بعد از پست قبلي تا چند پست سوژه داريم با هم راجع به آيتم هاي اين شعر ها که حدس ميزنم شعرهاي رضا براهني باشه – تحقيق ميکنم و خبر ميدهم- صحبت کنيم. از نو کانتيسم شروع ميکنم .
واژه نوکانتي گرايي (Neo-Kantianism) از حدود سال 1875 بکار رفته است. اگرچه در آن زمان سخن گفتن از کانتي هاي جوان (YungKantianer) يا نقد جديد غيرعادي نبود، توصيف رويکرد جديد به فلسفه يعني مکتب نوکانتي(Neo-Kantianism) معمول و رايج شد. بسياري از فيلسوفان بعد از کانت از جمله “ويلهلم ويندلباند”، “ريکرت” و “گئورک زيمل” پيروان مکتب نوکانتي خوانده مي شوند: بدين معنا که گفته مي شود کوشش هايشان در مبارزه با پوزيتويسم از اصول موضوعه اي که از کانت به ارث رسيده بود مايه مي گرفت. اين فيلسوفان که با فلسفه زندگي ارتباط نزديکي داشتند و روش شناسي علوم فرهنگي ذهن آنان را به خود مشغول کرده بود، تحت تاثير آموزه کانت قرار گرفتند که ما با مقولات حاسه و فاهمه که ساختار ذهن ما را تشکيل مي دهند دنياي تجربه را مي سازيم و فلسفه نظري به عنوان علم امري ناممکن است. اما نوکانتي ها به جاي ارائه نظريه هايي در باب منشا فوق تجربي عوامل ساختاري ذهن يعني مقولات منشا تجربه را در اوضاع و احوال اجتماعي يافتند و آنان نيز مانند کانت مي خواستند مقولاتي را که در تفکر به کار مي روند معين کنند و خصوصا ببينند چه مقولاتي در علوم فرهنگي مصداق دارد و چه مقولاتي در علوم طبيعي و بين آنها فرق بگذارند. به طور کلي نوکانتي ها تفاوت آن دو دسته علوم را بيش از آنکه ناشي از موضوع يا هدف علمي آنها بدانند در روش هايي مي دانستند که در هر يک بکار مي رود.
عده يي از اين نوکانتي ها پوسته فلسفه کانت را دور انداخته و به مغزش چسبيده بودند. به زبان ساده اين پوسته شامل متافيزيک، علم به ماهيات اشيا و به قول کانت شيء في نفسه و همچنين ايده هاي نفس در جهان و خدا من حيث کلي بود. مغز فلسفه کانت نقادي است. نقادي هم يعني تعيين شرايط پيشيني فهم و حس. البته نوکانتي ها که دسته هاي مختلف داشتند. از جمله مکتب ماربورگ که باني آن هرمان کوهن (Hermann Kcohen) استاد پاول ناتورپ (Paul Natorp) است. مکتب بادن که باني اش ويلهلم ويندلباند (Wilhelem Windelband) استاد هاينريش ريکرت (Heinrich Richert) و همچنين مکتب هاي ديگر حوزه گسترده يي از جريان فلسفي نوکانتي را شکل داده بود. اينها وجه نقادي کانت را در زمينه هاي مختلف از جمله روان شناسي، عصب شناسي، فيزيولوژي و… بسط دادند. کمابيش اين جريان ها متافيزيک را که علم به بنيادها و امور نفس الامري است، بي اعتبار دانسته و در عوض به علوم رياضي و طبيعي و احياناً علوم ديگر بها مي دادند.
منابع:
1- توکل، محمد، جامعه شناسي معرفت؛ جستاري در تبيين رابطه ساخت و کنش اجتماعي و معرفت هاي بشري
2- عليزاده، بيمرک، فلسفه تطبيقي؛ مفهوم و قلمرو آن، مجله نامه حکمت، ش 1، بهار و تابستان 1382
3- براون، استوارت و ديگران، صد فيلسوف قرن بيستم، مترجم عبدالرضا سالار بهزادي
خیلی خوشحالم که می بینم مطالبی که این جا میاری با منبع هستند:)