پيش نوشت: نوشته يار مهربان را در پي اتفاقات مهم ديروز ميگذارم.
از صبح توي گوش خودم خوانده بودم لحظه ديدار نزديك است. دل توي دلمان نبود ديدار اول ! نكند دوستمان نداشته باشند زنگ در را مي زنند تا از پله ها بالا بيانند ما مي ميريم و زنده مي شويم نكند دوستمان نداشته باشند ؟همه نگراني ها در نگاه اول تمام مي شوند خود خودشانند همان چيزي كه بارها تصور كرده ام .
حسم مثل آدمي است كه سالها دنبال چيزي گشته و بالاخره پيداش كرده نه اصلا همان آدمم سالها دنبال دوستي ناب گشته ام و حالا پيدايش كرده ام .
ساكنان باغ آلوچه ديروز مهمانمان بودند ومن عاشق لحظه به لحظه باهم بودنمان هستم .امروز خوش اخلاق و مهربانم و مست ديداري كه زندگي را زيباتر كرده.
آناهيتا و فرجام عزيز ممنونم ممنونم به خاطر بودنتان و به خاطر رفاقتتان.
سلام من هم در کنار سیبویه به دنیا آمدم و اتفاقی حافظ می خوانم و سعدی را نیز دوست دارم.
خوشحال میشم به منم سری بزنید. از آشنایی با شما پیشاپیش خوشوقتم .
یا حق…