شكل گيري اين نوع نگاه داشته است.
4ـ تاريخ فمنيسم به اواخر قرن هيجدهم پس از انقلاب فرانسه برمي گردد. مشهورترين ديدگاه همين ديدگاه چهارم است، ديدگاهي كه وينسنت معتقد است احتمالاً جزو صحيح ترين نظرها باشد. خانم مري ولستون كرافت با نوشتن كتاب «حقانيت حقوق زن»(1792) شاخص ترين فردي است كه توانسته است در اين دوران فمنيسم را مطرح نمايد.
پس از انقلاب فرانسه فمنيسم داراي سه موج مهم بوده است. امواجي كه با اعتدال و حالت ميانه آغاز، و پس از رسيدن به اوج افراط، امروزه با رويكرد تعديلي به اهداف خويش ادامه مي دهد.
موج اول
موج اول در سال 1830 شروع شد. مري ولستون كرافت با نوشتن كتاب «حقانيت حقوق زن» (1792) تأثير اصلي را بر اين موج گذاشت. پس از وي جان استوارت ميل با همكاري همسر اولش هري تيلور كتاب «انقياد زنان»(1869) را نوشت كه تاثير مهم بعدي را بر اين موج گذاشت. نگارش اين كتاب در حالي صورت گرفت كه زنان در دوره ويكتوريا، در اوج سركوب به سر مي بردند. مي توان گفت اساساً انديشه حقوق ليبرال كلاسيك، زمينه اصلي بروز اين موج به شمار مي رود، ديدگاهي كه برخاسته از انديشه جان لاك بود. گشترش حقوق مدني و سياسي بويژه اعطاي حق رأي به زنان، خواسته و هدف اصلي اين موج بود. البته در كنار هدف اصلي، اهداف فرعي اي نيز وجود داشت، از جمله اين اهداف مي توان به دستيابي زنان به كار آموزشي، آموزش و كار، بهبود موقعيت زنان متأهل در قوانين، حق برابر با مردان براي طلاق و متاركه قانوني و مسائل پيرامون ويژگيهاي جنسي اشاره كرد.
در دهه 1920 زنان به هدف اصلي خود يعني حق رأي دست يافتند. با دستيابي به اين هدف دوران وقفه فعاليت فمنيست ها آغاز شده و به جز فعاليت براي صلح خواهي، فعاليت ديگري نداشتند. البته رسيدن به حق رأي، تنها دليل توقف فعاليت فمنيست ها نبود، بلكه اساساً شرايط حاكم بر آن دوران ايجاب مي نمود كه فمنيست ها فعاليت جدي نداشته باشند، پيدايش جنبشهاي اقتدارگرا، از جمله فاشيسم و نازيسم و مهمتر از آن وقوع دو جنگ خانمانسوز جهاني اول و دوم، مهمترين عواملي بودند كه فمينست ها را در آن دوران مهار كرده و آنان را از فعاليت جدي بازداشت.
موج دوم
موج دوم فمنيسم از دهه 1960 آغاز مي شود. سيمون دوبووار با نوشتن كتاب «جنس دوم»(1949) و بتي فريدن با نگارش كتاب «زن فريب خورده»، (1963) تأثير اصلي و مهم را در برانگيختن اين موج داشتند. از ديگر متفكران مهم در اين موج مي توان به كيت ميلت «سياست جنسي»(1970) و جرماين گريير «خواجه زن»(1970) اشاره كرد. موج اول تا حدّي توانست وضعيت زنان را در رابطه با برخي از مسائل بهبود بخشد. گسترش آموزش و پرورش، شايستگي زنان جهت ورود به مشاغل متعدد، قانوني شدن سقط جنين، پرداخت دستمزد برابر به زنان، برخورداري از حقوق مدني برابر و گسترش امكانات كنترل مواليد از جمله نتايج مهم تلاشها در موج اول بوده است. بهبود در اين مسائل باعث شد كه برخي از فمنيست ها به دنبال قدم برداشتن در گامهاي بعدي باشند. هدف اصلي و مهم فمنيست ها در موج دوم «نجات زن» بود. اينان معتقد بودند، دستيابي به حقوق سياسي و قانوني برابر با مردان هنوز مسأله زنان را حل نكرده است، بنابراين صرف رهايي زنان از نابرابريها كافي نبوده بلكه بايد زنان را از دست مردان نجات داد. اما نجات زنان هم تنها از راه اصلاحات تدريجي امكانپذير نيست بلكه نياز به يك فرايند ريشه اي و انقلابي است. چرا كه اساساً از نظر فمنيست ها نظريه هاي موجود عميقاً جنس گرا و غيرقابل اصلاح هستند.
