دراک
دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارمدريغا عشق که بر باد شد
ميداني روزهاي سياهيست.
دلم مي خواهد از زندگي بنويسم. از بارش برف سپيدي که شهر را در بر گرفته، از کوه بلند سپيدي که زيبائيش رخ مينمايد. از درختهاي سفيد پوش شده…
ميداني اصلا دلم ميخواهد از تلاش بنويسم. از کار و شکوفائي و پويائي بنويسم. دلم ميخواهد از خيلي چيزها بنويسم. دلم ميکشد گاهي از عشق بنويسم. از دوستي و از نيرويي که دوستيها مي بخشند.
روزهاي سياهيست، اما. ميداني؟ هر کدام را ميخواهم در بر کشم سياهي اين روزها بدجور خودش را به رخ ميکشد. درد بدجور گوشهي اين روزهاي زندگي ما نشسته.
دريغ از اميد که روز به روز رنگ ميبازد. دريغ و درد از اين همه سياهي از اين همه عشق که بر باد ميشود.
سکوت و انتظار، همراهان هميشگي مايند، اين روزها. خوب ميبينم مردمي که فرهنگشان در انتظار خلاصه ميشود، اين روزها هر روز بيش از پيش اميد ميبازند.
سقوط را ميبينم. سقوط مدام را اين روزها با طعم گس هميشگي انتظار ميبينم و ميچشم. در حال فرو رفتنيم. به دستور و بخشنامه نيست. به تهديد و خط و نشان نيست. داريم غرق ميشويم. در اين فضاي مسموم داريم فرو ميرويم. گوش کن صداي خس خس گلوها را ميشنوي؟ صداي نفس هاي به شماره افتاده؟
شاملوخواني بر بلنداي دراک 11
پچپچه را
از آنگونه
سر بههماندرآورده سپیدار و صنوبر
باری
که مگرْشان
بهدسیسه سودایی در سر است
پنداری
که اسباب چیدن را به نجوایند
خود از ایندست
به هنگامهیی
که جلوهی هر چیز و همه چیز چنان است
که دشمنِ دژخویی
در کمین.
و چنان بازمینماید که سکوت
به جز بایستهی ظلمت نیست،
و به اقتضای شب است و سیاهیست تنها
که صداها همه خاموش میشود
مگر شبگیر
ــ از آن پیشتر که واپسین فغانِ «حق»
با قطرهی خونی به نایاش اندر پیچد ــ،
مگر ما
من و تو.
□
و بدین نمط
شب را غایتی نیست
نهایتی نیست
و بدین نمط
ستم را
واگویندهتر از شب
آیتی نیست.
لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
ده- دوازده سالیام باید بوده باشد. رفته بوديم پشت نمايشگاه فوتبال بازي کنيم. فکر مي کردم خيلي ورزشکار شده ام. گير دادم که بيا مسابقه دو سرعت بدهيم. با اکراه و به اصرار من آمد. به سادگي برد. ميدانست نميخواهم خودش نباشد نميخواهم عمدا بگذارد من ببرم.
شانزده- هفده سالم بود. شناگر خوبي بودم. شنا را خودش يادم داده بود بعدش خودم پيش را گرفته بودم. گير داده بودم بيا مسابقه سرعت. بازهم برد.
بعدها ديگر نخواستم با او مسابقه بدهم. شايد ديگر مطمئن بودم که ميبرم.
ديروز زنگ زدم. داريم صحبت ميکنيم. برايم مي گويد که دارد کارش را جمع ميکند، که ديگر بازنشست کند خودش را. يکي دو سالي است ديسک کمر آزارش ميدهد. ميگويد: ” ديگه به آخر خط رسيدم، بابا”
جمله اش مثل پتک مي خورد توي سرم. له ام کرده همين يک جمله، ويرانم کرده از ديروز تا حالا. صدبار در ذهنم مرور شده: ” به آخر خط رسيدم…”
شهر خاموش من آن روح بهارانت کو
جنگ تازه تمام شده بود. پدر بزرگم راهيم کرد برويم آبادان. شهر هنوز روي همه باز نشده بود. مجوز ميخواست. شهر نبود که، شايد بعضي ميديدند ميگفتند ويرانه است. هنوز هم پدرم ميگويد براي شما آبادان است، براي ما ويرانه است. بعدش آرام و با غمي در صدا ميگويد: درمقابل آباداني که ما ديدهايم ويرانه است، ويرانه…
درميان ديوارها و درهائي که خمپاره چهل تکهشان کرده بود، در مقابل آسفالت کف خيابانهائي که تمام چاله و چوله شده بودند از آتشهائي که باريده بود بر آن، پدر بزرگم اما، ويرانه نميديد. برايش زندگي بود. هوايش، خاکش، بوي شرجيش، نفس حيات بود. در خشتش، در ساختمانهاي خرابهاش نقش خاطره ميديد. با شعف برايم تعريف ميکرد:
” اينجا هوسپيتال بود با استيم گرم ميشد.”
