دراک
دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارمکاش بداني
من هنوز ويران آن نگاهم. ويران و سرگردان.
هنوز در فکر آن شبم. در فکر آن لبخند که بيدريغ بخشيديش.
نميدانم و ميدانم که سالهاست نميفهمي مرا، که زندگي را نميفهمي. سالهاست…
کاش بداني که هستي. برايم وجود داري، تکهاي از وجود مني، تکهاي از روحم، از روانم. بخشي جدا نشدني از زندگيم. هستي بامن. حضورت را هنوز هم حس ميکنم، شده در روح درخت اناري بيابمش که برايمان به يادگار گذاشتي.
بارها لمست کردهام، يادت کردهام، آهت کردهام. بارها پس از چشيدن لذيذترين انار جهان آمدهاي پسذهنم. آمدهاي جلوي چشمانم با همان لبخند و با همان چشمان، درست همانند همان شب.
هنوز يک سر افکارم ردش در آن نگاهست. باور دارم که آن لبخند، آن چشمان و آن زندگي را بخشيدي تا من امروز به سبزي فريادت کنم. تا ما امروز به سبزي فرياد سر دهيم.
خدا ميداند تو، تکهاي از وجود چند نفري. باور دارم کنون تکثيرت را.
ببخش مرا که بارها نفهميدمت، که بارها به باورت شک کردم، که تکثيرت را نشناختم.
هنوز ويران آن نگاهم، ويران آن لبخند، حتي اگر بيست و شش سال از آن واقعه گذشته باشد.
حرمت سخن
هميشه باور داشتم که تفکر، هرچند مخالف از آن رو که تفکر است حرمت دارد. هرگز خط کشي نقد مخرب را برنتافتم که اعتقاد داشتم اگر تنها به اين يک کلمه راضي شوي يعني ابزار دادهاي به سرکوب انديشه و نقد. و نه تنها نقد را نقد ميبينم و سازنده و مخربش نميکنم که نقاد را نيز هميشه سعي ميکنم فارغ از هدفش ببينم.
اينها را گقتم تا بگويم با تمام اينها که بارها به خودم گفتهام و بارها تمرينش کردم به حکم انسان بودن امروز از شنيدن نظري بر آشفتم و با خودم شروع کردم به جواب دادن و آنقدر عصبانيتم بالا زد که مرزهاي شخصيتي را که براي خودم قائلم دريدم و شروع کردم پاچه پاره وار به ناسزا گوئي – اما با خودم و در خودم- تصميم گرفتم يک بار هم که شده ار فرط عصبانيت بيايم اينجا دادش بزنم که اي فلان که عطاي وطن به لقايش بخشيدهاي و به دريوزگي رفتي مگر دهن دريدگي و پاچه پارگي سخت است و اگر جوابي از اين همه سبز نميگيري نه از ناتوانيست که از بزرگي شخصيت تک تک آنان است که دهان به دهان تو نميگذارند.