نقد دانش مردانه، نقد ساختارهاي ايدئولوژيك ريشه دار مانند «مردسالاري» و «قرارداد اجتماعي»، ردّ كليّت ازدواج، تاكيد بر تجرد و حرفه ي اقتصادي از جمله ديدگاههاي مهم فمنيست ها در اين موج به شمار مي رود. فمنيست ها در اين دوران آنقدر به سمت افراط رفتند كه حتي بر ظاهري مردانه در پوشش، آرايش و غيره نيز تأكيد داشتند. موهاي كوتاه، كفش بدون پاشنه، كت و شلوار زمخت و چهره بدون آرايش، تيپ ظاهري يك فمنيست زن در دهه 1970 بود.
موج سوم
موج سوم فمنيسم از اوايل دهه 1990 آغاز مي شود. فمنيسم كه در دهه 1960 و 1970 در اوج خود به سر مي برد در اواخر قرن بيستم با مشكلات زيادي مواجه شد و در نتيجه در سرازيري انحطاط افتاد. شكافها و دسته بندي هاي آشكاري در درون جنبش زنان بوجود آمد. دولتهاي تاچر و ريگان در دهه 1980، آشكارا با اين نهضت ستيز كرده و خواستار اعاده از دست رفته «ارزشهاي خانوادگي» شدند. فمنيست ها كه به بسياري از اهداف اصلي شان دست يافته بودند، آنقدر به سمت افراط پيش رفتند كه حتي نهضت مردان در حال شكل گيري بود. اين مسائل باعث شد كه فمنيسم در اوايل دهه 1990 يك فرايند اعتدال را تجربه كند. جناح مبارز و انقلابي آن كنارگذاشته شده و به ستايش و اهميت به دنيا آوردن فرزند و نقش مادري پرداخته اند.
انديشه هاي برخي از پست مدرنها همچون ميشل فوكو و ژاك دريدا در برانگيختن اين موج تأثير به سزايي داشته است. علاوه بر اين خانم جين بتكه الشتين با نوشتن كتاب «مرد عمومي، زن خصوصي» (1981) تلاش نمود ديدگاههاي افراطي و راديكال در موج دوم را تعديل نمايد. بر خلاف موج دوم، فمنيست ها در اين موج بر ظاهر زنانه و رفتار ظريف تأكيد مي ورزند. آنان معتقد به احياي مادري بوده و از خانواده فرزند محور و همچنين زندگي خصوصي دفاع مي كنند.
فمنيسم شاخههاي متعددي پيدا کرده که از آن جمله ميتوان به موارد ذيل اشاره کرد.
ليبرال فمنيسم
ليبرال فمنيستها درون ساختار اصلي و در مسير تعيين شده ي جامعه كارميكنندو سعي دارند زنان را با ان ساختار هماهنگ سازند. ليبرال فمنيستها براي اصلاح ساختارهاي جامعه و نه براي بازسازي آنها تلاش ميكنند.با توجه به نظرات جان لاك وتئوري نظريه قراداد اجتماعي دولت كه توسط انقلاب آمريكا بنيان نهاده شد،ميتوان اولين ليبرال فمنيست هاي آمريكايي را ابيگيل آدامز و مري ولستون كرافت دانست.
بيشتر فمنيستهاي قرن 19 و فمنيستهاي موج دوم كه به رفتار زنان در چارچوب قانون و دسترسي به تحصيلات تأكيد داشتند را مي توان ليبرال فمنيست دانست.
ليبرال فمنيستها و راديكال فمنيستها معمولا و ندانسته باالقاب فمنيست بد و فمنيست خوب ارزشگذاري ميشوند.ليبرال فمنيستها در مقايسه با راديكال فنيستها بيشتر تحت تأثير نظم اجتماعي هستند ، ولي ليبرال فمنيستها نميتوانند بدون راديكالها يك فرايند را ـ براي احقاق حقوق زنان ـ بوجود بياورند.