“اون رو ميبيني؟ کت کراکر پالايشگاهه يک بار اون ورترش خوابم برده بود انگليسيه اومد مجبورم کرد توي زمستون همونجا جلويش با لباس برم زير دوش”
برايش اين همه آوار نقش زندگيش بود، آينهاي بود که عمرش را مينماند. کارش، تلاشش، عاشقيش، بچهدار شدنش، قد کشيدنشان، بال و پر گرفتنشان… همه و همه را دراين حجم خاک و ويرانه ميديد و تا تمام شهر، من خسته را دنبال خودش نکشاند از اين لين به آن لين، راضي به برگشتن نشد.
الان که فکر ميکنم صدايش شعف يادآوري داشت و غم در پس آن شعف موج ميزد. اين را البته همان موقع که صداي سنج دمام حسينيه بوشهريها -به حرمت آبادان، به حرمت آن همه خون- چشمانش را تر کرد و روي از من برگرداند، بايد ميفهميدم. خودش هم ميدانست خاطرههاي عمرش زير خروارها ويرانه خفتهاند ديگر. براي همين ديگر هيچگاه برنگشت در آن شهر زندگي کند. تا آخر عمرش شيراز ماند و گذاشت خاطره هايش از آن شهر با يک کلمه تمام شود: “جنگ”
همين کلمه که اين روزها ورد زبانهاست. همين کلمه که اين روزها ته ذهن همه دارد تکرار ميشود. آهنگ ميگيرد. تصوير ميسازد. تصاويري ميسازد اين همه متفاوت. تفاوت در آنچه ميسازد يا اميد است بسازد.
اين همه تفاوت از تصوير يک کلمه در اذهان مردم ما از چيست؟
از نزديکي و دوري به جنگ؟ از اميد و نااميدي مردمي که فرهنگش در انتظار خلاصه ميشود؟ از ضعف و قدرت حافظه تاريخي؟…
نميدانم، من تنها اين را ميدانم که نميخواهم هيچ کس آنچه پدر بزرگم و پدر بزرگ ها آن روزها تجربه کردند و ديدند ببيند. نميخواهم هيچ کس در ويرانههاي شهرش به دنبال عمرش، خاطراتش و کسانش بگردد. نميخواهم هيچ کس بعد از جنگ – هر جنگي- اشکش را از فرزندش، نوهاش يا عشقش بپوشاند و صدايش را رنگ شعف زند.
…
آمدم متنی بنویسم که با این روایت از تورات شروع میشود، نقل به مضمون میگویند.
خداوند آدم و حوا را که آفرید آنان را در خوردن و آشامیدن آزاد گذاشت و تنها خوردن میوه دو درخت را بر آنان ممنوع کرد. و میدانیم که حوا و آدم میوه درخت معرفت را خوردند و میان خوب و بد تمیز قائل شدند و بر برهنگی خود آگاه شدند. خداوند که اینچنین دید گفت آنان را از بهشت میرانم چون اگر از میوه آن یکی درخت هم بخورند عمر جاودان می گیرند و مثل من می شوند.
بعد دیدم نوشتن ادامه متن از ارزش تفکر در این مقدمه می کاهد پس همین گونه میگذارم بماند.
جنگ
انفجار!
این انفجار(ها) هر چه باشد و به هر دلیل که باشد برای من نشان خوبی نیست.
من جنگ دیده ام. از نزدیک درگیرش بوده ام. خانواده ام و نزدیک ترین کسانم درگیرش بوده اند. خوب میدانم جنگ يعني چه. عمقش را ميشناسم. بدبختي و حس از دست دادنش، حس نامعلوم اينکه لحظهاي ديگر هستي يا نه.
