دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

دراک نامه

1-چفت شدگي!

به جد معتقدم که انسان بايد ذهنش را بر روي افکار و احساسات بد ببندد. به يک عدد اسنيپ جهت آموزش چفت‌شدگي با حقوق مکفي نيازمنديم.

2- مي‌کاهيمش!

امروز تصميم گرفتم پس از شنيدن وصف شکم تازه پرورش داده شده ام از همسر گرامي و همچنين قدري کلنجار رفتن با ترازوي خانه‌مان به ميزان دقيق دو کيلو و نهصد و سي و سه و شش صدم گرم از وزن مبارک که پيتزاها و زاپاتاها خرجش کرده‌ام بکاهم. اينجا گفتم که جهانيان بدانند.

3- در راس ادعيه‌تان

خداوندا مي‌دانم که تو اين کوتوله‌هاي سياسي را براي آسايش و تفريح ما و براي اينکه ما سوژه‌اي براي خنديدن و خندادن خلق الله داشته باشيم نازل فرمودي. غلط کرديم! بچه‌گي کرديم! نفهميديم اين سوژه‌هاي خنده پايمان اينقدر گران آب مي خورد. بابا نفت 120 دلاري مي‌دهيشان برنج 5000 توماني تحويلت مي‌دهند. خدا و کيلي از کجا پيدايشان کردي؟ لپ لپ؟

4- دراک ماهي پز

ذات اقدس همايوني امروز بر ماهي درست کردن بود. گندي به خانه زدم که تا همين الان گرفتار درست کردنش بودم هزار جور اسپري و اسپند و عود دود کردم تا عيال راضي شد که بوي ماهي کم شده است.

5-عقل هم خوب چيزيست والله

اين نمايشگاه کتاب هم عالمي دارد با اينکه هر کس رفته تعريقش را با مقدار متنابهي فحش چاشني مي‌کند و مطمئنم بايد چيزي به مزخرفي باقي دست پخت‌هاي آقايان باشد اما باز هم دلم کپک زده بروم…

6-…

چرا؟؟!!

چرا چند روز است این‌جا نیستم؟؟؟!!!

—————————-

پی نوشت: لیست وبلاگ‌های به روز شده به فیل‌ها پیوست!! جل الخالق تا به حال چه گناهان کبیره‌ای مرتکب می‌شدیم وارد این سایت می‌شدیم!! خدا را شکر ارشاد شدیم.

از مسعود بهنود

اینرا اینجا در وبلاگ خزر خواندم از قلم بهنود

بیا و راضی شو یا… من که باز از صفر باید قانعت کنم

بنده که چون همیشه در انتخابات شرکت خواهم کرد به محض رویت اولین صندوق رای. اما برای باقی دوستان همیشه در لحظه ی انتخابات در حال تحلیل از صفر این جملات را می گذارم اینجا بلکه فرجی شود…
یک آق سید احمدی بود در میدان سبزه میدان که کلیدساز بود. آدم بسیار محترمی بود. وقتی پیر شد یک شعار برای خودش درست کرده بود. می‌گفت: «من کلید می‌سازم، ولی از توی خانه». مثلا زنی می‌آمد سرآسیمه که قربانت بروم، فلان و این حرف‌ها و بچه‌ام مانده توی خانه و ممکن است بیفتد توی حوض و در پشت سرم بسته شده، کلید توی خانه است و کلید برای من درست کن. فوری می‌گفت: برو در را باز کن، قالیچه را بنداز، یک چایی درست کن، من می‌آیم، کلید را درست می‌کنم.
زن می‌گفت که اگر من می‌توانستم در را باز کنم که دیگر به تو احتیاجی نداشتم. می‌گفت: خب دیگر، من کلید را از تو درست می‌کنم. آدم دیگری می‌رسید و می‌گفت: من کلیدم تو مانده و در پشت سرم بسته شد. باز همین جواب را می‌داد که برو در را باز کن، قالیچه را بذار، چایی را دم کن، من می‌آیم کلید درست می‌کنم.
حالا ظاهرا بعضی از دوستان ما هم این طوری فکر می‌کنند: برو انتخابات را دموکراتیک کن، همه شرایط دموکراتیک را به وجود بیاور، تا من بیایم آنجا رای بدهم. اصلا آن موقع رای دادن و رای ندادن من و شما اثری ندارد. رای دادن من و شما الان لازم است که کلید مانده توی خانه. ما باید برویم در را از بیرون باز کنیم.
ما صد سال است با همین وضعیت، با همین نیت، مسیری را که مردم جهان طی کرده‌اند نرفته‌ایم. مثلا فرض کنید بریتانیا که هفتصد و خرده‌ای سال تاریخ مجلس دارند، ولی در آن فقط شصت و چند سال است که زن‌ها رای می‌هند. اگر قرار بود که بقیه این سال‌ها اینها می‌ایستادند و می‌گفتند، مجلسی که در انتخاباتش زن‌ها نمی‌توانند شرکت بکنند، ما برویم شرکت کنیم که چه کار کنیم، یا مجلسی که نصف اعضایش را پادشاه تعیین می‌کند، ما چرا باید برویم، اینها هم در همان مرحله مانده بودند.
ما به هرحال باید قبول کنیم که سرنوشت ما جز از توی صندوق رای رد نمی‌شود.

*مسعود بهنود- رادیو زمانه

به پویا

غبار آلوده و گنگ است رابطه‌ای که تازه به سببی یافتی‌اش و تو از میان غبار و مه حس دوستی را لمس می‌کنی و شروع می‌کنی به تجربه کردنش. گام به گام با این دوستی جلو می روی و هربار بیش از پیش می‌پذیریش و می‌جوئی‌اش.

غبار و مه کم و کمتر می‌شود و تو آرام آرام، آرامش یک دوستی خاص، از آن دست که کمتر تجربه کرده‌ای را می‌بینی.

پذیرای به جان در برکشیدن این دوستی می‌شوی، می‌چشی‌اش! مخلوطی است از چندین و چند طعم متفاوت، گاه دلپذیر، گاه مبهم و گاه متفاوت با سلیقه‌ات.

سخت کسی این‌ همه اعتماد در تو می‌انگیزد، اما آن‌جا، وسط این همه رابطه، این اعتماد، خود را شدید می‌نمایاند و تو هر بار، پس از هر دیدار، پر رنگ‌تر می‌یابیش.

تو خوب می‌فهمیش، تفاهم نداشتن در بعضی اصول فکری و در عین حال دوست بودن و دوستی را پاس داشتن. و خوب می‌فهمدش. این را از لبخندی که به هم تحویل می‌دهید پیش و پس از هر بحث گاه کوتاه و گاه مفصل یافته‌ای و با تمام وجودت حس کرده‌ای.

گاه بر سر اشتراکات فکریتان به بحث نشسته‌اید و با هم دیگران غایب را به چوب نقدتان سخت به نقد کشیده‌اید وگاه بی رحمانه یکدیگر را نقد کرده‌اید و بر هم نام نهاده‌اید و باز دوستی را لمس کرده‌اید در تمام لحظات. و آخر هر بحث مفصل، چهره آرام و لبخندش همراه با نوید یک جلسه بحث مفصل تر در آینده، آینده‌ای که نمی‌دانم چرا هیچگاه نیامد و هیچگاه هیچکدامتان به آن تن در ندادید، برای تو یاد آور حجم عظیم آن دوستیست.

و تو امروز خوشحالی، بسیار خوشحالی که رفتنش از آن دست رفتن‌ها نیست که پس از آن باید دوستیت را در یادش بجوئی و با یادش آن حجم عظیم را پاس داری. خوشحالی که از آن دست رفتن‌ها نیست که باید چند سال به انتظار دیداری کوتاه لحظه شماری کنی تا آن دوستی را دوباره کوته‌لمسی کنی. خوشحالی که دوباره بزودی می‌توانی این دوستی را به جان در برکشی.

وقتی یک جنوبی ترک می‌شود

 

همسر در حال یاد دادن کلمات ترکی به من: گوش می‌شود “گولاخ”

برق شیطنت در چشم‌هایم: ” پس اونجا پشت تزریقاتی‌ها می‌نویسند سولاخ گولاخ…”

باید که یادم باشد

و تو این‌جائی، ابتدای دهه چهارم زندگی و باید یادت باشد، یادت باشد خیلی چیز‌ها را…

همیشه حافظه‌ام را ram نامیده‌ام . چیزهای الکی را حفظ نمی‌کنم و از آن انباری نمی‌سازم شعارم هم این بوده که این مغز من پردازش گر است و پزش را داده‌ام حالا نمی‌دانم این‌ها را چند سال دیگر باید یاد داشته‌ باشم و یا کدامشان را یادم می‌رود. پس می‌نویسمش. بیشتر نجوائی است با خودم بی هیچ هدفی برای مخاطبی:

باید که یادم باشد دوست بدارم و عشق بورزم. اول از همه به همسری که یار غار است و رفیق گرمابه و گلستان و بعد عشق ورزم به همه آن‌ها که لیاقت عشق ورزیدن دارند و دوست بدارم همه آن‌ها که انسانند.

جانم در نرود از گفتن دوستت دارم . به آن‌ها که دوستشان دارم بیش از این‌ها محبت کنم. دوستی را بیش از این‌ها پاس دارم و یادم نرود که حس پاک دوستی زیباترین حس جهان است.

بماند یادم که خودم باشم بی کم و کاست و آن کنم که عقلم اول و احساسم پس از آن فرمان می‌دهد.

کار و تلاش کنم زیادتر از این‌ها و بیشتر بخواهم تولید را که پدر آزادیست و در راهش حالا حالا ها بکوشم.

نگذارم کوتوله‌های بزرگ‌نما، آن‌ها که فکر می‌کنند مرکز عالمند و برای بشریت نسخه نجات صادر می‌کنند روی اعصابم راه روند. باید تمرین کنم ناسزا نگفتن را. حتی به اینان که گاهی مجاز الناسزایند!! تمرین کنم اینان را نیز دوست بدارم چرا که حاصل یک لقاح ناقص و اشتباهی اجتماعیند.