مكتب آمازون فمينيسم
آمازون فمينيسم به تصوري از قهرمان زن در اسطوره شناسي يونان آنطور كه در ادبيات، هنر آمده ، دلالت دارد. هنجارها و اعمال جنسي كه فيزيك و چالاكي ورزشكاران زن را برجسته مي كند.
آمازون فمينيسم بر تساوي فيزيكي تمركز دارد و با كليشه نقش هاي جنسيتي و ايجاد تبعيض عليه زنان كه بر مبناي ضعيف و ناتوان بودن زنان صورت مي گيرد، مخالف است. آمازون فمينيستها اين ايده را كه برخي از ويژگيها يا علايق براي مردان وزنان ذاتي است، را به چالش مي كشدو از ديدگاه زنانگي قهرمانانه حمايت ميكند.
به عنوان مثال يك فمينيست آمازون اين ديدگاه را كه بعضي افراد به طور طبيعي نمي توانند اتش نشان ،جنگاور و يا كارگر ساختمان باشند و يا بعضي افراد به طور طبيعي توانايي انجام برخي از كارها را دارند ، به چالش كشيده است. شغلها بايد بدون توجه به حنسيت بر روي تمام افراد باز باشد.مردان و زناني كه از نظر فيزيكي توانايي دارند بايد بتوانند هركاري كه بخواهند داشته باشند. امازون هاي فمينيست ها به ديدگاهي كه برمبناي آن تمام زنان همان توانييهاي فيزيكي مردان را دارند، متمايلند.
گرايش ماركسيستي
محور عمده مطالعات فمنيسم ماركسيستي در رابطه با «برابري» و «حذف سرمايه داري» است. به نظر اين دسته از فمنيست ها سرمايه داري مشكل عمده نابرابري ميان زنان و مردان است. سرمايه داري اساساً باعث دو ستم بر زنان شده است، اول آنكه زنان را از كارمزدي باز داشته است و بعد آنكه نقش آنان را در حوزه ي خانگي تعيين كرده است. به عبارت ديگر كار بي مزد زنان در مراقبت از نيروي كار و پرورش نسل بعدي كارگران، به سرمايه داري سود مي رساند و براي بقاي آن ضرورت دارد.
اگرچه ماركس به عنوان تئورسين و پدر ماركسيسم در ارتباط با زنان همچون يهود، بحثي ارائه نداده است، اما همكار ديرينش، انگلس، با نوشتن كتاب «منشأ خانواده، مالكيت خصوصي و دولت»(1884) مباحث مهمي در زمينه زنان و فمنيسم مطرح نمود. انگلس با حمله بر نهاد خانواده و ازدواج معتقد بود «خانواده هسته اي» به دليل ضرورتهاي نظام سرمايه داري تشكيل شده است، مردان از آنجا كه مي خواستند دارايي خود را به وارثان مشروعشان بسپارند، با ازدواج، زنان را كنترل كرده تا بفهمند وارثان حقيقي شان چه كساني هستند. وي همچنين معتقد بود، رهايي زنان زماني رخ خواهد داد كه زنان بتوانند بطور گسترده در امر توليد شركت كرده و وظايف خانگي خود را به حداقل برسانند. به عبارت ديگر استقلال اقتصادي زنان يكي از عوامل مهم براي رهايي زنان به شمار مي رود.
ميشل بارت با نوشتن كتاب «ستم امروز بر زنان» (1980) يكي از كاملترين توضيحات فمنيسم ماركسيستي را ارائه داده است. وي معتقد است استثمار زنان تنها ناشي از تفاوتهاي زيستي ميان مردان و زنان و يا ضرورتهاي نظام سرمايه داري نبوده است بلكه ناشي از عقايد و ايدئولوژيهاي مسلط نيز بوده است. به نظر وي اين عقايد بديهي مي دانند كه زنان فروتر از مردان بوده و وظيفه زنان همسري، مادري و يا مانند اينهاست.