عمق حس ترسش را ميشناسم. خوب ميشناسم. ميدانم زير سايه مرگ زيستن يعني چه. انتظار آوار چيست.
جنگ براي من، مرگ را زيستن است. هيچ گشايش و نويدي در آن نهفته نيست. هيچ فردائي بر آن متصور نيست.
جنگ، هيچ گذاري ندارد. جنگ نميگذرد، ميفهمي؟ نمي گذرد. تکه بزرگ و صلبيست که وقتي آمد ميماند. صدسال پس از آن ميماند. در صلح بعدش هم هست. تا نسلهاي درگيرش زنده هستند، ميماند. همه جا ميماند
جنگ نميرود. لعنتي نميرود. تمام نميشود، همانگونه که تمام نشد…
برش
خسته ام، خیلی خسته ام. این روزها خیلی کار دارم. سرم حسابی شلوغ و در هم و برهم است. شانهها و کمرم درد می کنند. دلم ماساژ میخواهد.
صندلی را تکیه میدهم به دیوار. لپ تاپ را جلو میکشم، طوری که نصفش روی میز باشد نصفش به صورت کج روی پایم قرار بگیرد. ماگ پر از چائی را بر میدارم قندی چاشنیش می کنم و جرعهای مینوشم. گرمای دلپذیری از گلویم پائین میرود. کار را ادامه میدهم…
خوشبختی، همین تکه های کوچک است.
راديکاليزم راديکاليزم ميزايد و بس
اين روزها يکي از اخبار ناگواري که دنبال ميکنم اخبار کردستان است. من کرد نيستم اما آشنائي بسيار زيادي با منطقه و مردم آن دارم.
کردها بر خلاف آنچه سالهاست براي بقيه مردم ايران نماياندهاند مردماني بسیار شريف، آرام و صلح طلباند و داراي شاخصهاي فرهنگي- اخلاقي هستند که اگر نگويم بينظير در ايران کمنظير است.
من پديده پ ×ژاک ونفوذ در حال زياد شدنش بخصوص در نيروهايي به عنوان سمپات را عوامل زير ميبينم.
صداي مردم کردستان سالهاست در ديگر نقاط ايران شنيده نميشود. قوم کرد همچون تمام اقوام ديگر ايراني خواستههايي دارد که بعضي عموميند مثل معاش و کسب و کار و بهداشت و غيره و بعضي ديگر ويژه ی خودشان مثل مشکلاتي که فرزندانشان در سالهاي اول دبستان به علت آشنا نبودن با زبان فارسي دارند يا خواستههاي سياسيشان.
حضور و رفتار نيروهاي حاکميت به صورت به شدت پليسي و امنيتي و نگاه امنيتي بسيار شديد به کردستان که از يک طرف امکان بارور شدن منطقه را نميدهد و از سوي ديگر به دنبال نشان دادن ناامني منطقه به مرکز, براي توجيه حضور خود به هر دليل اقتصادي، سياسي، و.. است.
فقر، بيکاري به شدت بالا، اجبار مردم به سمت درآمدهاي نامتعارف که موجب درگيري بيشتر آنان با نيروهاي پليسي ميشود، وفور غير معمول مواد مخدر و عدم توجه به نيازهاي معيشتي مردم.
نبود و عدم امکان تشکيل نيروهاي معتدل و ميانه رو ناراضي که صداي مردم باشند. که نيروهاي موجود با شدت هر چه تمامتر با آنان برخورد کرده و ميکنند و در ذهن کسي در کردستان هم امکان تشکيل حزب، گروه، انجمن يا چنین تشکلي هم که بتواند با استفاده از ظرفيت قانوني، مسالمت آميز و روشن به دنبال خواستههاي مردم کرد باشد، خيال باطل است.
تکيه بيش از حد و دامن زدن به مسائل تفرقهانگيز مثل بحث شيعه و سني . مثلا در اولين شهر استان کردستان – قروه – که ورودي استان از سمت تهران است، ورودي استاني با اکثريت سني نشين، اولين بلواري که ميبيني به نام غدير خم ناميده شده و بزرگ با نابلو نمايش داده ميشود.
عدم امکان شنيدن صداي احزاب ميانه روی کرد خارج از کشور.
. . .