بیشتر از این‌ها کادو بدهم به هر کس که خوشحالش می‌کند، شده یک شاخه گل. اگر کسی با یک اس‌ام‌اس یا یک تماس کوتاه یا یک ای‌میل گل از گلش می‌شکفد و یا دوستیش جلا می‌یابد و یا دل گرفته‌اش باز می‌شود، یا حتی احساس می‌کند یکی به فکرش بوده در این کره خاکی، نامردم اگر دریغ کنم.

بیشتر عکس بفرستم. برای همه آن‌ها که دورند و دست تقدیر یادشان را در جمع‌هایمان باقی گذارده.

دریغ نکنم از خنداندن و شاد کردن انسان‌ها و ول کنم این گاه‌افسار پر دردسر سنگین و رنگین بودن را و بخندم و اجازه دهم آدم‌ها بخندند و یخشان سریع‌تر از این ‌حرفها آب شود کمک کنم که سریع از قیافه بیرون آیند و خودشان باشند.

شور هیچ چیز را در نیاورم و یاد بگیرم آخرش که بابا بحث و سخن ریاضی نیست که اثباتش کنی و آخرش یک مثلث تو پر کوچک رسم کنی و طرف دست‌ها را بالا برد. حرفت را باید بزنی حرفش را بشنوی و بروی. انسان‌ها تفکرات همدیگر را صیقل می‌دهند و اندیشه والاتر و حرف دل‌نشین‌تر فقط صیقل بیشتری می‌دهد، همین.

پندار نیک اگر نگویم بالاتر ولی همرده گفتار و کردار نیک است و این را چند هزار سال است باید فهمیده باشم. فراموشش نکنم و انسان‌ها را نیک بنگرم و پاک بینم مگر این‌که خلافش را خود بنمایند.

از پیش داوری به شدت بپرهیزم بخصوص در مورد انسا‌ن‌ها و بگذارم زمان خیلی چیزها را نشانم دهد.

از اصل غافل نشوم و به فرع مشغول زیادی نشوم. خودم را بیش از این‌ها دوست داشته باشم و ارزش نیرو و وقتم را بیش از این‌ها بدانم.

بیش از این اعتماد کنم به کوچکترها و مطمئن باشم خیلی‌هایشان عقلشان کار می‌کند.

بدانم که یک نسل را به این سادگی‌ها نمی‌توان با چوب انتقادی سخت راند یا محکوم کرد.

فحش‌های زمان رانندگی را کم کنم و به آنان که چند کیلو که نه، چند مگا، در رانندگی شبیه حیواناتی نجیب و بارکش و لگد پرانند لبخند زنم و بدانم رانندگی در مملکت ما چرا باید مثلا شبیه ادارات ما یا دادگاه‌های ما نباشد به هر حال باید همه چیز با هم ست باشد.

حافظ را بخوانم سالی چند بار و رندی و عاشق پیشگیش را ای‌ول بگویم.

کم از سوغات شیراز بهره نگیرم . شاد باشم و همیشه یادم باشد راز ماندگاری و مهره مارداری فیلم‌های هندی در شادی آن‌هاست. نمی‌دانم این چه صیغه‌ایست که آن‌ها که فقیرترند یا به نظر ما بدبخت‌تر می‌آیندمثل هندی‌ها یا سیاهان آفریقائی شادترند و بیشتر کمرشان به قر دادن می‌رود.

سی سالگی

شب، سکوت بیابان همراه است با دلنگ دلنگ پخش ماشینت. گیرم که گوش ندهی اش و گیرم که برای تو نخواندش ،همراه می‌گذاریش بی آنکه حتی جائی پس پشت ذهنت جایش دهی.

نگاه از خط زردی که به آینده می‌رود و تو تخته گاز پایانش را می‌جوئی بر می‌داری و چشمت به ساعت ماشین می‌افتد، ساعت صفر. پانزده فروردین ماه شد و تو تجربه بی مانند سی سالگی را آغاز می‌کنی. دهه چهارم عمری که نقطه پایانش را نمی شناسی.

تخته گاز جاده را گز می‌کنی و عمر را. آغاز دهه چهارم عمر تو را به سه دهه گذشته می‌برد:

دهه اول همراه است با هیاهوهای عجین شده آن روزها با صدای آژیر و ضد هوائی، با مارش نظامی و نام کربلا، سرزمینی که همه می‌جویندش. همراه توست ساعت‌ها در صف دیدار پدر ایستادن در گرمائی که گاه کلمن کوچک آبی بیرون آمده از زیر چادر مادر‌بزرگ می‌کاهدش. با مدرسه‌ای که درک نمی‌کند چرا یک هفته در میان یک روزش را جیم می‌زنی. خاطراتت را مرور می‌کنی، خاطراتی که بوی اشک و آه می‌دهند، ناله و نفرین. بوی گس خشونت، بوی همراه دهه اول زندگیت است. دهه‌ای که تو می‌بایست بازی‌هایت را در آن برگزار می‌کردی و جهان را به بازی می‌گرفتی و بازی‌گونه می‌خواستی، و آن‌ها را در صلح و دوستی مرور می‌کردی، سخت تو را به سریع بزرگ شدن فرا خواند. باید می‌فهمیدی همه آنچه بزرگ‌تر ها همه در شوکش بودند و ناتوان از هضم آن‌همه بلا که بر سرشان می‌بارید. و تو در میان آن همه بلا که شالوده شخصیت فردایت را نهاد چند یادگار به ارث بردی:

ارزش دانستن خواندن، دانش، تفکر و خواستن. ارزشمند دیدن آزادی که دستاورد همه خواستن‌های پاک انسانی‌است.

دهه دوم اما دهه همه سردرگمی‌هایت بود دهه تمرین جوانی همراه با چاشنی سردرگمی نوجوانی. رنگ‌های کوتاه و خواست‌های چند صباحی همراه با استقلال با پس زمینه خاکستری تیره رنگ صدای دو رگه و پشت لب سبز شده. یک دهه تجربه کردی تا بفهمی که سبیل پر، بازوی پهن‌ یا سینه‌ای ستبر نشان مردانگی نیست. صدای کلفت‌تر و بلند‌تر حق‌‌گو تر نیست. اخم و خود‌خواهی بزرگی نیست.

ابزار، خراب کردن و ساختن، تفکر کردن و ریاضی را پرستیدن و جهان را از دریچه ریاضی دیدن و در پی معلول هر علت بودن میراث عظیم آن روزهاست.

دهه سوم دهه تغییرات شگرف بود دهه درس و درس و درس، مهندسی و دنیای نامتناهی و پر راز و رمزش. آزادی را خواستن و جوئییدن. دهه اینکه می‌خواهی جهان را تکان دهی. تجربه کردن دوری و زندگی شخصی و شروع مسئولیت. دوران عشق را تجربه کردن و فهمیدن، دوتا شدن و همراه شدن با او که بزرگ‌ترین رفیق است و همراه. آغاز تجربه حق ‌خواستن و حق گرفتن و تغییر دادن به قدر همت خویش و به قدر توان خویش.

یاد گرفتی که باید همفکران و همرا‌هان را یافت چرا که با آنان چه کار ها که نمی‌شود کرد. یاد گرفتی که با خواست جمعی می‌توان خیلی چیز‌ها را عوض و با بی‌تفاوتی می‌توان خیلی چیزها را خراب کرد. آموختی که غر زدن، رد کردن و جهان پیرامون را نفی کردن و خود را عقل کل دیدن و در عین حال جز فحاشی هیچ نکردن ویروس مسری و مهلکی است که بهترین دستاوردش جستن زیست‌گاهی در دور دست‌هاست، به قیمت از دست دادن همه آن چیزها که هر کدامشان در آن مکان توان در آوردن اشکت را دارند.

و تو این‌جائی، ابتدای دهه چهارم زندگی و باید یادت باشد، یادت باشد خیلی چیز‌ها را…

هشتاد وشش سال خوبی بود

سال هشتاد و شش دارد نفس‌های آخرش را می‌کشد به شماره افتادن نفس‌هایش را می‌توان شنید.

سالی که پارسال همین موقع انتظارش را می‌کشیدیم دارد می‌رود رفتنی که از او تجربه ‌یک سال و خاطراتش باقی می‌ماند. سالی با همه فراز و فرود‌ها. سالی که کم فرود نبود.

به عزای دو عزیز نشستیم در این سال. سالی که با ضربه‌ای در فوتبال آغاز شد و پایم را یکی دو ماهی سخت گرفتار خودش کرد با از دست دادن موجودی که به آن خو کرده بودیم همراه بود و چند شکست سنگین کاری در آن رخ نمود.

اما هشتاد و شش سالی که در آن یک روز من و همسر روی هم پول‌هایمان به شش هزار تومان رسید، انتهایش انگار رو به امید و امیدواری دارد.

هشتاد وشش سال خوبی بود چرا که:

سخت کار کردیم و تلاش و نا امید نشدیم، هیچگاه. سر از تلاش باز نداشتیم، هرگز. راهی جستجو کردیم و یافتیم و جلو رفتیم. دوست از غیر دوست باز شناختیم و جلو رفتیم. یاری دیدیم از یاران همیشگیمان. یاری‌ای که اشک ما را در آورد ، اشک چند گانه‌ای- مخلوطی از چند حس خوب و بد- و باز جلو رفتیم. یادم نمی‌آید حتی لحظه‌ای همراه همیشگی زندگیم خم به ابرو آورده باشد و سختی روز‌ها را محلی از اعراب گذاشته باشد. بارها در این سال به خود بالیدم و بر خود بانگ احسنت برآوردم از انتخابم- انتخابی که سومین سالگردش را در هشتاد و شش با خانه‌ای پر شده از گل به بزرگداشت نشستیم. بالیدم بر آن و باید که بزرگش دارم که داشتنش بزرگترین دستاورد زندگی من است. بر خود بالیدم به داشتن دوستانی از این دست که مرا هر کدامشان برای یک عمر کافیست. بالیدم به داشتن دوستی به نام افشین نامی. آن مرد بزرگ کرد که برادرم نامید به وقت سختی، و یاریم داد بسیار بیش از آنچه در توانش بود، و بسیار بیش از آنچه در انتظارم بود.