به نظر بارت، رمز ستمديدگي زنان، نظام «خانواده يا خانوار» است. بر اساس ايدئولوژي حاكم بر نظام خانواده، خانواده هسته اي به طور «طبيعي» شكل گرفته است. اين نوع نظام، امري جهانشمول بوده و تقسيم كار در آن نيز بر اساس طبيعيت صورت پذيرفته است. تقسيم كاري كه مرد را تأمين كننده امكانات اقتصادي و زن را تيماردار و تأمين كننده كار بي مزد خانگي مي داند.
خانم الكساندرا كولنتاي، بعنوان اولين زن سفير در جهان، يكي ديگر از ماركسيستهاي فمنيست است. وي معتقد است، مشكل عمده نابرابري، بقاء و ادامه مالكيت خصوصي است. وي حسادت و احساس مالكيت جنسي را به عنوان آخرين نشانه هاي ذهنيت مالكيت خصوصي دانسته كه بايد از طرف دولت ممنوع گردد. بر اين اساس ايشان به الغاي روابط تك همسري معتقد بوده و آن را براي سلامتي انسان بهتر مي داند. همچنين اعتقاد دارد كه رابطه جنسي را نبايد جدي گرفت چرا كه رابطه جنسي همانند تشنگي است كه تنها بايد ارضا شود.
بنابراين در گرايش ماركسيستي، پيدايش مالكيت خصوصي، روابط و مناسبات اجتماعي غلط، نهاد خانواده، نظام پدرسالاري و باز داشتن زنان از توليد عمومي از جمله عوامل مهم نابرابري ميان زنان و مردان در جامعه محسوب مي شود. بر اين اساس فمنيست هاي مدافع اين نوع گرايش خواهان طلاق آسان، الغاي روابط تك همسري، استقلال اقتصادي زنان، جدي نگرفتن روابط جنسي و از همه مهمتر حذف مالكيت خصوصي هستند.
از نظر سياسي اين دسته از فمنيست ها راه حل را در انقلاب كمونيستي (پرولتاريا) مي بينند. اينان معتقدند همانگونه كه نجات كارگران و طبقه پرولتاريا از سرمايه داري با انقلاب كمونيستي تحقق خواهد پذيرفت، رفع نابرابري ميان زنان و مردان نيز با انقلاب كمونيستي امكان پذير خواهد شد چرا كه اساساً تنها با حذف سرمايه داري است كه تمام مشكلات از جمله مشكل زنان نيز حل خواهد شد.
گرايش سوسياليستي
حذف نظام «سرمايه داري» و «مردسالاري» محور مطالعه فمنيست ها در اين نگرش است. فمنستهاي سوسيال معتقدند براي فهم مشكلات زنان و رهايي از آن بايد هر دو نظام سرمايه داري و مردسالاري را به طور همزمان مورد مطالعه و ارزيابي قرار داد، كه از اين نظر اين يك نگرشي «دوگانه گرا» است.
مردسالاري در جوامع سرمايه داري داراي شكل خاصي است. اگر چه مردسالاري فرايندي فراتاريخي است و مردان در تمام جوامع بر زنان اعمال قدرت مي كنند اما زماني كه جوامع به سمت سرمايه داري پيش رفتند، مردسالاري در چنين جوامعي داراي شكل خاصي شده است. سيلويا والبي(1988) يكي از متفكران برجسته اين نگرش، معتقد است: تمايز ميان حوزه عمومي و خصوصي به نفع هم سرمايه داران و هم مردان است. سرمايه داري باعث گرديد مردان به پيشرفتهايي نائل شوند، برخي از آنان به عرصه هاي سياسي از جمله مجلس دست يافتند در حالي كه هيچ زني به اين عرصه ها راه پيدا نكرد. مردان در حوزه ي عمومي توانستند به مباني قدرت جديد بسياري دست يابند كه زنان را به آنها راهي نبود. اين مسائل باعث شد كه آنان بطور گسترده بر ايدئولوژيهاي خانگي مسلط شوند. بنابراين فرودستي زنان در جامعه سرمايه داري تنها حاصل منطق سرمايه داري يا مردسالاري نيست بلكه نتيجه تغييري در منابع قدرت مردانه در پي گسترش سرمايه داري است. هنگامي كه اقتصاد خانگي محدود گرديد و توليد سرمايه داري جايگزين آن شد، مردان در موقعيت كسب مباني قدرت جديد قرار گرفتند. بنابراين از زمان پيدايش سرمايه داري شكل مردسالاري هم تغيير پيدا كرده است، مردسالاري خصوصي به مردسالاري عمومي تبديل شده است. در مردسالاري خصوصي تنها زنان را در خانه نگاه مي داشتند در حالي كه در مردسالاري عمومي مردان در تمام حوزه ها بر زنان مسلط اند.
