دراک
دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارمآه اگر دمي تنها اگر دمي …
می دانم به احتمال غریب به یقین یادت نیست که خرمشهر چگونه خرمشهر شد. چگونه جوان مردانی از این سرزمین تا آخرین قطره خونشان به ایرانی بودنش ایستادند. چگونه دوباره ایرانیش کردند. می دانم نباید هم یادت باشد من هم یادم نمی آید. اما خوب می دانم چرا ایستادند و برایشان این خاک، این مردم، این ناموس چه ارزشي داشت. بايد شنيده باشي از آنان که ايستادند تا پاي جان تا آبادان ايراني ماند، بايد بداني احتمالا معناي جوانمردي را معناي ايثار را. معناي پاکبازي و بزرگمردي را؟ ميدانم. ميدانم اين روزها، اين کلمات کمتر شنيده ميشود، کمتر خريدار هم دارد. بعضي تغيير کردهاند بعضي واقع بينانه تر شدهاند برخي… اما هيچکدام از ارزش نيفتادند و هيچگاه از بزرگي جهانارا ها کم نشد. ازعظمت گمناماني که خون گرمشان بر خاک تفتيده خوزستان، در کوچه هاي خرمشهر جاري شد هيچ کاسته نشده. تو که به طنز روزگار کنون نام بسيجي يدک ميکشي. يک بار، پس از تمام سر خوشيت، پس ار سرمستيت از حيدر حيدر گفتن، پس از حس غرور و قدرت بيکرانت از کوبيدن باتومت بر بدن خواهر و برادرت، اگر دمي تنها دمي اگر خواستي به خود برگردي و با خود خلوت کردي، اگر روزنهاي باز شد، يادت بيايد جا پاي چه کساني نهادي و نام کدامان را يدک ميکشي.
بترس
کمرش سیاه شده است از ضربه ی کابل و باتوم تو، به جرم بودن در خیابان، به جرم درخواستش از تو برای رهائی نوجوانی که زیر ضرباتت ناله می کرده است. به همین سادگی…
به همین سادگی سیاه شده است…
می دانی، مي ترسم، مي ترسم از خشمم، از خشمي که با شنيدنش در صدايم و در گفتارم پديدار شد و همان روز آن را در دل شاگردانم انداختم و به نفرت فرو خوردهشان از شما دامن زدم.
ميترسم، چون ميدانم هر ضربه که ميزني هر سياهي و کبودي که بر جاي ميماند قبل از آن که بر تن کسي از سرزمين من نقش بندد، اين سياهي قلب توست که افزون ميشود. خوب ميدانم هر ضربهتو به خشم و نفرت انباشته ملتي اضافه ميکند که صلح ميخواهد و جهان را جاي زيستن، جاي آسوده زيستن.
ميترسم از اين خشم و نفرت انباشتهاي که هر روز با ضربههايت بزرگترش ميکني، نه براي تو که براي خودم، براي ملتي که تو هم از آني، از آن گفتار خشونت باري که ترويجش ميکني، که شروعش ميکني، بيمناکم.
اين را چندي قبل خطاب به سردارت نيز گفتم. بترس، بترس برادر من از تيرگي رو به فزون قلبت و از خشم و نفرتي که انباشتهتر از قبل ميکني. بترس از اين که سرزمينت که بايد مکان صلح، برابري، برادري و زندگي باشد مکان نفرت و خشم باشد….
به تو که وجودت همه نعمت است
وقتی نیستم دلم پر می کشد مدام به هوایت.
وقتی دورم در حسرت دیدن یک دم رویت بی تابم.
کم رنگ و ساکت منم. اما مرا و تو را سر پر شوری است که هیچش اندیشه و توان باز ایستادن نیست.
من مست این تلاشم و شرمسار تلاشی که در توست.
این دوری یادم میندازد که چه بزرگی، که این زندگی چه بزرگ است. بزرگتر از همه تلاشی که من میکنم. و اين همه پويائي که در روح توست مرا به حرکت، به ساختن و به پيش رفتن رهنمون است.
آرام گير عزيز دل که ترس و تنهائي بسيار کوچکتر از توست. اين را من درست همچون عشقي که ميشناسم باور دارم
به امير
یادم باشد بنویسم یکبار از بازی ها که ما می کنیم و از زندگی که بازی می کنیم.