بالیدم بسیار بر خانواده‌ای که چند سال بیشتر نیست مرا عضوی از خود دیده‌اند. بالیدنی که شرم ناتوانی جبرانش مرا سخت می‌آزارد.

بالیدم بر پدری که مرا سخت شماتت نمود و مرا آنگونه می‌خواهد چون کوه استوار و چون آرش ثابت قدم و بی اشتباه. آن که مرا بی آنکه خود بدانم و بخواهم با چشم نگرانش پایید و با یک سخن در آن هنگام که سخت محتاجش بودم به تکیه گاهیش دلگرم ساخت. رابطه‌ی پیچیده‌ای است رابطه پدر و پسر رابطه‌ای که تو خود گاهی از درکش عاجزی و دیگران هیچگاه نمی‌فهمندش.

بالیدم بر خود بارها و بارها برای داشتن پدر و مادر همسری که همچون پدر و مادرند همیشه و مرا همچون فرزند می‌دانند همیشه.

هشاد و شش سال خوبی بود چرا که در آن عشق را با مشکلات مالی هم تجربه کردیم و آزمودیمش و سربلند از آن بیرون آمدیم. سال خوبی بود چرا که از زیر صفر آغاز کردن را تجربه کردیم و هراسی از آن دیگر نداریم.

یک مکالمه دو نفره

یک مکالمه معمولی بین طرف اول – یک آدم معمولی- و طرف دوم – یک آدم معمولی دیگر که وسط سرش طاس است فقط دور سرش مو دارد و ریش پرفسوری نیز گذاشته است-

طرف اول: اووووه به سرت که وقتی می ری انگار داری می‌یای!…

طرف دوم: …

امید باید و تفکر

1- پشت چراغ قرمزم. هوایی که گرم شده و شیشه‌ای که پایین می‌دهم تا هوای بهار، ولو با چاشنی دود را ببلعم، حریصانه. پسرکی نزدیکم می‌شود و دود اسپندش را نثارم می‌کند و منتظر تشکری انعامانه می‌ایستد.پ

خطابش می‌کنم: “دود دادن مردم در خیابان خداوکیلی شد کار؟ برو سراغ حرفه‌ای، کاری، تولیدی یا خدماتی که هم چهار صباح دیگر به کارت آید و هم گوشه‌ای کوچک باشی از چرخه تولید و کار مفید مملکت.

هاج و واج نگاهم می‌کند با دهان باز و چشمانی متعجب

تا کی‌می‌خواهی مردم را دود دهی؟ آخرش چه؟ برو کاری یاد‌گیر کفاشی‌ای، کار فنی‌ای، جوشکاری‌ای چیزی! تو که عطای درس را به لقایش بخشیدی، به اجبار زندگی شاید. به فکر فردا باش. دود دادن مردم نان و آب نمی‌شود ولو مردمش این دود را به عقیده‌ای و دلیلی عزیز دارند.

هاج و واج نگاهم می‌کند با دهان باز و چشمانی متعجب

2- این روزها دیوار شهر، شهری که پسرک اسپنددار دود فروش منظر چشم می‌بیند دارد یواش یواش چهره‌هایی به خود می‌گیرد. ویترینی می‌شود از عکس‌هائی که برای کودک، رفاه، آسایش، تامین اجتماعی و مالی، کار و…  وعده می‌دهند.

3- این روش انتخاباتی سر و صدای خیلی‌ها را در آورده که نه می‌شود عکس بزرگ زد نه حق داری اسم بزرگ بزنی مگر جلوی ستادت حتی آنجا نیز عکس ممنوع است مگر آنکه روی رزومه‌ات عکس کوچک بچسبانی. شعار انتخاباتی ممنوع است مگر آنکه در جهت تشویق مردم به مشارکت باشدو… همه می‌گویند این قوانین فضای انتخابات را سرد می‌کند. کسی چه می‌داند شاید فضا هر چه سردتر و مشارکت هرچه کمتر انتخاب یارانی خوش خدمت تر و اصول‌گرا تر راحت تر

4- به گمانم در فضای سرد این روز‌ها گفتن و تشویق مردم به مشارکت در انتخاباتی که ثمره تحریم و قهر با آن را چند بار تجربه تلخ کرده‌ایم شاید چندان جالب  برای عده‌ای نیاشد اما بگذار بگویم، بلند هم بگویم من در این انتخابات شرکت می‌کنم به سی و چهار دلیل موجه که اولینش قهر کردن را به سود خویش که هیچ، به سود عده‌ای تمامیت‌خواه مردم‌گریز هوچی‌گر طلبکار از دنیا یاوه‌گو متوهم… می‌بینم. دوم مملکتم را رو به فنا می‌بینم.

سوم تا سی وچهارمش را لازم است بگویم؟؟

5- بوی بهار این روزها با بو‌های بسیاری آغشته‌ است. همراه شد با تصویب قطعنامه سوم. با انتخاباتی که هزار اما و اگر دارد با… بوی بهار خالص و ناب، بهاری که بوی آزادی، طراوت، سرزندگی و تلاش دهد را تا کی باید به انتظار نشست…

6- امید باید و تفکر…

از فردا

تازه آمده بودم تهران، فوق لیسانس را شروع کرده بودم سوئیتی به لطف بستگان همسرآینده آن موقع اجاره کرده بودم که طبقه بالایش زن و شوهر نازنینی ساکن بودند.

گاهی صبح ها با آن ها تا مسیری که نزدیک کارم بود می‌امدم و هر صبح گله داشتند که دیرشان است و از فردا زودتر بلند می‌شوند و زودتر راهی کارشان می‌شوند، و این فردا نیامد.

این روزها من و همسر همینگونه‌ایم هر روز فردا را روز سحرخیزی می‌نامیم و این فردا نمی‌دانم چرا نمی‌آید.

هزار تومان

پشت چراغ قرمز… در عالم خودم غرقم… تق ..تق.. صدای دستی که بر شیشه می‌خورد به خودم می‌آورد.

دسته‌ای نرگس تعارفم می‌کند، با اکراه می‌گیرم و پولش را می‌دهم، هزار تومان. جلوی بینی می‌گیرم. ناخودآگاه بر زبانم جاری می‌شود: ” بوی بهشت …”

پی نوشت: اینجا را ببین یک چیزی ته قلبت می‌لرزد.

ميداني عمه از اين زمستان سرد و سياه و متنفرم.از اين زمستان لعنتي که تو را با خود برد.هرچند نه بهار نه تابستان و نه پاييز اين سال سياه هيچ کدام روي خوشي به من نشان ندادند.

مي داني عمه رفتنت را باور نمي توان کرد.مني که با هر زنگ تلفن بي وقتي به خود مي لرزيدم که مبادا رفته باشي نمي توانم تصور کنم ديگر نديدنت را نمي توانم تصور کنم خانه خالي از تو را.

آه عمه نازنينم باور نمي کنم اين تويي که رفته اي باور نمي کنم که آن حجم کوچک ولاغر پيچيده در کفن تو بوده اي باور نمي کنم اين منم که فرياد مي کشم و زار مي زنم در عزايت باور نمي کنم.

دائم فکر مي کنم که اين کابوس لعنتي تمام مي شود که اين غم دور مي شود اين سرما تمام مي شود و تو دوباره سالم و مهربان همان جايي هستي که هميشه تصورت مي کنم. هستي آن گاه که به خواستگاري مي آيند آن گاه که به خريد عروسي مي رويم .آن گاه که جهاز مي آورند .آن گاه که کودکي درونم رشد مي کند آن گاه که کودکي را در آغوش مي گيرم .

آه نازنينم چگونه باور کنم رفتنت را؟ چگونه مي شود به روزهاي بي تو فکر کرد؟

نقطه

نقطه.

نقطه، به انتهاي سال‌ها مرارت و سختي. به شانه‌هائي که سال‌ها غم و اندوه به دوش کشيدند و سنگ صبور جمعي ماندند.

نقطه، به تکيه‌گاهي که عشق را گشاده دستانه هديه‌گر بود و لبخند را بي‌دريغانه بخشنده. به فريادي که پس پشت مردمکاني نگاهش داشته بود. فريادي از جنس سال‌ها غم و رنج و مرارت خود و ديگراني که مي‌بايد به دوش و به دندان مي‌کشيد.

نقطه به عشقي که با نامي و با حضوري عجين بود. عشقي که شالوده جمعي ساخته بودش.

نقطه به صبري. صبري که فاتحانه درد را و سختي و رنج سال‌ها را درون قلبي نگاه داشته بود و آنگاه به سر آمد که سختي دادن به ديگران را بر نتافت. حتي اگر آنان بپرستندش و وجودش را به وجود خويش پيوند زده بينند.

و دريغ. دريغي که برجاي ماند از همه بودن‌هائي که ديگر نيست. از همه عشقي و لبخندي، که هنوز مي شد و مي‌بايست به جان در بر کشيدش و سيرابش شد و دلگرم از آن. به همه ماوائي و تکيه گاهي که مي‌شد و مي‌بايست در پشت خود ديد و صلابتي که حضورش به انسان مي‌داد و ديگر نيست.

دريغا…

نه!! نقطه، شايد که انتهاي عمري باشد، انتهاي عشقي اما، هیچگاه نيست. اين عشق همواره با ماست.

کيوسک کليه فروشي!