در اين گرايش رهايي زنان با «انقلاب اجتماعي» صورت خواهد پذيرفت. چرا كه اساساً جنس، طبقه، نژاد، سن و مليّت همگي ستمديدگي زنان را پديد آورده و فقدان آزادي زنان، حاصل اوضاعي است كه در آن زنان در حوزه هاي عمومي و خصوصي به سلطه مردان در مي آيند، بنابراين رهايي زنان تنها زماني فرا خواهد رسيد كه تقسيم جنسي كار در تمام حوزه ها از بين برود. به بيان ديگر روابط اجتماعي اي كه مردم را به صورت كارگران و سرمايه داران و نيز زنان و مردان در مي آورند بايد از طريق انقلاب اجتماعي برچيده شوند. روابطي كه ريشه در خود ساختار اجتماعي و اقتصادي دارد و لذا هيچ چيز كمتر از ايجاد تحول عميق يا «انقلاب اجتماعي» قادر نيست يك چشم انداز نجات حقيقي را به زنان عرضه كند.
بر اين اساس سوسياليستهاي متأخر توسعه ي كنترل مواليد رايگان، سقط جنين، مراقبتهاي درماني و بهداشتي براي زنان، مراكز مراقبت از كودكان، رسمي شدن كار در خانه از سوي دولت و سهيم شدن مردان در پرورش كودكان را خواستار شدند.
فمينيسم فر هنگي
نظريه اي كه به تفاوت اساسي بين زنان ومردان و اينكه تفاوتهاي زنان قابل تجليل است ، اعتقاد دارد.اين نظريه از مفهومي كه بر اساس آن زنان و مردان تفاوت زيست شناختي دارند حمايت مي كند. به عنوان مثال اينكه زنان مهربانترو ملايم تر از مردان هستند ما را به اين رهنمون ميكند كه اگر زنان اداره دنيا را به دست گيرند هيچ جنگي وجود نخواهد داشت. فمينيسم فرهنگي نظريه اي است كه مي خواهد با تجليل از تواناييهاي خاص زنان، راه حل هاي زنان و تجارب زنان با جنس گرايي مبارزه كند و معمولا اعتقاد دارد كه راه حل زنان بهتر است.
اكو فمينيسم
اكو فمينيسم نظريه اي است كه به اين قاعده اساسي متكي است كه فلسفه پدر سالاري براي زنان،بچه ها و موجودات زنده ديگر زيانبار است. طرز رفتار جامعه با محيط زيست ، حيوانات و منابع زيست محيطي و طرز رفتار آن با زنان به موازات يكديگر است.اكو فمينيستها اعتقاد دارند آنها [ طرفداران جامعه پدر سالار] براي بقاي فرهنگ پدر سالاري به ادامه غارت و نابودي زمين مي پردازند. آنها [اكو فمينيستها] احساس ميكنند كه فلسفه پدر سالاري بر احتياج خود مبني بر كنترل زنهاي متمرد و سرزمينهاي سركش تأكيد ميكند.
اكو فمينيستها مي گويند كه جامعه پدر سالار چيز نسبتا جديدي است، و در 5000 سال اخير توسعه پيدا كرده است و جامعه مادر شاهي نخستين جامعه بوده است.در جامعه مادر شاهي زنان مركز جامعه بودند و مردم الهه ها را ستايش ميكردند. اين چيزي است كه بهشت فمينيستها شناخته مي شود.
فمينازي
واژه اي كه بوسيله يك مجري تلويزيوني به نام راش ليمباخ ساخته شد. اين واژه توسط ضد فمينيستها به فمينيستي اطلاق ميشود كه تلاش ميكند سقط جنين را تا آنجايي كه ممكن است سهل تر كند. به همين دليل از واژه نازي استفاده شده است. ليمباخ فمينيستها را گروهي ميبيند كه سعي مي كنند جهان را از گروه خاصي از افراد يعني جنين ها خالي كنند.