آمدم فرياد بزنم و مستقيم خطابش قرار دهم که تو که منتظري را ميکوبي و برايش حکم دژخيمي صادر ميکني و با جعل تاريخ او را شريک جرم اعد*امهاي شصت و هفت مينامي بر کدام طبل ميکوبي و از کدام منبع مطلعي که به اين آساني حرمت بزرگ پرچمدار آزادي را نگه نميداري کسي که حقوق انسان را به معناي انسان نه يک کلمه بيش و نه يک کلمه کم خواست و از دنيايش و جاه و شوکتش گذشت- همان دنيا و شوکتي که تو مارکهاي لوئي ويتان درست يا جعليت را در بوق و کرنايش ميکني همان دنيائي که آرزوهاي ملک و خانهات را با رنگ واقعيت زدن پز ميدهي-
تو از کدام تاريخ و از کدام شصت و هفت با که سخن ميگوئي؟ کفتار وار ميراث خوار دردناکْ واقعهاي شدهاي که ما زندگيش کردهايم؟ کدام تاريخ را براي که مي گوئي؟ براي ملتي که آن تاريخ را زيستهاست؟ که ساختهاست؟ که ساختهاند برايش؟ براي آنان ميگوئي که عزيز دادهاند؟ که نبودن و گم شدن را بايد باور ميکردهاند؟ براي ما ملتي ميگوئي که سالها و سالها – نه سه روز و سه شبي که پزش را ميدهي- عزيز ترينش را هر بار چروکيدهتر از قبل از پشت شيشهاي ده دقيقه در هر هفته ديده است؟
کدام جنبش را به سخره گفتهاي؟ جنبشي که هدف را آواز ميدهد و برايش از اعلام وحدتي که حتي در نماز اول، توان بيانش باشد ابائي ندارد؟ به پر قبايش بر نميخورد بانگ الله اکبر سر دهد اگر معنايش بزرگي خدائي است که انسان را آزاد آفريد و نه خدائي که … اگر معنايش وحدتي باشد براي مردمي که ظلم را بر نميتابد که جعل و دست آويز کردن اعتقاداتش را نميخواهد که باورش ندارد.
آمده بودم که اين ها را بگويم و خيلي بدتر از اينها. مستقيم هم بگويم اما از عصبانيتم کاستم به سادگي نوشيدن ليوان آبي سرد و گوارا تا يادم بيايد که حرمت سخن را بايد نگاه داشت و حرمت انسان را. هرچند باورم باشد که پشتش شخصيت متزلزيست که نه تنها روش و هدفي ندارد که تنها فحش دادن و سخره گرفتن روشهاي ملتي که جهان را مبهوت موج سبزش ساختهاست را بلد است و بيان ميکند بي آن که حتي يک بار بگويد چه بايد کرد.
گفتند
یک تکه، تنها یک قطعه از آن همه زیبائی که شاملو با اشعارش برایمان گذاشت کافیست تا بیست و یکم آذرماه سالروز تولدش را بزرگ بداریم:
گفتند: “نمی خواهیم
نمی خواهیم
که بمیریم”
گفتند: ” دشمنید!
دشمنید!
خلقان را دشمنید”
چه ساده، چه به سادگی گفتند
و ایشان را
چه ساده
چه به سادگی
کشتند!
آه اگر دمي تنها اگر دمي …
می دانم به احتمال غریب به یقین یادت نیست که خرمشهر چگونه خرمشهر شد. چگونه جوان مردانی از این سرزمین تا آخرین قطره خونشان به ایرانی بودنش ایستادند. چگونه دوباره ایرانیش کردند. می دانم نباید هم یادت باشد من هم یادم نمی آید. اما خوب می دانم چرا ایستادند و برایشان این خاک، این مردم، این ناموس چه ارزشي داشت. بايد شنيده باشي از آنان که ايستادند تا پاي جان تا آبادان ايراني ماند، بايد بداني احتمالا معناي جوانمردي را معناي ايثار را. معناي پاکبازي و بزرگمردي را؟ ميدانم. ميدانم اين روزها، اين کلمات کمتر شنيده ميشود، کمتر خريدار هم دارد. بعضي تغيير کردهاند بعضي واقع بينانه تر شدهاند برخي… اما هيچکدام از ارزش نيفتادند و هيچگاه از بزرگي جهانارا ها کم نشد. ازعظمت گمناماني که خون گرمشان بر خاک تفتيده خوزستان، در کوچه هاي خرمشهر جاري شد هيچ کاسته نشده. تو که به طنز روزگار کنون نام بسيجي يدک ميکشي. يک بار، پس از تمام سر خوشيت، پس ار سرمستيت از حيدر حيدر گفتن، پس از حس غرور و قدرت بيکرانت از کوبيدن باتومت بر بدن خواهر و برادرت، اگر دمي تنها دمي اگر خواستي به خود برگردي و با خود خلوت کردي، اگر روزنهاي باز شد، يادت بيايد جا پاي چه کساني نهادي و نام کدامان را يدک ميکشي.