15-09-07_1723

خيلي دور خيلي نزديک

در زندگي سرشار از پستي و بلندي، در زندگي لبريز از بي‌آگاهي از آينده، گاهي حرفي، سخني، حديثي، خبر از غمي مي‌دهد و آه و حسرتي بر جاي مي‌نهد. گاهي خبرها همانند مرگ عزيزانند که بايد غمشان را بر دوش کشيد و رفت، خداحافظي بايد کرد و بايد که ادامه داد چرا که هنوز در خيل زندگانيم.

اما گاهي خبري از شروع دردي حکايت مي‌کند که بايد نمي‌دانم ماه‌ها يا سال‌ها به دوشش کشيد با اميد، اميدي که گاهي پررنگ است و گاهي محو مخلوطش ديد و منتظر ماند تا آينده برايت چه ارمغان آورد بايد که با هر زنگ تلفن بر خود لرزيد و با هر خبر ديگر نفسي به راحتي کشيد و دوباره به انتظار ايستاد و هربار همانند قبل اميد را در ذهن جستجو کرد و چگونگي ادامه را کنکاش.

اميد مي‌بايد چرا که ما را نيز نا آگاهي از آينده همچون همه مبتلاست. شايد که خيلي دور و شايد که خيلي نزديک…

Frozen Cave Man

امروز مي‌خواهم با يک مطلب علمي درباره فروزن‌کيو‌من‌‌ها ظاهر شوم.

فروزن‌کيو‌من‌ها جانداراني هستند که بر خلاف اسمشان اين روزها کم هم نيستند و نزديک اتفاقات مهم مملکتي مثل انتخابات و يا در مواقع بحران‌هاي طبيعي و مصنوعي مي‌تواني، حضورشان، کثرتشان و قدرتشان را حس کني.

فروزن‌کيو‌من‌‌ها مشخصات و اخلاقيات جالبي دارند آن‌ها مي‌پندارند يا دوست دارند ديگران بپندارند که هر آن‌که خارج غار است دشمن است و در کمين شبيخوني، حمله‌اي، چيزي از اين دست. آن‌ها سرنوشت همه را به خوبي تعيين مي‌کنند و دنبال آنند که همه را با سلامتي به سر منزل مقصود رسانند.

فروزن کيو من ها با هر چيز جديد مخالفند و هر آنچه از مظاهر تمدن است مشکوک است و مهاجم. اما در عين حال هر آنچه چيز جديد است هسته‌اي اش بسيار برايشان دوست داشتني‌است و اگر مخرب باشد که چه بهتر! عاشق آن چيز جديد مي‌شوند.

عجيب آن ها با زنان مخالفند و آنان را انسان‌هايي کم عقل، موجب تبرج و نيازمند مديريت و صاحب مي‌بينند. اما در عين حال عاشق داشتن اين موجودات کم عقلند و آنان را چهار تا چهار تا مي‌خواهند.

نسبت به دانشجو‌ جماعت حساسيت ويژه‌اي دارند و با ديدن دانشجويان بدنشان شروع به کهير زدن مي‌کند. اما نوع فروزن کيو مني آن را حلوا حلوا مي‌کنند و از آن براي ساخت زنجير و معترض دم درب پنجره‌هاي خارج از غار استفاده مي‌کنند.

همچنين هر آن‌که چيزي بنويسد جز اسناد فروزن کيو مني، کهير زاست و حکمش مثل دانشجو است.

بسياري از آنان عاشق دود درون غارند. از آن نوع که انسان را به برون غار و يا حتي دور دست‌تر، حتي به آسمان ببرد.

آنان مرتب هر روز بيش از پيش آگاه مي‌شوند و هر روز از افراد درون غار بيشتر خائن و برون غاري مي‌يابند و آنان را به بيرون غار استصواب! مي‌کنند. يا به درون چاه غار مي‌اندازند و خود را يکدست تر مي‌سازند.

يک فروزن کيو من واقعي هيچگاه نمي‌انديشد بلکه هر آنچه در کله‌اش کرده‌اند را وحي منزل و قانون لايتغير مي‌داند و راه سعادت بشري را بدون نياز به نقشه بلد است و نسخه همه را با آن مي‌پيچد.

به تو که چشمانت…

مي‌خواستم به او بنويسم که چشمانش فداي يک لحظه شادي جواني شد. به او که آينده‌اش تباه يک بازي شد. اما نمي‌توانم. چگونه مي‌توان انساني را خطاب قرار داد که سياهي شب و سپيدي روز معنايش را در يک لحظه، بواسطه هيجان لحظه‌اي شايد جواني که بي هيچ فکري آن مي‌کند که مي‌خواهد، از دست مي‌دهد.

چگونه مي‌توان برايش از اميد، از ادامه زندگي و از جواني گفت که پاشنه‌اش را ور مي‌کشد، صورتش را رنگ مي‌کند، پرچم تيمش را کول مي‌گيرد و جيب‌هايش را پر از نارنجک دست ساز مي‌کند؟
بگذار خطاب به تو بگويم؟ آري با تو‌ام با تو که شايد با هر باخت تيمت گريه کني يا نکني و با هر بردش شادي کني يا شادي نشان دهي! به تو که هميشه داور خطاکارترين فرد جهان است، حريف بي‌ناموس‌ترين انسان‌ها و مربي حريف فرمانده دشمن.

با تو ام آري با تو که رنگ‌ها را تفکيک مي‌کني. با تو که جهان را تک رنگ مي‌خواهي. با توام!

شادي ‌کردي؟ اعتراض کردي؟ آري شايد، اما به چه قيمت؟ انساني، جواني مانند تو، برادرت! چشماني را فداي اين يک لحظه هيجان تو کرد که سال‌ها مي‌بايست چراغ راهش مي‌بود، چشماني که مي‌بايست زيبائي جهان را نشانش مي‌داد، جهاني که زشتيش را تو خيلي زود نماياديش. به قيمت تباه کردن زندگي‌و آينده انساني که چون تو آرزو‌ها داشت و سال‌ها زيستن بي نقص را در سر مي‌پرورانيد. انساني که چون من و تو زندگي‌ مي‌خواست- ساده همچون بسياري از اين مردم - و سهم خود را مي‌جوئيد -بي کم و کاست - از اين زندگي.

ما را چه مي‌شود؟ ملت قهرمان پرور پهلوان پرست را چه مي‌شود که جواني پاک را فداي هيجاناتمان مي‌کنيم؟ ما را چه مي‌شود که دختران سرزمينمان را فداي لذتي کوتاه مي‌خواهيم ، دغل بازي و کلاه‌برداريمان را به عنوان “زرنگي” با سينه‌اي ستبر جار مي‌زنيم؟ زندگي خصوصي هنرمندمان را در دايره سوداگري به هيچ مي‌گيريم و زندگي دختري که هنرمندمان است را به تباهي مي‌کشانيم؟

ساعت‌ها بر آنچه نمي‌دانيم ونمي‌شناسيمش به درستي، زار مي‌زنيم و بر سر مي‌کوبيم. ساعت‌ها گلو مي‌دريم براي ورزشي که قرار بود! نشاط آور و سلامت آفرين باشد. اما در مقابل همه اين چيزها سنگدليم و ساکت.

ما را چه شده که جوانمردي و جوان‌مردان را با کلام “فردين بازي” به سخره گرفته‌ايم؟

گاز، برف، زمستان

1- برف و سرما اين روزها مملکت را فلج کرده، نمي‌دانم کشوري که دماي هواي پنج درجه بالا و پايين اينگونه فلجش مي‌کند، چطور مرگ بر آمريکا مي‌گويد و مي‌خواهد در مقابل تمام جهانيان بايستد.

2- سال‌ها گرما عشقم بود - شايد به خاطر رابطه مستقيمش با دريا- و سرما و زمستان شايد به خاطر مدارس استبداد زده ما غمبارترين فصل سال. اين ماجرا ادامه داشت تا از قضاي روزگار در اين فصل عاشق شدم، آن هم چه عاشق شدني… پس از آن زمستان زيباترين فصل سال است. با برف و يخبندانش حال مي‌کنم و زندگي را در شاخه‌اي يخ زده يا درختي سفيد پوش شده لمس مي‌کنم.

3- عشق زمستاني گرمم مي‌کند در اين هوا، و با هر سرمائي که اين روزها به صورتم مي‌خورد يادم روزهاي زيبائي را مي‌آورد که پس از عاشق شدن در يک چنين هوائي داشته‌ام ياد نوم‌زدنگ‌هامان، ياد دور بودن‌هايمان و دل‌پرکشيدن‌هامان، ياد لحظه‌اي که در سخت‌ترين شرايط و دور از هم، در گرماي طاقت فرساي کوير، خبر رسيد که مي‌توان ‌کنار هم بود و نزديک به هم، و پس از آن يک زمستان عشقولانه را رقم زد. آن زمستان را خوب يادم هست با اينکه زير فشار شديد درسي بودم اما بيش از پيش به گياهان کوچک يخ زده توجه مي‌کردم و اين نغمه تنوع و گوناگوني طبيعت را با تمام وجود گوش مي‌دادم. کوه سرد را با تمام وجود دو نفري مي‌خواستم و با همراهيش لمس کردم.

4- با همه مشکلات اين روزها، مشکلاتي که طبيعت متهم اولش است، اين سرما برايم زيباترين است و اين سپيدي زيباترين رنگ جهان رنگ تمام پاکي‌ها، رنگ پاکي که تو داري و برايم به ارمغان آوردي. پاکي جسم و ذهن و عملت.

