من اینجام ملالی نیست ، یه چیزی راه گلوم بسته نمی ذاره حرف بزنم
خسته ام .دلم می خواد نیام سر کار ، ذهنم مشغوله ، مشغول آدمای دور و برم ، مشغول رابطه هام مشغول دوستیهام مشغول انرژیی که می ذارم توی رابطه ها ، خستم،جمع و جور نمیشه افکارم .دلم می خواد زمان برگرده عقب دلم می خواد الان وقت سال تحویل باشه .هنوز نیومده باشیم به سال 86 می خوام همه چی سر جاش باشه .باورم نمیشه 5 ماه از سال گذشته باورم نمیشه انقدر اتفاق افتاده چقدر این اتفاقا رو دوست نداشتم ، دلم می خواد قوی باشم ،دلم می خواد کمک باشم ،نیستم میدونم که نیستم می خوام برم یه جای دور ، دلم می خواد بلند بلند گریه کنم.
پی نوشت:من خانوم همسرم.
همسر عزيز
کمک که هستي خيلي بيش از آنچه تصور کني کمکي . دوست داشتم اين فقط بازي من بود و تو از آن متاثر نميشدي اما شدي و تو نه تنها بهترين کمک که خود بازيگرش شدي بازيگري که نقشش شايد بي آنکه بداني بيش از نقش من است. نقش اول شدي!
گرفتاريهاي امسال کم نبودند. اما احساس خوشبختي ميکنم چون اين گرفتاريها اسمش زندگي است و اين زندگي با توست که دارد جلو ميرود. زندگي دو نفري ما ميناميمش.