بترس
کمرش سیاه شده است از ضربه ی کابل و باتوم تو، به جرم بودن در خیابان، به جرم درخواستش از تو برای رهائی نوجوانی که زیر ضرباتت ناله می کرده است. به همین سادگی…
به همین سادگی سیاه شده است…
می دانی، مي ترسم، مي ترسم از خشمم، از خشمي که با شنيدنش در صدايم و در گفتارم پديدار شد و همان روز آن را در دل شاگردانم انداختم و به نفرت فرو خوردهشان از شما دامن زدم.
ميترسم، چون ميدانم هر ضربه که ميزني هر سياهي و کبودي که بر جاي ميماند قبل از آن که بر تن کسي از سرزمين من نقش بندد، اين سياهي قلب توست که افزون ميشود. خوب ميدانم هر ضربهتو به خشم و نفرت انباشته ملتي اضافه ميکند که صلح ميخواهد و جهان را جاي زيستن، جاي آسوده زيستن.
ميترسم از اين خشم و نفرت انباشتهاي که هر روز با ضربههايت بزرگترش ميکني، نه براي تو که براي خودم، براي ملتي که تو هم از آني، از آن گفتار خشونت باري که ترويجش ميکني، که شروعش ميکني، بيمناکم.
اين را چندي قبل خطاب به سردارت نيز گفتم. بترس، بترس برادر من از تيرگي رو به فزون قلبت و از خشم و نفرتي که انباشتهتر از قبل ميکني. بترس از اين که سرزمينت که بايد مکان صلح، برابري، برادري و زندگي باشد مکان نفرت و خشم باشد….
به تو که وجودت همه نعمت است
وقتی نیستم دلم پر می کشد مدام به هوایت.
وقتی دورم در حسرت دیدن یک دم رویت بی تابم.
کم رنگ و ساکت منم. اما مرا و تو را سر پر شوری است که هیچش اندیشه و توان باز ایستادن نیست.
من مست این تلاشم و شرمسار تلاشی که در توست.
این دوری یادم میندازد که چه بزرگی، که این زندگی چه بزرگ است. بزرگتر از همه تلاشی که من میکنم. و اين همه پويائي که در روح توست مرا به حرکت، به ساختن و به پيش رفتن رهنمون است.
آرام گير عزيز دل که ترس و تنهائي بسيار کوچکتر از توست. اين را من درست همچون عشقي که ميشناسم باور دارم
به امير
یادم باشد بنویسم یکبار از بازی ها که ما می کنیم و از زندگی که بازی می کنیم.