5- ما به يک مراسم عجيب و غريب و نا آشنا به نام بالماسکه دعوت شديم من پس از مدتها‌ کنکاش , و با پيشنهاد فرجام باغ آلوچه آخرش با گواش صورتم را شبيه قهرمانان کارتون The Incredibles کردم همسر عزيز هم يک ماسک بالماسکه به صورتش زد از آن ها که در فيلم ‌ها وقتي مي‌خواهند فراماسونري در ايران را نشان دهند مي‌بينيم. پسرخاله هنرمند آهنگساز مش مش پرست هم خودش را دکتر کرده بود و با يک عدد رو‌پوش سفيد و گوشي، با سبيل‌هاي نازک که شبيه دکتر‌هاي تازه از فرنگ آمده دهه سي شده بود. دختر خاله جهانگرد همسر هم مرگ خوار شده بود و در طول مراسم خصوصا مواقعي که چراغ ‌خاموش بود چند بار مرا تا پاي قبض روح شدن برد. خواهر زن جان هم خودش را شکل ملکه شهر اوز کرده بود يکپارچه زرد پوش صورتش کمي شبيه خورشيد. دو تن از بانوان محترم هم پسر پوش شده بودند آن هم از نوع لاتي‌اش، يکي هم که شکل رفتگر‌ها شده بود و با لباس کار آن‌ها که حتي آرم شهرداري هم داشت و با يک عدد جاروي بلند تشريف آورده بود شوهرشان هم يک ترکمن اصيل متمايل به قزاق بودند و کلي با حال. خلاصه يک خانم کولي‌خيلي با حال با رعايت جزئيات که مرتب در حال طالع بيني مردم بود وکف دستشان را مي‌ديد، يک عرب شکم ‌گنده بادبزن به دست، يک حاج آقاي کاملا در نقش فرورفته، شنل قرمزي، فرشته‌، خرس، دختر مدرسه‌اي، کبريت فروشي بي‌نوا و … از ديگر شرکت کنندگان بودند.

6- اولش از رفتن به يک همچين مهماني زياد ذوق و شوقي نداشتيم و آن را به خاطر ايراني نبودن زياد تحويل نگرفته‌ بوديم ولي خيلي خوش گذشت. چه اشکال دارد انسان با تمام شادي‌ها و جشن‌هاي جهان شاد باشد. ديدم اين چند روز بعضي گله کرده بودند که ايرانيان را چه به کريسمس مگر آنان نوروز ما را جشن مي‌گيرند؟ فکر نکنم معامله‌اي در کار باشد ما نوروزمان را بزرگ داريم و تبليغش کنيم و شاد باشيم و جشنش گيريم با ديگر شادي‌هاي جهان هم شاد باشيم براي ما ملت گريه دوست غم طلب شفاست.

7- اين ساربان محسن نامجو هم اين روزها حسابي فاز مي‌دهد. آن تکه که مي‌گويد: ” که هستم من آن تک درختي که در پاي طوفان نشسته…” آتشي در جانم شعله‌ور مي‌سازد که نگو. با همسر گوش مي‌دهيمش و بي‌اختيار همراهش نوا سر مي‌دهيم. از آن ترانه‌هاست که سال‌ها مي‌توان گوشش داد. از آن تيپ ترانه‌ها که انگار از درون خودت جوشيده‌است.

8- اين گاز هم اين روزها قصه جالبي دارد پيدا مي‌کند از سوئي مسئولان چشم به دست مردمند تا شعله‌هايشان را کم کنند، گاز به همه برسد و گاز صنايع که ديوارشان از همه کوتاهتر است را قطع مي‌کنند و از سويي دانش آموزان تعطيلي خوش آمده، مردم را با اس ام اس تشويق به بالا کشيدن شعله‌ها جهت تعطيلي بيشتر مي‌نمايند. اين هم از برنامه‌ريزي‌هاي کلان مملکتي. به هرحال گند کار بايد يک جائي در بيايد ديگر، بماند که هزار جاي ديگر هم در آمده.

9- کار کارشناسي!!! اين‌ها ببين و برنامه‌ريزيشان را. وقتي هرکس سرش به تنش بيرزد خانه نشين کني و فراري از مملکتش و هرکه …تر بود پست مهمتري دهي همين است ديگر. گاز در اثر سردتر شدن فشارش مي‌افتد. مصرفش هم که بالاتر مي‌رود. در نتيجه ته خط بي گاز است و هزار جا هزاران مشکل. گاز نيروگاه را قطع مي‌کنند، مي‌گويند گازوئيل يا مازوت بسوزان از آن طرف نيروگاه با اين دو سوخت توليدش پائين‌تر است و برق هم کم مي‌آيد نمي‌شود گرمايش برقي را تبليغ کرد جاي گاز. صنايع ديگر هم مازوت و گازوئيل گيرشان نمي‌ايد تعطيل مي‌کنند. – کارخانه لاستيک معروفي را مي‌شناسم که يک هفته است کارمندانش در خانه حال مي‌کنند- توسعه شبکه گاز هم که نه اقتصاديست و نه اينکه به سرعت ممکن است. در اين مملکت هم تا بلا نازل نشود بد جور هم نازل نشود به فکر چاره نيستند. تازه چاره‌کارشان هم هميشه صورت مساله پاک کردن است. گاز کم آمده قطع کنيد فلان جا و فلان جا و بهمان جا را. برنامه ‌ريزي پشم است و کشک. کارشناسان سر به تن بيرز گفتند بابا جان گاز را از کنگا که نمي‌برند لب مرز افغانستان يا شمال يا اردبيل. تبديلش مي‌کنند به برق، برق مي‌دهند هم ايمن‌ترست ، هم پاک‌تر است و هم اقتصادي‌تر با توسعه راحت‌تر و قابليت اطمينان بالاتر . کو گوش شنوا صادرات گازشان هم که غوز بالا غوز است خط لوله صلح راه انداخته‌اند هزار متر مکعبي 180 تا 200 دلار بايد از ترکمنستان بخرند با خطوط لوله بسيار پر‌هزينه بايد به پاکستان با رقم مخفي از من و شما احيانا بسيار کمتر بفروشند. سياست ملا نصرالديني است ديگر. بماند که اين‌روزها روي ملانصرالدين را سفيد کرده‌اند.

شب يلدا

اين شب يلدا ميزبان دوستاني بوديم بي‌نظير از دوراني بي‌نظير. دوراني به قدمت شش سال که اميدوارم مثل بي‌نظير بوتو ترور نشود. دوستاني که شروع دوستيمان با آن‌ها به شش سال پيش يلدا شبي باز مي‌گردد در دوران دانشجوئي.

هر سال فرصتي اگر دست بدهد دور هم جمع مي‌شويم هر کدام از گوشه‌اي از ايران.

امسال دوستان بسياري آمدند و دوستان بسياري هم نيامدند- اين به آن درـ

احسان عمو جون يا احسان گفتمان اولين کسي بود که اعلام آمادگي کرد و با خودش خمير علي قديم و زلف علي فعلي را هم آورد. خمير علي به آن کله نازش و نور پردازيش چه صفائي به رقص شب يلداي ما در تاريکي داد.

پزشک، فيلسوف، جامعه شناس، روانشناس، اديب، مهندس، کارشناس چاقو و… جناب دکتر حميد دامت افاضاته هم به مجلس ما صفائي جانانه داد با اين‌که شايد در شوخي با او زياده روي کردم ولي خوشمان آمد. يک جورهائي اذيت‌ايبل است.

آقاي برنامه نويس هم که بد جوري حدش به طاسي دارد ميل مي‌کند با ما بود گيرم که همه‌اش پيش ما نبود ولي بودنش قنيمتي بود.- گلاب به رويتان…-

خانم مامائي هم بود. از بس درباره زايمان و دردهايش براي عيال ما سخن سرائي نمود که ديگر دلم مي‌خواست از پنجره پرتش کنم بيرون. دل و روده‌مان را به هم دوخت لامصب.

نماينده کردستان در جمع ما هم با عيال آمده بود. پشم و پيلش آنقدر ريخته که ديگر دفش را همراه نمي‌آورد. نازنيني است اما…

ديکتاتور بزرگ هم نتوانست بيايد و از راه دور زنگکي زد. چند‌تائي هم به علل گوناگون عذر خواستند از مريضي همسر گرفته تا مهمان داشتن. الهي فال زينب راست باشد…

فرشاد سرباز وطن هم با تلفن در جمع ما بود با اينکه زياد نفهميدم در ميانه رقص چه اراجيفي تحويلش دادم اما جايش خالي بود.

همسر برف دوست

امروز پس از يک روز کاملا برفي، با اينکه هوا هنوز برفي بود اما اصلا برف نباريد همسر از خواب بعد از ظهر پنجشنبه‌اش بيدار شد پرده را کنار زد و با نا اميدي به آسمان نگريست. گفتم: برف مي‌آيد؟ گفت : “نه بابا مسخره‌مون کرده”!!

عاشقانه

عزيزترينم اين روزها ي آخر پاييز كه مي آيد من مست مست مي شوم فكر كه مي كنم لبخند مي زنم مدام چيزي توي دلم فرو مي ريزد .خوب مي داني چه مي گويم اين روزها سالگرد عاشقي ماست .  سالگرد روزهاي  كه مست پيدا كردنت بودم و ديوانه  تورا داشتن  روزهايي كه هر روز مي ديدمت و ديدنت براي من گم شده آرامش بود روزهايي كه خودم را پيدا كردم با تو ودر كنار توروزهايي كه عشق را شناختم  دلم پيش تو بود و بي خبر بودم از حال دلت تا برايم خواندي:

 ” من و تو يكي شوريم از هر شعله اي برتر  كه هيچ گاه شكست را بر ما چيرگي نيست   چرا كه از عشق روئينه تنيم” 

  . هيچ وقت هيچ كجا و اين گونه عشق را نفهميده بودم كه آنجا توي آن اتاق كنار پله هاي طبقه دوم  در اتاق كانون فهميدم . 

