روزگاري هنگامي که ميخواستم معني خوشبختي را بفهمم. چشمانم را ميبستم و ميرفتم در روياهام تصوراتم از خوشبختي را در مقابل پرده ذهنم ميگرداندم. به يک زندگي فکر ميکردم که در آن… اصلا نيازي به توضيحش نيست، چندي است ديگر رويائي که در آن خوشبختي باشد ندارم چرا که چندي است زندگيم سرشار از خوشبختي است، زندگيم همان روياهاي زير پلک بسته است.
نه اينکه غصه و غم و مشکلات نباشد که نمي شود انسان را خالي از اين موضوعات ديد، نه، بلکه تمام مشکلات امروزم از جنس خود زندگياند از جنس خود خوشبختي.
با همسر ميرويم گاهي براي فرار از خستگي کار روزانه کافي شاپي، يا پارکي قدم زنان، يا جائي شبيه اينها. گاهي در خانه کتاب ميخوانيم، با هم يا تنها هريک کتابي در دست و به سوئي. يا يکي وبگردي ميکند و ديگري تلويزيون نگاه ميکند. يا گاهي بچه ميشويم و مينشينيم به اسم فاميل بازي و همسر ميوه با “د” را دوجه سبز مينويسد و با تن صداي بچهگانه ميخواندش و من از ته دل از آن ته ته، آنجا که تمام غصههايم در آنند، ميخندم.
نميتوانم مهمانياي يا دورهمياي دوست داشتني تر از زماني که به خانه اول همسر- خانه قبل از ازدواج با منش- ميروم تصور کنم. احساسم آنجا در آن جمع آنقدر رقيق است که من فکر ميکنم خيلي بيش از اينهاست که ميشناسمشان، چيزي جز اينکه اينها خانواده منند در ذهنم و در قلبم نيست- واقعا بي پاچه خواري-
مهمانيميدهيم گاهي با هم به اين و آن. باهم جارو ميزنيم. تي ميکشم، غذا درست ميکند و من ظرفي ميشورم يا خريد ميروم و در طول تمام اينها سر به سر هم مينهيم.
نثري مينويسيم اينجا و آنجا و نوشتههاي همديگر را نقد ميکنيم و اصلاح، و ميخنديم به اشتباهات يکدگر.
در تمام اين مواقع است که ميتوانم بينديشم و لمس کنم خوشبختي را.
توان لمس خوشبختي از خود خوشبختي سخت تر است. بايد يادت باشد خوشبختي کنارت را گاهي لمس کني.
آی خوشبختی!!! آی خوشبختی!!! آی خوشبختی!!! ( سه بار پشت سر هم فریاد بزنیم)
می دانم که در روز روشن با چراغ به دنبال خورشید می گردم.
امان که خورشید همین جاست در کنار من.
و من این را هر روز احساس می کنم. محل کارم بی اختیار، در مرکزی ترین نقطه کلان شهر، جایی که ستون های بلند فلزی هر یک به تنهایی بیست، سی تابلوی پزشک و جراح و روانپزشک را به سختی تحمل کنند و من هر روز بیمارانی را بدحال می بینم که هر یک یا دستی وبال گردن دارند، یا یکی دو نفر با چهره ای گرفته و خمود و خسته، بیماری را به زور به این سو و آن سو می کشند و یا شهرستانی هایی که درد امانشان بریده بر تکه پتویی کنج دیواری، زیر سایه ای به دیوار تکیه داده اند.
و من چقدر به خوشبختی نزدیکم و به گمانم سلامتی از آن دست خوشبختی های با ارزش روزگار است.