از اين دست مسائل بسيار است، راديکاليزم پليسي نيروهاي منطقه ,جامعه به شدت ناراضي کردستان را به راديکاليزم سوق ميدهد. نبود نيروهاي قانوني مسالمت جو, آنان را به آلترناتيو حاکميت يعني پ ×ژاک سوق ميدهد.
نيروهاي ناراضي، افرادي که از بيکاري به خلاف رو آوردهاند و با پليس درگير شدهاند همينطور جوانان ماجراجو و آرمانخواه که براي رسيدن به هدف راه مسالمت آميزي نميشناسند به پ ×ژاک متمايل ميشوند.
يک بار يادم هست در دولت خاتمي اين بحث مطرح شد که چرا برخورد پليسي؟ ببينيم اين مردم چه ميخواهند پيشرفت بدهيم به آن منطقه، رفاه بدهيم، آزادي بدهيم. تا خشونت، راديکاليزم که بنيانش نارضايتي عموميست کم شود. نميدانم چرا سخني به اين درستي خريداري ندارد؟؟
شاملوخوانی بر بلندای دراک 10
جهان را بنگر سراسر
که به رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود
از خویش بیگانه است.
و ما را بنگر
بیدار
که هُشیوارانِ غمِ خویشیم.
خشمآگین و پرخاشگر
از اندوهِ تلخِ خویش پاسداری میکنیم،
نگهبانِ عبوسِ رنجِ خویشیم
تا از قابِ سیاهِ وظیفهیی که بر گِردِ آن کشیدهایم
خطا نکند.
و جهان را بنگر
جهان را
در رخوتِ معصومانهی خوابش
که از خویش چه بیگانه است!
□
ماه میگذرد
در انتهای مدارِ سردش.
ما ماندهایم و
روز
نمیآید.
شاملوخوانی بر بلندای دراک 9
کهایم و کجاییم
چه میگوییم و در چه کاریم؟
پاسخی کو؟
به انتظارِ پاسخی
عصب میکِشیم
و به لطمهی پژواکی
کوهوار
درهم میشکنیم.
به يک دوست
غم را بايد وا نهاد. غم را بايد گذاشت، بلند شد، ايستاد. بايد رفت، به دوردست ها نگريست و رفت.
اما گاهي پيش از آن که آوارت باشد و آوارت کند غم را بايد چند صباحي بر دوش کشيد، بايد حملش کرد، بايد حتي نگاهش داشت گاهي .
غم را اما هيچگاه نبايد چوب زير بغل کرد*. از عظمتش ميکاهد، از عظمتت ميکاهد. شاءنت را بر باد ميدهد و بزرگي تحمل غمناکت را به سخره ميکشاند.
* رجوع به کتاب بازي ها- اريک برن
شاملوخوانی بر بلندای دراک 8
دریغا انسان
که با دردِ قرونَش خو کرده بود؛
دریغا!
این نمیدانستیم و
دوشادوش
در کوچههای پُر نَفَسِ رزم
فریاد میزدیم.
خدایان از میانه برخاسته بودند و، دیگر
نامِ انسان بود
دستمایهی افسونی که زیباترینِ پهلوانان را
به عُریان کردنِ خونِ خویش
انگیزه بود.
دریغا انسان که با دردِ قرونَش خو کرده بود!
من – الان
"من- آدمي" اغلب از مواجه شدن با موقعيتهاي استرس زا فرار ميکنم. به فردا مياندازم. هر چه سريعتر سعي ميکنم نباشم، سعي ميکنم گاهي حتي با فکر نکردن، با عمل نکردن در آن موقعيت قرار نگيرم.
اما گاهي، نه، که خيلي اوقات، بايد ايستاد. بايد رفت اصلا در موقعيت قرار گرفت. بايد با استرس و با شرايط مواجه شد حلش کرد و برگشت.
خط هاي رها شده چاره کار نيست. گاهي بايد نقطه بگذاري و بروي سر خط بعد.
به سولماز که رويائي بدون حضورش متصور نيست
كه گفته است من آخرين بازمانده ى فرزانگان زمينم
من آن غول زيبايم كه در استواى شب ايستاده است
غريق زلالى همه آبهاى جهان
و چشم انداز شيطنتش خاستگاه ستاره اى ست
کجايم من اين روزها؟ کجايم؟ نهان شدهاي ناپيدا؟ گم گشتهاي شيدا؟ يا فرو رفتهاي در خويشتن، گم گشتهاي در خويشتن؟
من گم شده بودم در خودم. گم ِ گم، غرق شده بودم در خويشتن. زايشي داشتم پس از آن، خودم را زائيدم، دوباره خودم را زائيدم.