  بارها به اين فكر كرده ام كه اگر در پايان ترم اول وقتي خسته ، ترسيده و دل شكسته بودم انصراف مي دادم ، اگر هومان را نمي ديدم اگر تند تند آن فرمهاي اشتراك كانون  را پر نمي كردم ، اگر هومان بعد از يك سال پي من نمي فرستاد اگر پا به درون آن اتاق نمي گذاشتم ، زندگي من چگونه مي گذشت ؟ مي دانم و مطمئنم كه بدون تو زندگي من چيزي كم داشت .خوشحالم كه هيچ كدام از آن اتفاقات نيافتاد  و همه چيز دست به دست هم داد تا من به اين باور برسم كه حتما جايي و زماني كارخوبي كردم كه خدا چنين پاداشي به من داده است.

  دوستت دارم  مرد عزيز زندگي من   

بزن به تخته

هنگامي که يک رشته ورزشي مثل بسکتبال را يادت رفته باشد در گذشته شروع کني بعد يک‌ دفعه يادت بياد بد هم نيست برويم بازي کنيم در يک جمع خانواد‌گي، نتيجه اش اين مي شود که اينقدر خوب بازي کني که عمو سرپرست کاپيتان پيشکسوت محترم مرتب بعد از هر پرتاب عالي تو بگويد بزن به تخته و بترسد که چشم بخوري. اينقدر استيلم خوب بود که با اينکه پرتاب‌هايم خيلي‌اش نرفت داخل حلقه اما هربار گفت بزن به تخته!!

پي نوشت بي ربط: هنگام تنگ دستي در عيش کوش و مستي
کين کيمياي هستي ، قارون کند گدا را

يک نوع آدرس‌دهي

نيروگاه برق را بايد ديده باشيد. خود کم شاخص نيست. کم کمش از پنج کيلومتري پيداست.

از قضاي روزگار چند باري شانس سر زدن داشتم به نيروگاه کازرون. سر برگ‌هاي جالبي داشت پايين صفحه آدرس نوشته بود:

کازرون، کيلومتر فلان جاده فراشبند، جنب مرغداري وليان!!!!

بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

مجنون، عشق را ندانست. کم کمش ندانست به چه کارش مي‌آيد. ديوانه بي‌نوائي بيش نبود. همين بود که عاقبتش بيابان‌گردي شد و ناکامي.

فرهاد اما بزرگ بود و سزاوار عشقي اين‌چنين. آنقدر بزرگ بود که بداند بايد عشقش را نيروي تيشه‌اي کند و از دل کوه سخت بيستون در آورد.

گيرم که تو بينديشي و بگوئي “بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد”. از بزرگيش هيچ نمي‌کاهد. دانست عشق چيست و آن را شعله راهش ساخت.

يک پست پست مدرن

آقا ذات اقدس همايوني بر اين است امروز، که بنشينيم بنويسيم و تا خالي نشديم پا نشيم. از اين جولان فکري کمي منتقل کنيم به اين کاغذ!!! با اين قلم!!! مقدس

راستي کي برد به اندازه قلم مقدس است؟ اگر اين پروژه‌هاي Paperless چندين سال ديگه کاملا پوز اين روش‌هاي سنتي نوشتن و کاغذ سياه کردن را بزند، بايد به جاي مثلا جايزه قلم جايزه کي‌برد بدهند و يا بگويند کي‌برد‌هاي مسموم و يا کي‌برد‌هاي متعهد. فکرش را بکنيد کي‌برد مسموم و کي‌برد به دستان مزدور داخلي چه اسامي باحالي…

…ناگهان عشق آفتاب‌وار نقاب‌برافکند/ و بام‌ودر به صوت ِ تجلي درآکند،/ شعشعه‌ي آذرخش‌وار فروکاست/ و انسان برخاست…. بيست و يکم آذرماه سال‌روز تولد شاملوست. اتفاق جالبي بوده و نمي‌دانم با ايده‌ي چه کسي تولد شاملو را بزرگ‌دارتر مي‌دارند تا سال‌روز خاموشيش را.

خداوکيلي اين حافظ رند و عاشق پيشه چه‌اعجازي در کلامش نهفته‌است که هر تکه از ديوانش آرامشي خاص به انسان مي‌دهد. اين را ببينيد: …ز شوق نرگس مست بلند بالائي/ چو لاله با قدح افتاده بر لب جويم. /شدم فسانه به سرگشتگي که ابروي دوست/کشيده در خم چوگان خويش، چو گويم.

به! به! بببه! به!- تکان‌هاي سرم را نيز به اين موسيقي متن اضافه کنيد.

کتاب قدرت هوش اجتماعي را که در پست پيش معرفي کردم دوبار خواندم. کتابيست بس بدرد خور اما مثل تمامي کتاب‌هاي اين‌فرمي نقطه ضعف نسخه‌پيچي يکسان براي همه را دارد. اين نکته به سادگي مغفول مي‌ماند که براي انسان‌هاي متفاوت با اخلاقيات متفاوت نمي‌بايست نسخه‌هاي واحد پيچيد و راه هاي رسيدن به کمال – اگر حتي کمال را نيز براي همه بتوان واحد گرفت که جاي بحث بسيار دارد- نمي‌تواند براي همه يکسان باشد. اما به‌هر حال در اين نوع کتاب‌ها کتاب ارزشمنديست و جملات گران‌سنگي دارد.

سري به اين پست زيبا بزنيد و حس انتظاري تلخ را که کم ندارند مردمي درون ما لمس کنيد. بر بانيان اين حس هر که مي‌خواهند باشند، هزاران بار لعنت.

…جهان اندوه‌گن رها شده به خويش. / و در آن سوی نهالستان ِ عريان / هيچ چيز از واقعه سخني نمي‌گويد…

عشق، چهره آبيش، اين روزها پيداست. خوب هم پيداست.

اگر شبه روشنفکري خونتان اين روزها کم شده هفته نامه وزين شهروند امروز اين هفته را از دست ندهيد. البته ممکن است دچار شاملو گرفتگي شديد شويد. نگوييد نگفتي!

چند روزي است عينکم شکسته و بايد تا فردا هم بدون عينک سر کنم. دو سه روز از عينک قرضي همسر استفاده کردم و با اين که ضعيف‌تر از عينک من بود ولي چون دنيا را از منظر ديد او يا به قولي از دريچه ديد او ديدم اينقدر تفکراتمان به هم شبيه بود که نگو. اينقدر خوب بووووود. گفتم که چهره آبيش بد جوري پيدا شد. اما خب امروز خودش بدون عينک کلافه شد و مجبور شدم تا دم شرکتش بروم با نهايت احترام و پوزش دو دستي تقديمشان کنم و از آن پس تهران تبديل به لندن شد. همه جا مه آلود و تار بود نمي‌دانم شما هم متوجه شديد يا نه؟ من که ياد چارلز ديکنز افتادم و فال فروش‌هاي ميدان کاج را الوير تويست بينوا مي‌ديدم.

شماره پله، ده. عجيب گاهي مي‌آيد در ذهنم، اين نه کمتر از من، سياه بمبولي فتوژنيک باحال، با آن دريبل‌هاي اي‌ول‌اش. بچه که بودم يک پيراهن برزيل داشتم داده بودم برايم پشتش يک ده باحال انگليسي زده بودند کلي صفا مي‌کردم فکر مي‌کردم پله نشم سوکراتسي، زيکوئي چيزي مي‌شوم. اي دل غافل استاد اسدي هم نشديم.

مسخره‌ است. در گوگل کلمه عاشقي را سرچ کردم و دنبال غزل کامل “دلا در عاشقي ثابت قدم باش” مي‌گشتم ديدم فيل به آن تر‌ زده است. اي تر بزنند به جد و آباد همه فيل‌بانان- عصباني هستيم‌ها… يکي دستمان را بگيرد سر سبز بر باد ندهيم.

…اسرار ازل را نه تو دانی و نه من / وین حل معما نه تو خوانی و نه من./هست اندر پس پرده گفتگوی من و تو / چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من…

چند وقتي بود با اين شلفاري آشنا بودم اما به صورت جدي تازگي واردش شدم جالب است مي‌تواني کتاب‌هاي مختلف را ببيني و نظرات بقيه را راجع به آن‌ها ببيني و و درباره‌شان نظر دهي. يکجور اورکات فرهنگي‌است. اگر شما هم مثل من از نخواندن بدن درد مي‌گيريد، خيلي به کارتان مي‌آيد.

چند پست پيش درباره نبودن رديف سيزده در هواپيما نوشته‌بودم. مي‌خواستم در يک پست مفصل اين‌‌ها را بگويم اما قرار بر پرتاب جولان دهندگان در فکرست. عدد سيزده در جوامع كهن، بخاطر خاصيت بخش‌ناپذيري آن، عددي «بد قلق» دانسته مي‌شده است. در حاليكه عدد دوازده از قابليت بخش‌پذيري بسيار بالايي برخوردار بوده و به پنج مقسوم كامل و چهار مقسوم با خارج قسمت غير گنگ و بدون باقيمانده، قابل تقسيم است. عدد بد قلق قبليش که هفت باشد را با ترفند هفت‌تايي سازي مثل هفته و … خوش قلقش کرده بودند. بد قلق بعدي هفده است که ايتاليائي‌ها نحسش مي‌دانند. نکته جالبش اين‌است که سيزده در ايران باستان اصلا نحس نبوده و انتخاب سيزده براي اين جشن ايرانيان، نه به دليل نحس بودن آن، بلكه از آن روي است كه روز سيزدهم هر ماه خورشيدي در گاهشماري‌هاي ايراني از آن ايزد «تيشتَـر»، ايزد آورنده باران و سال خوب، است. (در گاهشماري سيستاني «تيركيانوا»، در سغدي «تيشيج»، در خوارزمي «چيريج») ايرانيان اين روز را براي خجستگي بسيار آن انتخاب كرده‌اند!!

اين مطلب را هم بخوانيد حتما، بخصوص دو سه پاراگراف آخرش را. اگر اعصابي براي بقيه روزتان ماند بقيه روزتان را مفت چنگتان.

