چند روزي است و چند شبي است در سرم انديشهاي مدام ميگردد و با خود دچار مشکل شدهام. به زندگي امروزم مينگرم و به ارزشم از نظر انسانيت. به انسانيتم مينگرم و کاراکتري که اين روزها دارم.
بيست تا بيست و سه – چهار سالگي دوراني بود که شخصيتم را شکل داد. تفکري که آن دوران داشتم را مرور ميکردم. کاراکتري که براي آينده از خودم ساخته بودم با امروزم ناسازگاريهائي دارد. بعضي اش – البته در جزئيات- بر ميگردد به تغيير نگرشم در مواجهه با واقعيات زندگي . ميداني در سنين ابتداي جواني در دوران دانشجوئي انسان بسيار ايدهآل گراست پس از فاصله گرفتن از آن دوران در مواجهه با زندگي انسان به واقعگرائي متمايل ميگردد – کم و بيش-
اما اين تغييرات در بعضي جهات برايم آزار دهندهاست و ميبينم شخصيت امروزم در بعضي جهات راضي کننده نيست. خيلي بايد خوبتر از اين ميبودم – هدفم اين بود- بايد تحملم بيش از اين بود و مهر ورزيم نيز. نشان دادن احساساتم و بيان آنها، ابراز علاقه ام به او که دوستش دارم و شريک زندگيم است، نشان دادن علاقهام به تمام آنها که دوستشان دارم، به خانوادهام و به دوستانم ميتوانست بيش از اين باشد.
شعار دادم و سرلوحه خويش کردم ” گر بدينسان زيست بايد پست من چه بيشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست— گر بدينسان زيست بايد پاک، من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه يادگاري جاودانه بر تراز بيبقاي خاک”
امروز کجايم، مني که بايد پاک باشم و از ايمانم يادگاري جاودانه بگذارم واقعا کجايم؟؟
هميشه انتظار داشتم سکوتم را بفهمند. اشتباه ترين توقع ممکنه!. ناراحتيم را سکوت کردم، اجهاف را سکوت کردم و …. و اين سکوت خود فريادي نبود، سخني نبود، حتي نجوائي نيز نبود. گذشتند به سادگي از کنارم بي آنکه سکوتم را بفهمند و چرا بايد ميفهميدند؟ سکوت گفتمان نيست، ابراز خواست و نظر نيست و من اين را نفهميدم.
ياد گرفتم گفتمان کنم، خواستم را بگويم و نظرم را و بيان کنم آنچه درست نميدانم. اما آنرا بسياري مواقع با صداي بلند و با آن تن بلند مشهورم ميگويم و ميخواهم. گفتمان ميکنم اما با صداي بلند، انگار که دعوا دارم با آدميان، با آدمياني که اغلب عزيز تر از جانمند و حاضرم برايشان، نه حتي براي سلامتيشان، بلکه براي يک لحظه شاديشان چه کارها که نکنم.
ياد گرفتم خودم باشم، اما ياد نگرفتم خود خوبي باشم. سعي ميکنم، تلاش ميکنم و به ياد خواهم داشت دين من، انسانيت است و هدفم رستگاري همه. علم و عشق و کار را پاس ميدارم و ميپرستم و آويزه گوشم ميکنم اين کلام را:
“گر بدينسان زيست بايد پاک، من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه يادگاري جاودانه بر تراز بيبقاي خاک
دراک
دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارمبدون تيتر
هنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده »
دیدگاه شما
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>