آدمي پوست مياندازد گاهي، آدمي نو ميشود گاهي.
عاشقي پوست اندازي ميخواهد، تغيير ميخواهد. ما پوست انداختهايم در طول اين ساليان باهم بودن. بزرگ شدهايم با يکديگر، تغيير کردهايم. صيقل دادهايم يکديگر را و پوست انداختهايم.
من ده سال پيش عاشقي کمرو، اخمو و درونگرائي بودم با اخلاقي عشيرهاي که عشق را در قلبش نهان ميکرد و از گفتنش شرمسار ميگشت، آغوشش را جز در نهان بر رويت نميگشود و اخلاق عشيرهاياش، سکوتي را برايت ارمغان داشت که انتظار داشت تو و ديگران بفهميدش.
پسري بودم که خاستگاه بلنداي پروازش کوتاهشاخهاي بود روياگونه. امروز مردي هستم بلندپروازتر اما نه بيپرواتر که عاشقتر با بلندائي باشکوهتر و دست يافتني تر.
و تو پوست انداختهاي همچنان …
و "ما"يي که روزي به غلط واحد و يکي شدهاش ميخواستيم و ميناميديم امروز "ما"ئيست کامل، متشکل از دو انسان مستقلي که "ما"ئي ساختهاند بلندپرواز تر از هر آنچه بينديشي به بلنداي عشق عظيمي که در قلبهايماست.
بارها و بارها مرورت کردهام در قلب و ذهنم بارها و بارها اين عشق را مرور کردهام و هربار بيش از پيش به وجودت و به "ما" باليدهام.
مرا تو بي سببي نيستي..
و آنگاه فلسفه 7
پس از هراکلیوس دو فیلسوف مطرح پارمنیدس (Parmenides) و زنون (zeno) با این که نتیجه گیری های عبث و بیهوده ای میگرفتند- مثل اینکه حرکت وجود ندارد چون اگر وجود داشت شما باید اول نصف مسافت را بروید و برای نصف مسافت باید ابتدا نصف آن را بروید و … و این هیچ گاه تمام نمیشود پس حرکت بااین برهان خلف وجود ندارد- اما در حقيقت فلسفه تا آن موقع را بهم ريختند و تمايزي بين اطلاعات حاصل از حواس انسان و اطلاعات مبتني بر منطق محض را به دست دادن اين تمايز بعدها باعث پيدايش دو مکتب فلسفي تجربه گرائي (empiricism) و خردگرائي (rationalism) شد.
مهم تر از آن، آن ها پيش فرض هاي يکتاگرايانه يعني اين ديدگاه که واقعيت از يک چيز تشکيل شده است -که قبل از آن همه فلاسفه آن را قبول داشتند- را ارزيابي مجدد کردند و فيلسوفان پذيرش اين نکته را درگير برهانهاي خلف تفکر پارمنيدس و زنون ديدند يا بايد آن برهان ها را مي پذيرفتند يا يکتاگرائي را کنار گذارند که آن ها در حقيقت يکتاگرائي را کنار گذاشتند.
میانه حادثه
دو سال است میانه حادثه ایم دو سال حادثه از ما نگذشته است .
حادثه ما را خبر نکرد. حادثه ما را بانگی نداد حادثه ما را در بر گرفت ما را آلوده کرد و ما حادثه را بازی کردیم، خندیدیم،رنگش دادیم، گریستیم… ما زور را از رو میبریم، قدرت را از رو میبریم، ظلم را از رو میبریم. جهل را از بین میبریم.
دو سال است حادثه آشوب ساخته و ما میانه اشوبیم ما خود اهنیم که در آشوب دشمن ساخت پولاد میشویم.
پولاد شدن مهم است. ایستادگی و بودن مهم است . “ما” مهم است. جوان دادیم، سهراب دادیم… اما ایستادهایم.
من امیدم به فرداست امیدم به ایستادگیست امیدم به پرهیز از خشونت است به عقلانیت و تفکر. به آگاهی و آگاهی رسانی. امیدم به “ما” است.