فمينيسم فردگرا
مبناي فمينيسم فردگرا فلسفه هاي فردگرايي و اصالت آزادي فردي است. تمركز اصلي بر روي استقلال فردي،
حقوق ،آزادي ، عدم وابستگي و تكثر گرايي است. فمينيسم فردگرا به انحصار گرايي گسترده مردان و موانعي كه مردان و زنان به علت جنسيتشان با آن روبرو هستند ، توجه دارد.
فمينيسم ماديگرا
جنبشي كه در اواخر قرن نوزدهم براي رهايي زنان با بهبود وضعيت مادي آنها، بوجود آمد.اين جنبش براي ازبين بردن بار مسئوليتهايي نظير خانه داري،آشپزي و ديگر نقشهاي سنتي خانگي زنان تلاش مي كرد.كتاب
انقلاب بزرگ خانگي اثر شارلوت پركينز گيلمان را مي توان به عنوان منبع ذكر كرد.
پاپ فمينيسم
به طور معمول مفهوم پاپ فمينيسم از جانب مردم با مفهوم فمينينسم در كل يعني ايدئولوژي كليشهاي و منفي تنفر از مرد اشتباه گرفته ميشود. هيچ مدركي براي دال بر وجود چنين فمينيستهايي وجود ندارد .هنوز هيچ فمينيستي كه كاملاً از مردها متنفر باشد ، ديده نشده است و در عين حال مردهاي زيادي وجود دارند كه فمنيست هستند.
اگر چنين گروهي از فمينيستها وجود داشته باشند ، مي توان آنها را پاپ فمنيست ناميد. اينها شايد نوعي باشند كه مردها را در همه زمينه ها تحقير و زنها را تجليل مي كنند.
راديكال فمينيسم
راديكال فمنيسم خاستگاه پرورش بسياري از نظرياتي است كه فمنيسم ارائه كرده است.راديكال فمنيسم لبه برنده نظريه هاي فمنيسم در سالهاي 1967-75 بوده است.مدت زيادي از تأييد جهاني اين مفهوم و تعريف اصطلاح فمينيسم نميگذرد. اين گروه ستم بر زنان را مثل بسياري از انواع ستمهاي بنيادي مي بيند ، چيزي كه وراي نژاد، فرهنگ و طبقه اجتماعي اتفاق مي افتد.
اين جنبش مشتاق تغييرات اجتماعي به صورت انقلابي آن است. مسئله اصلي راديكال فمينيسم اين است كه چرا زنان و مردان بايد نقشهايي را مطابق با طبيعت جنسيشان بپذيرند؟راديكال فمينيسم ها تلاش دارند بين رفتار زيست شناختي و رفتار فرهنگي حد فاصلي ايجاد كنند تا زنان و مردان بتوانند از بند نقشهاي محدودكننده قديميشان آزاد شوند.
جدايي طلبها
جدايي طلبها معمولاً به اشتباه زنان همجنس گرا ناميده ميشوند .اينان فمنيستهايي هستند كه جدايي از مردان را طلب ميكنند، جدايي كلي يا جزئي. آنها اغلب وقايع و موضوعات منحصر به زنان را سازماندهي ميكنند و به همين دليل، عنوان جدايي طلب به آنها اطلاق ميشود.
نظر اصلي آنها اين است كه جدايي از مردان زنان را قادر مي كند كه تواناييهاي خود رادر زمينه هاي مختلف ببينند.بسياري از فمنيستها ـ جه جدايي طلبها و چه غير از آنهاـ فكرميكنند كه اين اولين قدم ضروري براي رشد شخصيت است . اگرجه آنها به جدايي بلند مدت اعتقاد ندارند.
اين اشتباه است كه تمام همجنس گرايان زن را جدايي طلب بدانيم. البته اين صحيح است كه آنها علاقه اي به مردان براي اعمال جنسي ندارند ولي اين تفكركه آنها ،به صورت خود كار از مردان دوري ميكنند نيزنادرست است.