در میانه همه بازی ها که خود زندگیست، شراب بازی می کنیم. شراب در بر می کشیم از بلند آوازه ترین شراب جهان. می بوئیم و می چشیم و مزه مزه می کنیم و می نوشیم و به کام می ریزیم و به جان در بر می کشیم. میبردمان با خود به آن جا که خنده میآید چون همیشه که با همیم و همدیگر را به دوستی تا اوج آنجا که می شود رفت سر به سر می نهیم و من از تپلگی ها میگویم، تو از شیرازی بازی ها. من و تو به جان در بر می کشیم و آغوش باز می کنیم به همه حسی که در آن قرمز رنگ نهفته است – باید یکبار بگویمت که این حس از کجاست این حس باید از همه دهقانان بیاید که عشق می ریزند در پای مو به امید من و توئی که در جان در برکشیم و در جانمان درکشد …- به آن حس لبخند می زنیم و دوستی را بازی می کنیم. لبخند می زنی به نگاهی که گاه و بی گاه از نگاهت می دزدم و به یار میافکنم و با حل شدنم در شراب خون رنگ شیراز پرده ای از اخلاق عشیرهایم کنار می زنم و عشق را عریان می خواهم و عریان می نمایانم و من در پس پشت مردمکانت عشق میبینم با نگاه هائی که میبری از شراب و به یار می دوزی که همیشه از من بهتر بودی در بیان عشق در بيان آن چيز که بودي و هميشه بهتر بودي…
جامي ديگر و جامي ديگر. ميرويم باز به واکاويدن دوستي و به واکاويدن تو مينشينم در عرياني مستي که هنوز تمام نشدهاي که هنوز افسونها داري در نگاه دوستانهات. در همه آن بي آلايشي که تواي. و تو بايد گرفتار باشي در همه پيچيدگي که منم…
جامي ديگر و باز جامي ديگر و جامي ديگر…
کم دارد انگاري چيزي اين شراب امير جان، کم دارد، غرق شدن ميخواهم و اين شراب با همه آوازهاش کم دارد. انگار عمق کم دارد براي غرق شدنمان. نغمهاي بهشتي ميخواهد که توئي، که ساز توست و تو اين را خوب ميداني. جاري ميکني با آن پنجههاي هنرمند بر ما و بر همه آن شراب خروارها ملودي ميريزي و هر زخمه که ميزني چونان موجي مي بردم و ميبردمان به غرق شدن.
و من و تو خيس اشکيم و اين اشک را تنها من و تو ميفهميم. ما دوستي را بازي که نه، مشق ميکنيم و با نگاه به ياري که او نيز خيس اشک است عشق را مشق ميکنيم…
به فال نیک می گیریم
امروز به رسم پت و مت درون و به حکم تحریم صدا و سیما یک ساعت زود رسیدیم سر کار و دارم فکر می کنم این یک ساعت زودتر با این انرژی بسیار که الان در درونم می جوشد را باید به فال نیک گرفت و شروع کردن به انجام هر آنچه به عقب می انداختم و باید با تغییر فصل و شروع فصل پویائی و کار رخوت این چند وقت را انداخت دور و شروع کرد با انرژی به تلاش و فعالیت.
اميد
من که همه امیدم، همه امیدی که هر روز سوسویش بیشتر به خموشی می رود، خوب می دانم که بیامید مرده ام، که بی امید مرده ایم.
ملت بی امید ملت مصلوب است. صلب گونهاي که هيچش انديشه تغيير نيست که هيچش انگيزه حيات نيست. در هم مي تند و ميلولد و انگل وار به زندگي ادامه ميدهد.
مفري اگر بيابد لاجرم چنگ در او ميزند و ميگريزد و جدا ميگردد از ملتي که بود. نام و نشان و اميد در جاي ديگر ميجويد و در جاي ديگر ميجوشد و حل ميشود و ملتي ديگر ميشود.
اگر مفر نيابد و نخواهد آنگونه بيابد کلاهش را سفت ميچسبد و هيچش انديشه ديگر کلاهان و ديگر سران نيست که خود پرچمدار کندن از ديگري اگر نباشد ابائي از آنش نيز نيست.
اميد کار من است، رزم من است و پيکار من. مرا اميد بايد در همه حال و در همه مقال.
خطابه
جهانیان بدانند من دارم به این رخوت پس از انتخاباتم، به این کار کم کردنم، به این فیس بوک و گودرگردیام خاتمه میدهم و مثل بچه آدم ميچسبم به کار.
لطف کنيد رسالت عظيم مرا در اين موارد ادامه داده و بار سنگين مسئوليت را نگذاريد زمين بماند.
ارادتمند شما دراک کاري
خر مرد رندي
جونم براتون بگه قضیه از این قراره که یک آگهی قد بیلبورد زدن توی بانک پاسارگادی که ما توش حساب داریم. که ای بابا چه نشستهايد که بانک پاسارگاد کارت اعتباري ميدهد برويد هرچه دلتان ميخواهد بخريد بعد به ما پولش را با سودش بدهيد.