در میانه همه بازی ها که خود زندگیست، شراب بازی می کنیم. شراب در بر می کشیم از بلند آوازه ترین شراب جهان. می بوئیم و می چشیم و مزه مزه می کنیم و می نوشیم و به کام می ریزیم و به جان در بر می کشیم. میبردمان با خود به آن جا که خنده میآید چون همیشه که با همیم و همدیگر را به دوستی تا اوج آنجا که می شود رفت سر به سر می نهیم و من از تپلگی ها میگویم، تو از شیرازی بازی ها. من و تو به جان در بر می کشیم و آغوش باز می کنیم به همه حسی که در آن قرمز رنگ نهفته است – باید یکبار بگویمت که این حس از کجاست این حس باید از همه دهقانان بیاید که عشق می ریزند در پای مو به امید من و توئی که در جان در برکشیم و در جانمان درکشد …- به آن حس لبخند می زنیم و دوستی را بازی می کنیم. لبخند می زنی به نگاهی که گاه و بی گاه از نگاهت می دزدم و به یار میافکنم و با حل شدنم در شراب خون رنگ شیراز پرده ای از اخلاق عشیرهایم کنار می زنم و عشق را عریان می خواهم و عریان می نمایانم و من در پس پشت مردمکانت عشق میبینم با نگاه هائی که میبری از شراب و به یار می دوزی که همیشه از من بهتر بودی در بیان عشق در بيان آن چيز که بودي و هميشه بهتر بودي…
جامي ديگر و جامي ديگر. ميرويم باز به واکاويدن دوستي و به واکاويدن تو مينشينم در عرياني مستي که هنوز تمام نشدهاي که هنوز افسونها داري در نگاه دوستانهات. در همه آن بي آلايشي که تواي. و تو بايد گرفتار باشي در همه پيچيدگي که منم…
جامي ديگر و باز جامي ديگر و جامي ديگر…
کم دارد انگاري چيزي اين شراب امير جان، کم دارد، غرق شدن ميخواهم و اين شراب با همه آوازهاش کم دارد. انگار عمق کم دارد براي غرق شدنمان. نغمهاي بهشتي ميخواهد که توئي، که ساز توست و تو اين را خوب ميداني. جاري ميکني با آن پنجههاي هنرمند بر ما و بر همه آن شراب خروارها ملودي ميريزي و هر زخمه که ميزني چونان موجي مي بردم و ميبردمان به غرق شدن.
و من و تو خيس اشکيم و اين اشک را تنها من و تو ميفهميم. ما دوستي را بازي که نه، مشق ميکنيم و با نگاه به ياري که او نيز خيس اشک است عشق را مشق ميکنيم…
به فال نیک می گیریم
امروز به رسم پت و مت درون و به حکم تحریم صدا و سیما یک ساعت زود رسیدیم سر کار و دارم فکر می کنم این یک ساعت زودتر با این انرژی بسیار که الان در درونم می جوشد را باید به فال نیک گرفت و شروع کردن به انجام هر آنچه به عقب می انداختم و باید با تغییر فصل و شروع فصل پویائی و کار رخوت این چند وقت را انداخت دور و شروع کرد با انرژی به تلاش و فعالیت.
اميد
من که همه امیدم، همه امیدی که هر روز سوسویش بیشتر به خموشی می رود، خوب می دانم که بیامید مرده ام، که بی امید مرده ایم.
ملت بی امید ملت مصلوب است. صلب گونهاي که هيچش انديشه تغيير نيست که هيچش انگيزه حيات نيست. در هم مي تند و ميلولد و انگل وار به زندگي ادامه ميدهد.
مفري اگر بيابد لاجرم چنگ در او ميزند و ميگريزد و جدا ميگردد از ملتي که بود. نام و نشان و اميد در جاي ديگر ميجويد و در جاي ديگر ميجوشد و حل ميشود و ملتي ديگر ميشود.
اگر مفر نيابد و نخواهد آنگونه بيابد کلاهش را سفت ميچسبد و هيچش انديشه ديگر کلاهان و ديگر سران نيست که خود پرچمدار کندن از ديگري اگر نباشد ابائي از آنش نيز نيست.
اميد کار من است، رزم من است و پيکار من. مرا اميد بايد در همه حال و در همه مقال.
خطابه
جهانیان بدانند من دارم به این رخوت پس از انتخاباتم، به این کار کم کردنم، به این فیس بوک و گودرگردیام خاتمه میدهم و مثل بچه آدم ميچسبم به کار.
لطف کنيد رسالت عظيم مرا در اين موارد ادامه داده و بار سنگين مسئوليت را نگذاريد زمين بماند.
ارادتمند شما دراک کاري
خر مرد رندي
جونم براتون بگه قضیه از این قراره که یک آگهی قد بیلبورد زدن توی بانک پاسارگادی که ما توش حساب داریم. که ای بابا چه نشستهايد که بانک پاسارگاد کارت اعتباري ميدهد برويد هرچه دلتان ميخواهد بخريد بعد به ما پولش را با سودش بدهيد.
چقدر سود ميگيرد؟ 25٪
ميگويم شرايطش چيه؟
150٪ آن را مي گذاري حساب بلند مدت تا سقف ده ميليون بهت کارت اعتباري- بخوانيد وام- مي دهم برو حال کن.