…ظلمت پوشاني از اعماق برآمده‌اند…

دريا مي‌خواهد دلم، عجيب دريا مي‌خواهم. هوس شناي نصف روزه‌کرده‌ام از آن شناها که صبح بروي بعدازظهر برگردي… شايد دلم وسط دريا را مي‌خواهد آن‌جاکه باحال‌ترين جاي دنيا براي داد زدن، فحش دادن و خود را خالي کردن است.

دوستي داشتم هنگام تحصيل ليسانس يادش رفته بود بزرگ شود. هم در ظاهر و هم گاهي در کردار. استاد و معتاد بازي کامپيوتري بود بعد از تابستاني ديدمش. از او درباره بازي‌هاي جديد پرسيدم برآشفت که دارم ديوانه مي‌شوم از بازي. مثلا در خواب نازم و مادرم مرا صدا مي‌کند براي خريد نان. پيش خود مي‌گويم مادرم را save مي‌کنم و بقيه خوابم را مي‌کنم. پس از بيدار شدن لودش مي‌کنم و مي‌روم نان مي‌خرم.

بيست ليتري‌هم مي‌خواهند مرحمت کنند از ماه آينده به سهميه بنزينمان اضافه کنند. گويا اين بساط را راه انداخته‌اند که قضيه فروش با نرخ آزاد را ماست مالي کنند. يعني چي دلت مي‌خواهد بنزين بيشتر بايد آزاد بخري. نبايد بخري. بايد به هرآنچه آقايان مي‌گويند سر کني. همين تو که حالا نق مي‌زني آزاد آزاد، فردا که آزاد شد مي‌روي همه جا مي‌گوئي آقايان ديديد بنزين را کردند ليتري n تومان و چنين و چنان. بنزين هم مثل ديگر کالا‌ها، اصلا گران نشده، بازار سياه هم ندارد، چهارصد، پانصد تومان هم خريد و فروش نمي‌شود. هيچکس هم کم نمي‌اورد. خدا را شکر…

… اي دل تو به اسرار معما نرسي/ در تكته زيركان دانا نرسي. / اين جا به مي لعل بهشتي مي ساز/ كان جا كه بهشت است رسي يا نرسي…

آخيش چقدر توانستم سخن نغز!!! بپراکنم. قدري دلم راحت شد. شلوغي افکارم هم مثل ترافيک تنها سه روز بعد از سهميه بندي خيلي سبک شد. بيچاره شماي خواننده مي‌دانم الان در چه حالي…

…بيار باده كه بنياد عمر بر باد است…

1. يک روبوسي ساده با پدر مريضم موقع خداحافظي، يک سفر کاري با همراهي تازه از بستر بيماري بلند شده، يک ايستادن يکساعته بالاي سر تعميرکار در يک بعد از ظهر سرد و سوزناک با يک بلوز، يک جوگير شدن و پياده روي روي برفي تازه باريده و آبکي، حاصلش سه روز و اندي خانه نشيني شد و تب و لرز بعد از سال‌ها .

2. ماحصل تب و لرز و خانه نشيني هيچ که نداشت افکار گوناگوني داشت و احساسات گوناگون که هر کدام حال که به آن مي‌نگرم، پس زمينه‌اي است. پس زمينه صورتي رنگ همسري است که اين چند روزه کم اذيتش نکردم و هنوز هم معلوم نيست تا کجا با اين ويروسم آزارش دهم. کم بي‌خوابيش ندادم شب‌ها با تب و لرز و سرفه‌هايم.

3. پس زمينه‌ي يکي دو کتابي که خواندم ، پس زمينه افکار گوناگوني که سرم را دربست دادم تا جولانگاهشان باشد… اي ياد تو ام مونس در گوشه‌ي تنهائي، وي خاطره‌ات پونز نوک تيز ته کفشم… سرگشتگي اين روزهاي نسلم، نسلي که گاهي نمي‌فهممش و گاهي خوب مي‌شناسمش. …ببين ديازپام ده خورانده‌اند…

4. رسيدن کتابي به دستم کتابي که بايد براي من پر از اشکال رفتاري، بسيار مفيد باشد. دوبار خواندمش: ” قدرت هوش اجتماعي”. از خواندنش بهره بسيار بردم اما آخرش بايد يک جمله به خودم بگويم و هر کار مي‌کنم نمي‌شود اين جمله را نگفت چرا که کتاب سرتاسر يک جورهائي راه‌هاي دوست يابي‌است و ارتباط بهتر با ديگران، و آن جمله اين است: يک دوست واقعي مرا از هزاران دوستي که با لبخندم دوستم باشند و با اخمم دشمنم، به. گرچه اين جمله مکملي است بر کتاب، شايد، و هيچ از ارزش‌هاي کتاب نمي‌کاهد. …ای کاش عشق را زبان ِ سخن بود…

5. آدم سر اين سوغات شيراز را که مي‌گيرد ته‌اش را نمي‌داند  کجا ول ‌کند. آدم را مي‌برد به عوالمي که گاهي که وبلاگ نويسيت مي‌ايد دلت مي‌خواهد بنشيني و از اعماق دل بنويسي و بر دايره بريزي آن‌چه دلت را چنگ مي‌زند و سرت را جولان مي‌دهد،. بريزي هر چه است بر دايره به حگم راستي. … خدا را اي نصيحتــــــگو حديث ساغـــــر و مي گــــو/ که نقشـــي در خيال ما از اين خوشــــتر نمي‌گيــــــرد.—- بيا اي ســـــــاقي گـــــــــــــلرخ بياور باده رنگيــــــن / کــــه فکــــري در درون ما از اين بهتـر نمي‌گيـــــرد…

پي نوشت: دلم بد جور گرفته است. …بيار باده كه بنياد عمر بر باد است…

مي‌بارد و مي‌بارد

مسابقه بوکس است. مسابقه که نه، بوکس است. گوشه‌ي رينگ. گير افتاده‌اي آن گوشه و بر سرت ضربات مي‌بارند. ضعف داري و نداري؛ داري، اما نه به آن اندازه که بر سرت ضربات چپ و راست اين‌گونه ببارد. آن‌قدر ضعف نداري که نتواني در بروي از ضربات يا با دفاعي ضربات را کم کني. بر سرت مي‌بارند ضربات متعدد، آرام تا سنگين، و تو جواب نمي‌دهي، دفاع هم نمي‌کني، چرا دفاع نمي‌کني؟ نمي‌داني و ميداني. همان گوشه رينگ مي‌ماني و ضربات ادامه دارد.

لنگ قرمز را مي‌بيني لنگ قرمز اينجا نشان تسليم است گر بيندازيش. بيندازيش شايد ضربات پايان يابد. اما ضربات براي تسليم تو نيست و تا تسليم تو نبايد ادامه داشته باشد که تو همين حالا اين گوشه رينگ بي‌دفاع کردن ايستاده‌اي، يعني که تسليمي. شايد چون هدف تسليم تو نيست دفاع نمي‌کني. نمي‌داني و باز نمي‌داني هدف را.

تو گوشه رينگي و ضربات مي‌بارد، چپ و راست. ضربات سبک و سنگين کلام مي‌بارد. چپ و راست…

شئونات اسلامي؟؟؟؟!!!

فرودگاه تهران - پروازهاي داخلي - کيوسک تاکسي ويژه فرودگاه!

يکي بگه اين جمله واقعا يعني چي و مصداقش چيست؟ ربط شئونات اسلامي با تاکسي در چيست؟…

26-11-07_1323

اندر عجايب روسي!!

دو روز و يک شب سفر کاري.

رفت و برگشت با يک هواپيما بسيار کوچک روسي.

هواپيما شماره‌هاي صندليش در هر رديف، A,C, در يک طرف وD,E,F در سوي ديگر بدون رديف B !!!!

رديف هايش 1 تا 12 و بعدش 14 تا 29، بدون رديف 13!!!!

در کار ما نماد استاندارد‌هاي روسي را که بنگري معکوس استانداردهاي ديگر دنياست!!!

انرژي اتمي روسي چه خوابي برايمان ديده است؟

شب‌نهاداني از قعر ِ قرون آمده‌اند

تهران- وزرا مکاني معروف که اين روزها ارباب رجوع!! زياد دارد.

صف طويل و شلوغ خانواده‌هائي که آمده‌اند دخترشان يا همسرشان را ببرند.

نقطه مشترک همه لباس‌هائي‌ايست که همراه آورده‌اند. يکي مانتو، يکي مقنعه…

به سيمايشان مي‌نگرم. به تک تکشان خوب مي‌نگرم. همه آدمهاي معمولي و ساده اين مملکتند، همه مردمند از آن تيپ مردم‌ که توي کوچه‌هاي شهر هر روزه مي‌بينيم، از آن تيپ مردم‌ که همه هستيم.

جناب سردار رادان!، چقدر اين آدمها با آن آدم‌هائي که تو ترسيم کردي و ما نمي‌شناختيمشان متفاوتند. چقدر اين آدمها با آن آدم‌ها که سعي مي‌کردي به ما – همان مردم- بقبولاني که هستند و چنين‌اند و چنانند متفاوتند.

به‌ آن‌ها خوب مي‌نگرم، خيلي چيزهاي مشترک با‌هم دارند: درد را مي‌تواني از چهره‌هاشان بخواني درد خيلي چيزها … و نفرت ‌را مي‌تواني در لابه‌‌لاي خشمشان بيابي…  يک چيز ديگر، هر لباسي که براي رضايتت مي‌اورند مشکيست. تقارن تلخيست، رنگ رضايت تو رنگ دردشان است، اميدوارم روزي اجبار به آن‌جا نکشاندشان که رنگ رضايتشان رنگ درد تو باشد. اميدوارم و آرزومند، نه به خاطر تو، به خاطر خودشان، و به خاطر خيلي چيزهاي ديگر.

شعري از مارکوت بيگل

44868

روزت را دریاب

با آن مدارا کن

این روز ، از آن تواست : بیست و چهار ساعت کامل

به قدر کفایت فرصت هست

تا روزی بزرگ شود

مگذار هم در پگاه ، فرو پژمرَد

عکس از سعيد عباسي است

آي مرد دريا!