چقدر سود ميگيرد؟ 25٪
ميگويم شرايطش چيه؟
150٪ آن را مي گذاري حساب بلند مدت تا سقف ده ميليون بهت کارت اعتباري- بخوانيد وام- مي دهم برو حال کن.
ميگم مگه آخه آدم مغز خر خورده؟ فرض کن ده ميليون بخواهم، بايد 15 ميليون بگذارم با نرخ حداکثر 19٪ بعد از پول خودم برداري بهم ده ميليون بدهي با نرخ 25٪!!؟؟؟
يعني پول خودم را به خودم ميدهند 6٪ هم سود ميگيرند؟؟!!!!
جل الخالق. خب 5 ميليونش را ميگذارم و ده ميليون را نمي گذارم 6٪ هم جلويم که؟؟
به رئيس بانک ميگم هرکي خواست شماره منو بده هرچي خواست اينطوري بهش وام ميدهم!
پدربزرگ
گذاشتمش آنجا که همه را روزي مي گذارند.
آخرين نگاه و آخرين وداع. لايهاي خاک…
لايه اي خاک بر سالها بزرگ مردي. سالها وجود بي پيرايه و بي تکبري که حضور بزرگش را نرم و نامحسوس شيرازه جمعي ساخته بود.
لايهاي خاک کشيدند بر سالها تلاش و کار و پويائي. بر تفکر بزرگي که همواره با زمان زيست و با زمان انديشيد. …
بر آرامشي که نشان از اطميناني دروني ميداد.
خاک پاشيدند بر وجودي که همه عشق بود و عشق بود و عشق بود…
هان! که خاک را چه توان پوشاندن آن همه معرفت و عشق و بزرگيست؟ اين عشق همواره با ماست…
——————————————————————————–
پي نوشت: از همه دوستان عزيزي که اين روزها با حضورشان و با همراهيشان به ياريم برخاستند خصوصا آن يار ديرين- سولماز عزيز- و امير، -آن عزيز دور- با نوشتهاي که اصلا من نبودم و همه لطف او بود، سپاسگزارم.
در گيومه
…در اندیشه مدرن (تجدد) انسان موجودي است خودخواه، متکبر و جاه طلب و داراي گرايش فطري به سوء استفاده از قدرت. از اين لحاظ متجددين معتقدند که نظام حکومتي را بايد طوري ترتيب داد که انسانهايي که در راس حکومت قرار ميگيرند، حتي الامکان نتوانند از قدرت سوءاستفاده کنند.
….بدون کنار نهادن جنبه تقدس از حاکم نميتوان از حکومت قانون سخن گفت…
دکتر موسي غني نژاد- تجدد طلبي و توسعه در ايران-نشر مرکز
از زبان ما گاگول ها
آهاي جماعت آي کيو بيست!
محض رضاي خدا يک دور توي اين شهر بگرديد.
محض رضاي خدا يک دور توي سايت هاي فارسي بزنيد. ترا به خدا يک سر بزنيد حتي به دهات ايران، به شهرهاي کوچک و دور. بگرديد و ببينيد.
نه! اصلا يک نگاه به تقويمتان بکنيد. يک کم فکر کنيد به اين حجم اطلاعات و مراودات در اين عصري که ازانقلاب اطلاعات گذر نموده.
ببينيد چي نوشته؟ نوشته 2009 ،نوشته 1388. نوشته موبايلي هست، اينترنتي هست. فضاي مجازي اي گفتن. جهان يکي شده بابا جان، کوچک شده.
کجاي اين زمان به قاجار و صفويه ميخورد آخر لاکردارها؟ کجا آي کيو ايرانيها زير ده است آخر؟
اين ملت تحصيل کرده آره، به لطف بزرگترين اشتباه شما- دانشگاه آزاد- اين ملت سواددار شده. اين ملت حاليش شده يک چيزهائي. اين ملت دو دوتا چهارتائي سرش ميشود. کاريش هم نميتوانيد بکنيد.