منابع:
1- جان استوارت ميل، انقياد زنان،
2- سيمون دوبووار، جنس دوم،
3- آندره ميشل، پيكار با تبعيض جنسي،
4- پاملا ابوت/ كلر والاس، درآمدي بر جامعه شناسي(نگرشهاي فمنيستي)،
5- يان مكنزي و ديگران، ايدئولوژيهاي سياسي،
7- اندرو هيوود، درآمدي بر ايدئولوژيهاي سياسي،
8- اندرو وينسنت، ايدئولوژيهاي مدرن سياسي، .
نوشتن با حس
نوشتن را انديشيدن لازم است. انديشيدن براي آنکه بداني چرا و چگونه بنگاري و چطور در ذهن بپرورانيش نثرت را. مجال اين انديشه نويسندهوار را اين روزها کمتر دارم. فکرم، اين فکر بدون مرز بدون محدوديت به کجاها که پر نکشيدست اين روزها. درگيري دارم با خودم برادر، انديشههائي از نوع انديشههاي فلسفياي که تمام چهار – پنج سال ابتداي دهه سوم عمرم را پر کرده بود اين روزها ذهنم را جولانگاه خويش کرده است. با اين تفاوت که آن انديشهها بيشتر فلسفههاي سياسي بودند و جنگ ذهني من با اين انديشههاي فلسفي و تحليل و نقد آنها. بعد از آن انديشههاي فلسفياي بود راجع به زندگي. انديشههائي که شاکله اصلي شخصيتم را شکل داد و هنوز با وجود تمام انديشههاي جديدي که گاه واميداردم که تغييري دهم در نگرشم نسبت به موضوعي، آن شاکله شکل گرفته در آن سالها هنوز پا برجاست. اما انديشههاي اين روزها اصلا پيرامون فلسفه سياسي نيست. پيرامون فلسفه زندگيست و رفتارها، بايدها و نبايدها، هنجارها و ناهنجارها و تعريف قابل انعطاف هر يک.
نيمه دوم دهه دوم زندگيم سر پرشورم جولانگاه انديشههاي هنجار شکنانهاي بود که کمتر هم سالي را هم زبان خويش مييافتم. جبر روزگار آنگونه رقم خورده بود که بچگي نکرده باشم، چندان. بسيار زود بايد معني مفاهيمي نا آشنا براي يک کودک را ميفهميدم پس در آن سالها ديگر دوستانم غالبا هم سنم نبودند چرا که افکارم و دنيايم کمابيش با آنان متفاوت بود. از هر آنچه رنگ و بوي هنجار داشت متنفر ميشدم و سعيم برنتافتنش بود و هنجارها بايد برايم ثابت ميشدند تا بپذيرمشان وگرنه مذموم بودند و ناثواب. از فرهنگ و دين گرفته تا مانيفيستهائي که آن روزها ميشناختم براي زندگي کردن. عقايد و رسوم کارشان سخت بود. کاملا منفي ميشدند و بايد مدتها با ذهنم ميجنگيدند و خود را و فوائدشان را به رخ ميکشيدند تا آن ها را از ليست منفيها و مذمومها به ليست مطلوبها بياورم. حتي نوروز و سال تحويل که امروز ميپرستمشان از اين فيلتر ذهني عبور کردند.
پوپر را که شناختم- جالب بود که با انديشههايش بعد از ديگران آشنا شدم و مدتها انديشههايش و فلسفهاش جنگي فکري برايم ساخت. خودم با خودم. تمام اين افکار و انديشهها بايد از دلشان و برآيندشان انديشه خودم را بيرون ميداد. بايد براي خودم خيلي چيزها را ميشناختم و خيلي چيزها را به باور ميرسيدم.- دايره مالکيت شخصي و تفکر شخصي، آزادي فردي و حريم و حقوق فردي برايم رنگ و بوي ديگري پيدا کرد. در فلسفه غير سياسي به همان اندازه فلسفه سياسي در معادلات ذهنيام نقش بازي کرد. اکثر تحليلهايم در حوزه نقد عملکردها و تفکرات با ابزار «آيا اين رفتار مزاحم کسي هست؟ آيا خواسته اين يکي به ديگري ربطي دارد؟ آيا اين تفکر مزاحم کسي است؟» سنجيده شد و حريم خصوصي انسانها در تفکرات و در اعمال رنگ و بوي ديگري گرفت.
