چند ماه پيش به اجبار کار و بار سفري داشتم به عراق، کردستان عراق و آن سفر بر خلاف پيش بينيم سفري تاريخي شد و ماندگار.
از مرز مريوان رفتيم در يک روز بسيار سرد زمستاني. مريوان درياچهاي زيبا به نام زريوار دارد که در زيبائي بي نظير است و جزو درياچههاي بزرگ آب شيرين است. کردها ادعا ميکنند که بزرگترين درياچه آب شيرين دنياست و چون مرزي بوده و بي صاحب محاسبه اش نکردهاند و درياچه پريشان را بزرگترين درياچه آب شيرين جهان خواندهاند. راستش وقت نشد که مترش کنم و قضيه را مطمئن شوم.!!! اما در هرحال درياچهاي واقعا زيباست.
مريوان يک بازارچه مرزي دارد که در خاک ايران است . قبل از آن يک پاسگاه نيروي انتظامي و انتهاي بازارچه درست لب مرز پاسگاه مرزي است در دست سپاه. بعدش يک رودخانه که نقطه صفر مرزي است ، ان طرفش خاک عراق. اولين چيزي که جلب توجه ميکرد قبل از رسيدن به مرز تويوتاهاي باري پر از بيست ليتري بنزيني بود که با سرعت و آشکارا به سوي مرز ميگازاندند و اين در حالي است که همان موقع در کردستان پمپها را با کامپيوتر کنترل ميکردند و روزي بيش از بيست وپنج ليتر نميتوانستي بزني. و عجيب اين واضحي و آشکاري بود و اينکه چرا هيچکس جلويشان را نميگرفت. در نقطه صفر مرزي کردهاي بسياري ميبيني که يا در حال معامله دلار، دينار و ريالند يا منتظر آشناياني از دو سوي مرز. از رودخانه گذشتيم. در خاک عراق بوديم. جائي که بيست سال پيش خونها براي ايستادن در چنين نقطهاي بايد داده ميشد. ابتداي حريم کردستان. پرچم عراق را ديدم تقريبا نيمه افراشته کثيف و در عوض در کنارش پرچم کردستان با وقار و قد بر افراشته. به دستور بارزاني رئيس اقليم کردستان در سراسر کردستان پرچم ملي کردستان به جاي پرچم عراق به احتزاز در آمده بود.
جالب بود پاسگاه کردها بسيار تميزتر و شيک تر از قسمت ايران بود کف زمين سيماني و مرتب تر از قسمت گلي- خاکي ايران.
با راهنمائي همراهانمان که همه از کردهاي کرمانشاه بودند و پيمانکار اصلي پروژهاي که ما بخشي از آن را بايد انجام ميداديم به اتاقي به نام پرسگه يا اطلاعات رفتيم و در سرماي وحشتناک آن موقع مرز به انتظار نشستيم. رانندهما که از مشتريان پر و پا قرص آنجا بود و هفته اي چند نفر را از اينجا ميگذراند به زبان کردي با مسئول پرسگه شروع به صحبت کرد و مرتب به او ميگفت که ” اينها مهندسند از تهران آمدهاند براي پروژه وزارت فلان و… و هر بار جواب ميگرفت قدمشان روي چشم ما ولي بايد در نوبت باشند من پارتي بازي نميکنم. در آن سرماي وحشتناک و لرزان اين حرکت و گفتار آن جوان گرمم کرد وقتي ترجمهاش را شنيدم. خوشم آمد از ملتي اينچنين. اگر بمانند همچنان بر اين تعصبها زيباست.
بعد از حدود سه ساعتي نوبتمان شد به اتاق ثبت و اتاق رياست رفتيم فهميديم که نامه دعوت نامه ما از وزارت خانه نيامده و اينان ميتوانند به ما اجازه ورود ندهند ولي رئيسشان که بسيار گرم و مهمان نواز بود گفت از تهران آمدهاند درست نيست برشان گردانيم و براي ما برگهاي با عکس صادر شد- بورسگا- و شناسنامههايمان را گرفتند و نگه داشتند که در برگشت بدهند. چيزي که جالب بود مليت ما را ايراني و مليت کرمانشاهيهاي همراه ما را “کورد” –همان کرد خودمان- نوشتند!
پي نوشت1: اين داستان ادامه دارد.
پي نوشت2: ديروز سه مهمان عزيز داشتيم که بار اولمان بود ميديديمشان اما مطمئنم که سالها بود ميشناختيمشان. خيلي خوش گذشت و بايد بابت اين خوش گذشتن از فرجام، آلوچهخانم و باربد تشکر کنم