زور داريد البته، ميبريد، ميزنيد، هدايت ميکنيد، رنگ ميکنيد و به عنوان رئيس غالب ميکنيد، باتوم و چماق و مسلسل دست هر مفوئي ميدهيد که بزند، که ببرد، که زبانم لال از آن کارها که کروبي گفته بکند. ميمانيد سر کار اصلا. بکنيد! بمانيد اصلا سر کار!
اما….
اما، ما را خر فرض نکنيد جان مادرتان. اين ملت، که ملت زمان قاجار نيست. براي آي کيو اش، براي درکاش و براي فهماش اين قدر کم، ارزش قائل نشويد. اين ديگر چه گنديست زدهايد. براي اين دادگاه جان مادرتان از يک سري مشاور با آي کيو حداقل دو سه برابر خودتان، استفاده کنيد تا لااقل يک کم حتي به ماست مالي بيايد. يک کار نکنيد شک کنيم به خودمان، به ظاهرمان، که شبيه گاگول هاست مگر؟…
باشد… باشد… زمين صاف است و اصلا هم نميگردد، مگر به اذن شما…
یک نوشته سمبولیک*
"قلی خان، دزد بود؛ خان نبود! لابد تو هم اسمشو شنفتی. وقتی سن و سال تو بود، به خودش گفت تا آخر عمرم ببینم میتونم تنهایی هزارتا قافله رو لخت کنم. با همین یه حرف با جونش وایساد و هزارتا قافله رو لخت کرد. آخر عمری پشت دستشو داغ زد و … به خودش گفت هزارتات تموم شد، حالا ببینم عرضه شو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟ … نشد … نشد. نتونست و مشمول ذمه خودش شد … تقاص از این بدتر؟"**
در برهههائي از زندگاني هر انساني قلي خان است. مي بايد عزم کند که بسازد و برود و تا کند و آن باشد که دلخواه اوست. و چه سخت است اگر آن انتخاب و آن عزم پس از عمري مشمول ذمگي خود باشد… سخت است انتهاي عمر ببيني نه قلي خان، که قلي دزدي…
قلي خانام امروز؛ از آن جهت که به تطهير خويش برخواسته ام، به تطهير ذهن تا که نباشدم انتهاي عمر مشمولذمگي خويشتن.
گام اول همان گام بود که چند سال پيشتر نيز خود را وسوسه انجامش ديده بودم اما توان و روش انجامش را ندانستم يا که به انجامش چو امروز اراده نکرده بودم. اما گام امروز گام اراده بود و انجام گامي که حرکتي عظيم در پي بايدش.
گام اول به سختي برداشته شد اما پس از آن نغمه زندگي بخشي از درونم جوشيد، نغمه اي پيانو وار که به قول نيماي بزرگ صداي مادرانه همه جهان را بازگو ميکند. نغمه اي که آرامشي خاص بخشنده بود.
بگذار بدانند همه و خود بدانم باز، من به تطهير خويش برخاستهام.
———————————————————————-
*راجع به نوشته هاي سمبوليک خواهم نوشت.
**قسمتي از ديالوگ روزي روزگاري آنجا که قلي خان رو به دشتي بي انتها چپقش را زير گونه عصا مي کند و مي ميرد قبل از مرگش اين چند جمله را ميگويد.
بگذار هميشه بتابد
بگذار همیشه بتابد، بگذار همه روز باشد.
وقتی آرامش شب جز هجوم کابوس و استرس و نگرانی نیست. بگذار همه روز باشد.
وقتی فکر شبانه جولانگاه همه نگرانی های عالم است. وقتی خواب عمیق و آرام بخش دورترین حس جهان است. می خواهمش که چه؟
وقتي توان برقراري اين آرامشش نيست. بگذار همیشه روز باشدش.