مردی ز باد ِ حادثه بنْشست… مردی چو برق ِ حادثه برخاست… آن، ننگ را گُزيد و سپر ساخت… وين، نام را، بدون ِ سپر خواست
ما نسل قهرمان ها نبوديم، نسل قهرمانساز و قهرمانپرور نبوديم. نسل ساختار شکني هستيم که گاه حتي حرمت ها دريدهايم و تند رفتهايم اما، بت نساختهايم و بت شکستهايم.
نسل قهرمان گريز قهرمانشکن اما، گاه و بيگاه سمبل ميزايد و سمبل مييابد.
سحابي يکي از آن سمبلها بود و هست.
بزرگ مرد مبارزه، براي من سمبل خيلي چيزهاست. پيرمرد سمبل ايستادگي بود- هست- همانقدر که سمبل اعتدال است و ميانهروي. سمبل تلاش خستگي ناپذيري است که هر مبارز راه آزادي بايد روا دارد. سمبل اميد است و فرار از نااميدي، فرار از رخوت و ايستائي. سمبل گذشت کردن، عقل و ره به دست احساس ندادن و از کينه و عداوت دوري گزيدن.
در نظرم ملي مذهبيها حلقه واسط ميان سنت و مدرنيته هستند و سحابي يکي از شالودهها و شيرازههاي آنان. خودش به تنهائي شناسنامه سالها مبارزه مسالمت آميزيست که ميبايست سرلوحه کار کنيم.
کوهيست آنقدر بزرگ که رفتنش عمق جانم را ميسوزاند. سوزاندني که هق هق گريه را نيز حتي، آبي بر آتشش نيست.
يادش گرامي …
پي نوشت: در همين رابطه
در گيومه
…جهان یکسره همه چیز خود را در برمیگیرد و به چیزی بیرونی که ساعت را کوک کند و آن را به حرکت درآورد، نیاز نخواهد داشت. در عوض، همه چیز در جهان با قوانين دانش و با ريختن تاس* درون جهان تعيين ميشود. اين سخن شايد گستاخانه به نظر برسد ليکن چيزيست که من و بسياري دانشمندان ديگر به آن باور داريم…
استيون هاوکينگ در The Universe In a Nutshell
* اشاره به جمله معروف اينشتين در تاس نريختن خداوند
آدميزاد
دراک دلش نوشتن نمی خواهد. حرف زیاد دارد، اما سکوت خاموشي دلش می خواهد. دلش میخواهد نگرانیهايش، دلتنگيهايش، آرزوهايش، اميد و نااميديش را براي خودش نگه دارد. اين بار دلش نميخواهد بگويد. دلش نميخواهد بگويد، در حسرت هجرت دوستي نشسته يا در انتظار بيدار شدن دوستي ديگر. دلش اين روزها نميخواهد با کسي حتي حرفش را بزند. حتي اگر گاهي اين حسرتها و انتظارها، اين از دست دادن ها، اين ميان اميد و نااميدي دست و پا زدنها پشت چشمانش را تر کند…
آدميزاد است دراک، آدميزاد است. يک روز دلش نميخواهد حتي بگويد.
آدميزاد است…
يادداشتهاي خان دراک2
پووف، مائيم و تکرار مکرر آنان که ميآيند و ميروند.
يکي ديگر هم رفت. يکي ديگر دلش ميخواست اينجا بماند دلش ميخواست اينجا وطنش باشد، اما راه آينده را از دلبخواهش جدا ديد. آسمان ديگري برگزيد، زمين ديگري. مجبور بود، ميفهمي؟ مجبور بود.
گيرم باورش باشد يا نباشد که يک تکه از ما را، يک تکه رفاقت را، يک گوشه خاطره و يک تکه از يک جمع را، دارد با خودش ميبرد.
ميبرد! ببرد. مبارکش باشد. ما هم به قدر کفايت از او خاطره و رفاقت کندهايم. به قدر کفايت جا گذاشتهاست.
لابد مجبور بوده ديگر، مجبور بوده. ميفهمي؟
يادداشتهای خان دراک
ارديبهشت که ميايد دراک دلش پر ميکشد براي شيراز دلش بهار نارنج ميخواد، حياط خانه پدري ميخواهد که از هر گوشهاش بوي قسمتي از بهشت نمايان است. دلش باغ ارم ميخواهد، حافظ ميخواهد، دلش کوهش را ميخواهد، دراکش را، تا از فراز آن هواي ارديبهشت را در برکشد.