دريا چالش انگيز بود برايت آن‌گاه که سعي در کشفش داشتي و هدفت غلبه بر آن بزرگ بي‌همتا بود. آن موقع کاملا ساحلي بودي، هدفت نيز.

مرد دريا نبودم، مرد خشکي را تمرين مي‌کردم و نو مردي را دنبال. دريا هدفم نبود، غلبه بر آن هدف بود. توان رفتن و رفتن، توان چيره شدن بر آن بزرگ چالش بر انگيز. اثبات توانائي ام را در دريا مي‌جستم و سخت به آن محتاج. مرديم وبزرگي‌ام را درآن مي‌ديدم.

بارها و بارها به چالششش کشيدم، به چالشم کشيد با وسوسه‌هاي ساحلي‌ام وسوسه‌هائي از جنس خشکي که تنها توان شکافتن امواجش، توان رفتن و برگشتن ارضايش مي‌کرد. به چالشم کشيد سال‌ها و سال‌ها و در پس هر رفتن وبازگشتن، در پس هر جنگ خودساخته با يک موج، در پس هر فريادي که از اعماق دل بر آوردم آنجا که جز او شنوائي نبود، در پس همه آن‌ها و هربار پس از هرکدامشان يکبار، دلم… يک چيزي، چيزي شايد ازجنس گريه، يا شايد از جنس صداقت و يا از جنس همه آن چيزها که بعدها يادم داد و يادم داد…، ته دلم را لرزاند، و هر بار باز، لرزاند. و يادم داد که دريائي بودن يعني ساحلي نبودن، يعني نبودن همه آن چيزها که همه چيزش مي‌داني و همه چيزش مي‌دانند همه غير دريائي‌ها.

دريا ديگر چالش برانگيز نبود. ديگر اثبات توانائي نبود. ديگر هنگامي که پا به آن مي‌گذاشتم جنگي در کار نبود. برايم دريا آرامش‌بخش ترين قسمت زندگي شد. آن هنگام که صدائي جز صداي موج و جريان آب نمي‌شنيدم و گاه‌گاهي با شنايم که چونان نوازش پيکر دريابود اين سکوت آرامش بخش را مي‌شکستم، حقيقت زندگي بيرون از آن آب با تمام پيچيدگي‌هايش چه کودکانه بود و بي معني مي‌نمود. دلم مي‌خواست يکي باشم با دريا. دلم را بسپارم به آن و دريائي باشم.

و پس از آن هر بار يک چيز جديد و هربار يک ياد‌اوري دوباره: دريائي باش!

اين يادآوري را چند صباحي بود که نياز داشتم و دريا دريک شب آرام‌اش، از آن شبهاي تاريک معروفش يادم آورد. دور بودن فيزيکي از دريا نبايد تورا ساحلي بار آورد.

داشتم ساحلي پا درونش مي‌گذاشتم. داشتم به خاطر نشان دادن توانائي پا به درونش مي‌گذاشتم، نه به‌ آن‌ها که درساحل به تماشايم نشسته بودند،نه…، اثبات آن دوباره به خودم.

پانصد متر رفتم شايد کمي کمتر يا کمي بيشتر در يک درياي تاريک که خشکي نشستگان را تاب تحمل نبود. فريادي مرا به ساحل خواند. اين زن نگران توست ده دقيقه بيشتر نيست که آمده‌اي وعده نيم ساعته‌اي حداقل داشتي. ولي عزيزترين کست را ناآرامي دربرگرفته و تو، از دريا بايد بگذري تا اشک و نگرانيش را پايان دهي. به يکباره تمام خواست ساحليم در آن کشف و اثبات دوباره…دوباره احساس کودکانه بودن تمام آن خواست…. تمام آن خواست‌ها….

برگشتم، چرا که يک لحظه زودتر کاستن از نگرانيش مرا از هزاران بار اثبات توانائي خوش تر بود.

حس دريائي بودن داشتم.

شاید بدون شرح

44876

آبادان- احمد آباد -یک خانه بمب خورده در جنگ- 19 سال پس از جنگ (عکس از فتووبلاگ آبادان)

برگشتن از مرخصي

اين چند وقتي که مرخصي بودم از اين جا, يک دليل اصليش جستجويي بود براي يافتن خودم در موقعيت عجيب و پرکشمکش فعلي. جستجويي براي يافتن تحليل و آناليز شرايط موجودم.

 در اين مدت حس هاي متفاوتي را تجربه کردم از حس ياس کامل تا حسي که با تمام وجود هلم مي داد به جلو حسي براي دوباره ساختن و بهتر ساختن. از حس شرمندگي و خجالت زدگي کامل, يک خجالت زدگي که عرق سرد را برايت به ارمغان بياورد تا يک حس گرمابخشي که از يادآوري وجود عده اي که دوستت دارند وتو مي پرستيشان نشات مي گيرد.

 يار غارم اين روزها روزهاي سختي را با من گذراند و مي گذراند و شير دلانه خم به ابرو نمي اورد اين روزها بيشتر از هر روز ديگري قدر يک انتخاب خوب را مي فهمم. قدر يک همراه خوب را, وخيلي بيش از هر وقت ديگري از اين که اينگونه در بازي که سعي کردم بازي من تنها بماند واردش کردم شرمگينم و ناراحت. نه تنها او را که خيلي هاي ديگر را نخواسته وارد بازيم و جنگم کردم.

در اين بين کامنتي در پست قبلي بود که خيلي در ياد آوري اين نکته که نبايد تسليم شد و مرا سر باز ايستادن نبايد که باشد کمکم کرد.

 اگر با اين حس ها و درگيري هاي دروني مي آمدم نوشته هايم متاثر مي شد از آن حس هاي گاه روزانه يا حتي لحظه اي. اين بود که براي خودم مرخصي صادر کردم و با خودم عهد بستم تا نتوانم با يک پست طنزگونه و نشاط آور بيايم از مرخصي بر نگردم و حالا اين روز است و بايد نوشت اندر احوالات اين چند روزه:

چند روزي به علت يک اتفاق بد يعني از دست دادن عزيزي گرفتار مسائل مربوط به عزاداري بوديم اما اين مسائل سبب شده بود که خيلي ها را کنار هم ببينيم. روزگار نامرادي است که انسان ها را بايد عزا کنار هم جمع کند, گاهي هم عروسي و انگار آدميان گرفتار اين روزها براي دور هم بودن بهانه هاي ديگري نمي يابند.

بگذريم آقا دکتره پسر عمه ي محترم و با حال عيال از سوئد آمده و آدم با ديدنش کلي حال مي کند. از آن آدم هائي است که اگر نفهمي مقام و مرتبه علميش را اصلا در رفتار فروتنانه و دوستانه اش به ذهنت خطور نمي کند که دکتري با اين کمالات و وجنات است که آمده و به علت تجردش مرتب برايش خواستگار پيدا مي شود و بيچاره نمي داند با اين همه خواستگار و درخواست چه کند, آنقدر درخواست ها زياد است که بيچاره سرگيجه گرفته و مطمئنا اين دفعه هم مثل تمام دفعات قبلي نمي داند که را انتخاب کند و دست از پا درازتر بر ميگردد مي رود سراغ قلوب مردم سوئد.

پسر عموي سوسيال بامرام عيال هم با همسر نئو فمنيسم آنتي ديسکاستينگشان از سفر کوبا آمده اند و کلي شکل آمريکاي لاتيني ها شده و از جانب اينجانب به لقب چپ راديکال مفتخر گشته اند.

 امير نازنين هم که برادر آقا دکتره مي باشد و ملقب به خرسي بوده آمده کلي با حال است واقعا با اينکه کم ديدمش ولي به اندازه مثلا آقاي چپ راديکال يا هايگريد دوستش دارم.

 هايگريد هم از جنگ با اژدها به سلامت بيرون آمد و بعد از عمل زانو راه مي رود. اين روزها هم که دستي به ريشش کشيده و مشکوک هم ميزند و احتمالا با يک غول ماده در دماوند ديده خواهد شد و خبرش در آينده نزديک مي رسد.

 تنها کنکوري امسال ما هم روي هرچي دانکي ريدر ( همان بوک ورم خودمان) است را سپيد کرده و مثلا حالش را که ميپرسي خوبي؟ مي گويد گزينه ب.

ديشب هم در منزل يکي از عمه خوش دست پخت هاي همسر مهمان بوديم و متاثر از سوغات شيراز چه اراجيفي که طنز گونه تحويل خلق الله نداديم. آدم تحت تاثير سوغات شيراز چه شور و حالي مي يابد الکي نيست حافظ رند و عاشق پيشه اينقدر بلبل زباني کرده. جايتان خالي سوپي هم خورديم هااااا…

 بعدش هم رفتيم يکي از پاتوق هاي چندگانه جوانان ديسکاستينگ و فاميل هاي وابسته به صرف دي وي دي و مخلفات فيلم جالبي بود و من تا آخرش را بيدار ماندم و ديدم اما داستانش را يادم نمي آيد ولي سر شار از بدآموزي بود چنان که همسر موقع خواب گفت همسر جان يک وقت به من خيانت نکني!! آقا ما را بگي تا صبح جلوي آينه ايستاديم ببينيم آخر چه چيزمان به حاج يونس فتوحي مي خورد حتي اسممان هم حاج دراک فتوحي در دهان نمي چرخد.

 يک آقايي که در آتش دان بود هنوز همان جاست و ظاهر نشده ماهم هنوز بعد از آن تاريخ قبلي نديديمش.

 برادر ديگر آقا دکتره که اوهم آقا دکتر است اما از نوع آسپرين سازش و باباي سپهر نام دارد کلي لاغر و کم حرف شده و انگار که دلش را استراليا پيش سپهر و ديگران جاگذاشته. به هر حال انسان نازنيني است و متشخص.