شايد يک داستان
سرگردان، به هر سوی روان است. بالا، پائين، چپ و گاهي راست.
گاهي مي ايستد، زل ميزند، تند ميرود، کند ميشود، ميدود گاهي هم وزنش را ميکشد و با خود ميبرد.
زير لب غر ميزند نق ميزند، ميخندد، اشک به چشم مياورد، قهقه ميزند. و باز ميرود.
ناگهان صوتي، نغمهاي شايد. ميايستد. موهاي بدنش سيخ ميشود. آشنايي اين نغمه بي آنکه بشناسدش چهار ستون بدنش را ميلرزاند. چشم ميبندد و نغمه را نوش ميکند. چشم پر ز اشک ميگشايد. مکثي ميکند، مشتش را فشار ميدهد دندانش را نيز بر هم.
ميدود… به سوئي معلوم و مخالف…ميدود مصمم و با گامهائي استوار… ميدود
ثبت اين لحظه
گاهی آدم دلش چیزهائی را می خواهد.
دلم امشب در نهایت اثرپذيرش از سوغات شيراز، ثبت اين لحظه را ميخواهد.
خوشحالم. اين لحظه خوشحالم از چيزهائي که ثبتش را آرزومندم حتي اگرش توان انتقال همه آن حس زيبا و چند گانه که در من است نباشد. ثبتش را آرزومندم.
خاک آشنا
خاک آشنا بوی آشنای عشق میداد بوی آشنای عشق به انسان، عشق به سرزمين و عشق به زندگي بوي آشناي خاک که شيرازهي انسان است.
خاک آشنا با استعاره ها و نشانههاي معمول فرمان آرا آنقدر آرام آرام و بي صدا بر ذهنت مينشيند که وقتي فيلم تمام ميشود آهنگ پايانيش انگار آهنگ حرکات دروني ذهني توست.
در فيلم دنبال عشق ميگردي و ميابيش اما از عشق و هنر والاي انساني، عشق و هنر و روشنفکري درد کش، تلنگر کم ميبيني ولي پس از ديدن صحنههاي سانسور شده فيلم ميفهمي که فرمان آرا چون هميشه به خوبي حرفش را زده و از اين وادي دور نگشته. راست ميگويد او که چشم فيلم را در آورده اند همه حرفهاي فيلم که کم هم نيستند در مقابل اين سکانس حذف شده پس زمينهاي بيش نيستند.
از اينجا به بعدش را بعد از ديدن فيلم بخوانيد:
فيلم پر است از نشانه قصه سردرگمي و سخيف فهميدن عشق در نسل گم گشته امروز و ساده انگاشتن آن است -آنجا که بابک ميگويد در شهر برايم عشق به آساني ميايد و ميرود- در مقابل نسل قبلي که عشقش را همچون خيلي خصوصيات ديگرش با قهرمان سازي افراطي و راديکال از عاشقي فراري داده و از دست داده. و اين عشق امروزي و ديروزي تنها با پيوند عقلاني و تلفيق با فهم عاشقي ديگري است که به عشق واقعي و به موفقيت منتج ميشود.
فيلم پر است از نشانه، دختري پاک و باکره از کسي در سالهاي ابري، آب ميخواهد که سمبل باران و بارش باشد اما آن را نگرفته ميرود يا بهتر است بگويم فرار مي کند.
مام نامدار نقاش از غار سفيد که نشانه طبيعت است انسان را ابتدا سپيد ميبيند و ميکشد اما آن انسان را در کشاکش جامعه و رفتارهايش به سياهي متمايل ميکند و در اوج سياه ديدن انسان از کنار تابلو "آي عشق چهرا آبيت پيدا نيست" ميگذرد و وارد مکاني ميشود که عشق کهنه تلنگر ميزند و بازگشت ميجويد- معشوق بازگشته است- پير زن مستخدم بعدش با هندوانه قرمز در مي آيد.