بحثي رخ ميدهد نه در درون خود ميان چند انسان که تو يکي هستي. مي بايست دفاع کني از انديشه آزادي و لزوم پاس داشتن حريم شخصي انسانها. اما سخن در پي تبيين يک انديشهاست که انديشه تو نيست و تا ميايي به انديشه خود بپردازي با اين حرف مواجه ميشوي که انسان آزاد است و تو آزادي و من که هر طور دلمان ميخواهد بينديشيم و زندگي کنيم- آن چه که تو قبول داري و با تمام وجودت به آن ايمان داري- اما اگر ديگري اينگونه بينديشد آزاد است در انديشهاش، من هم آزاد بايد باشم در انديشهام و در قبول نداشتن انديشه اي که به آن احترام ميگذارم.
نقش احساس برايم مغفول مانده بود سالها و جايش را تمامي به منطق و انديشه داده بودم ميانديشيدم حتي در ازدواج که مهمترين تصميم زندگي هر انساني است، احساسم را کناري مينهم و با انديشهام با آن طرف ميشوم. آمد آن موقعي که اصلا انتظارش را نداشتم و نتوانستم احساسم را ناديده بگيرم. رنگ و بو و قدرتش را در من، مني با شعار خرد گرائي محض، آن چنان به رخ کشيد که يادم بماند احساس خيلي کارها ميکند و اگر با انديشه و خرد مخلوطش کردي موفقي و هميشه سربلند از هر انتخابي در زندگيت. اين کار را کردم خرد، انديشه و احساسم با هم مرا به اين مسير عاشقانه سوق دادند و من خوشحالم امروز و راضي. امروز انديشه نويسندگي نبود اما حسش بود و اين حس را به قلم وصل کردم و جلويش را با هيچ نگرفتم. گوئي احساس سبکي ميکنم.
ذهن درگير
ذهنم، اين ذهن لعنتي که مدام مثل يک بچه تازه راه افتاده سر ايستادن ندارد و بايد مدام درونش چيزي بجنبد و به چيزي بينديشد و چيزي را آناليز کند. از نقش بقال سر کوچه در اين کوچه تا اتوپيا و راههاي رسيدن به آزادي و نوع آزادي، اين روزها درگير موضوعي بود، سخت تا اين را ديدم بخوانيدش تا بزودي راجع به مشغولي ذهني اين چند روزم با هم صحبت کنيم.
سالروز يک اتفاق بزرگ
گاهي فکر ميکنم چند تا پارامتر و چند تا علت و معلول بايد انجام شود و باشد تا يک اتفاق در يک زمان و مکان خاص رخ دهد.
چند تا اتفاق و تصميم در زندگي چندين نفر انجام ميگيرد تا يک جائي در يک زمان و مکان خاص مثلا دو نفر همديگر را ببينند. دونفر به هم برسند و يا دو نفر عشقشان را به يکديگر نثار کنند.
اين نثار عشق مديون تمام آن اتفاقات و پارامترهاي قبلي است، که اگر هر کدامشان نبود اين زمان و مکان و اين عشق نبود. خوشحالم که تمام اتفاقات قبلي اين گونه بود تا روزي و زمان و مکاني به وجود آيد که من و همسر امروز بتوانيم عشقمان را به هم نثار کنيم.
اين سلسله اتفاقات براي همسر با يک اتفاق بزرگ شروع شد، در يک چنين روزي و آن تولدش بود. امروز سالروز آن اتفاق بزرگ است.
امروز من شادم و سر حال از خانه بيرون آمدم جهان را زيباتر از هر روز ديدم خيلي غليظ تر از مواقعي که يادم مانده باشد قبل از بيرون آمدن از خانه عينکم را با ريکا بشويم. آفتاب گرم تابستان امروز زيباتر از هر روز ديگر بود، لبخندي، لبخند صبحگاهي همسري که بي دريغ به تو تقديم ميشود نشاط کامل يک روز خوب را در من جاري ساخت، آسمان امروز آبيتر از هر روز ديگر بود و زندگي امروز دلربا تر از هر موقع ديگري مرا با آغوش باز پذيرا بود. امروز… امروز زيباترين روز جهان است روزي است که همسر پا به جهاني گذاشت که بدون او برايم سر سوزني ارزش ندارد و اينهمه رنگ با اوست که زيباست و وجود دارد. آمدنش را تبريک ميگويم.