تابلو "آي عشق چهره آبيت پيدا نيست" بار ديگر در عصبانيت مام نامدار آن هنگام که درها و پنجره ها را قفل ميزند نمايان است. و خزيدن دوباره او را به خوي خشن و دور شدنش از عشق لطيف و انساني را نشان ميدهد.
کلام سانسور شده پير زن هنرمند در بيان عشق و لزوم تاييد چند باره عشاق و مرور پيوندشان و درماندن نظريه اش در مقابل بچهي حاصل از عشق بسيار استادانه بسياري از باورها را به چالش ميکشد و نقش مسئوليت و تعهد را بالاتر از احساس مي نماياند.
نگاه انسان گرايانه و سرکش مام نامدار به زندگي و ظلم موجود، آنگاه که به مامور ميگويد هر کس فکر کنه عنصر نامطلوبه ديگه؟" يا ميگويد: " منظورتون از درگيري چيه دوست من در زندگيش چيزي جز قلم دست نگرفته بود" استادانه بيان شده و ناجوانمردانه سانسور شده است.
کشته شدن مامور پاک و درستکار برق در مقابل موج زنبورها، به مرگ صداقت در جامعه تلنگري ميزند.
مام نامدار در طول فيلم از انکار "قيامت شده" در برخورد با چوپان مجنون آرام آرام به آنجا مي رسد که خودش به استوار ميگويد براستي مثل اينکه قيامت شده…
از اين نمونه ها در فيلم بسيار است و فيلم استادانه و نقادانه روند و جرياني انساني- اجتماعي را جلو ميبرد.
فيلم را از دست ندهيد…
وطن
بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.
در این «سرزمین آزاده گان» برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی
لنگستون هیوز- ترجمه شاملو
سخن از تغيير
یک وقت هائی هست که می خواهی تغییر کنی یا تغییر دهی. این دوران به دلایلی دوران فعلی من است. یک جورهائی از لحاظ رفتاری در حال آپدیت شدنم و در دوران گذار و کشاکش و جدل درونی بیرونی با خودم و طبیعتا با دیگرانم. به این دوران فشار عصبی فکری این روزهای پر از تردید و پر از تنش و پر از عصبانیتی که گاهی به مرز انفجار می رساندم و می خواهد تبدیلم کند به یک آنارشیست بی کله و بی مغز را هم اضافه کنید.
به همین دلیل همینجا رسما اعلام می کنم چنانچه رفتارم شما را متعجب کرد یا ناراحتتان کردم ببخشید مرا و بدانید در دوران خاصی از زندگی هستم و این تغییرات باید که بهترم کند. دوران پوست اندازی رفتاریست شاید. به هر حال واقعا از کسانی که این روزها ناراحتشان کرده ام یا می کنم خصوصا از آن دوست دیرین و همیشگی – همسرم- عذر خواهی می کنم.
از این به بعدش سخنیست با خودم بی مخاطب بیرونی:
باید که یادت باشد هر تغییری در هر رفتاری حتی اگر مبنای علمی کاملی داشته باشد تازه بعد از آنکه خوب فهمیدیش و خوب شناختیش و سوء تفاهم های معمول ناشی از جهلت را هم برطرف کرد باید با معیار همیشگی انسانیت و اخلاق بسنجیش. یادت نرود که انسانیت از همه چیر بالاتر و اولی تر است. هر روشی، هرچقدر هم که مبنای علمی داشت، اگر آن را مغایر با این اصل پذیرفته شده ات ديدي در دور انداختنش و در نپذيرفتنش ذرهاي ترديد نکن. يادت باشد که تو همه چيز را عادت داري تحليل کني بينديشي درباره اش و خوب بشناسيش قبل از آن که به کارش بندي.
پي نوشت: آه امان از دست اين خوب فهميده نشدن.