ميگم مگه آخه آدم مغز خر خورده؟ فرض کن ده ميليون بخواهم، بايد 15 ميليون بگذارم با نرخ حداکثر 19٪ بعد از پول خودم برداري بهم ده ميليون بدهي با نرخ 25٪!!؟؟؟
يعني پول خودم را به خودم ميدهند 6٪ هم سود ميگيرند؟؟!!!!
جل الخالق. خب 5 ميليونش را ميگذارم و ده ميليون را نمي گذارم 6٪ هم جلويم که؟؟
به رئيس بانک ميگم هرکي خواست شماره منو بده هرچي خواست اينطوري بهش وام ميدهم!
پدربزرگ
گذاشتمش آنجا که همه را روزي مي گذارند.
آخرين نگاه و آخرين وداع. لايهاي خاک…
لايه اي خاک بر سالها بزرگ مردي. سالها وجود بي پيرايه و بي تکبري که حضور بزرگش را نرم و نامحسوس شيرازه جمعي ساخته بود.
لايهاي خاک کشيدند بر سالها تلاش و کار و پويائي. بر تفکر بزرگي که همواره با زمان زيست و با زمان انديشيد. …
بر آرامشي که نشان از اطميناني دروني ميداد.
خاک پاشيدند بر وجودي که همه عشق بود و عشق بود و عشق بود…
هان! که خاک را چه توان پوشاندن آن همه معرفت و عشق و بزرگيست؟ اين عشق همواره با ماست…
——————————————————————————–
پي نوشت: از همه دوستان عزيزي که اين روزها با حضورشان و با همراهيشان به ياريم برخاستند خصوصا آن يار ديرين- سولماز عزيز- و امير، -آن عزيز دور- با نوشتهاي که اصلا من نبودم و همه لطف او بود، سپاسگزارم.
در گيومه
…در اندیشه مدرن (تجدد) انسان موجودي است خودخواه، متکبر و جاه طلب و داراي گرايش فطري به سوء استفاده از قدرت. از اين لحاظ متجددين معتقدند که نظام حکومتي را بايد طوري ترتيب داد که انسانهايي که در راس حکومت قرار ميگيرند، حتي الامکان نتوانند از قدرت سوءاستفاده کنند.
….بدون کنار نهادن جنبه تقدس از حاکم نميتوان از حکومت قانون سخن گفت…
دکتر موسي غني نژاد- تجدد طلبي و توسعه در ايران-نشر مرکز
از زبان ما گاگول ها
آهاي جماعت آي کيو بيست!
محض رضاي خدا يک دور توي اين شهر بگرديد.
محض رضاي خدا يک دور توي سايت هاي فارسي بزنيد. ترا به خدا يک سر بزنيد حتي به دهات ايران، به شهرهاي کوچک و دور. بگرديد و ببينيد.
نه! اصلا يک نگاه به تقويمتان بکنيد. يک کم فکر کنيد به اين حجم اطلاعات و مراودات در اين عصري که ازانقلاب اطلاعات گذر نموده.
ببينيد چي نوشته؟ نوشته 2009 ،نوشته 1388. نوشته موبايلي هست، اينترنتي هست. فضاي مجازي اي گفتن. جهان يکي شده بابا جان، کوچک شده.
کجاي اين زمان به قاجار و صفويه ميخورد آخر لاکردارها؟ کجا آي کيو ايرانيها زير ده است آخر؟
اين ملت تحصيل کرده آره، به لطف بزرگترين اشتباه شما- دانشگاه آزاد- اين ملت سواددار شده. اين ملت حاليش شده يک چيزهائي. اين ملت دو دوتا چهارتائي سرش ميشود. کاريش هم نميتوانيد بکنيد.
زور داريد البته، ميبريد، ميزنيد، هدايت ميکنيد، رنگ ميکنيد و به عنوان رئيس غالب ميکنيد، باتوم و چماق و مسلسل دست هر مفوئي ميدهيد که بزند، که ببرد، که زبانم لال از آن کارها که کروبي گفته بکند. ميمانيد سر کار اصلا. بکنيد! بمانيد اصلا سر کار!
اما….
اما، ما را خر فرض نکنيد جان مادرتان. اين ملت، که ملت زمان قاجار نيست. براي آي کيو اش، براي درکاش و براي فهماش اين قدر کم، ارزش قائل نشويد. اين ديگر چه گنديست زدهايد. براي اين دادگاه جان مادرتان از يک سري مشاور با آي کيو حداقل دو سه برابر خودتان، استفاده کنيد تا لااقل يک کم حتي به ماست مالي بيايد. يک کار نکنيد شک کنيم به خودمان، به ظاهرمان، که شبيه گاگول هاست مگر؟…
باشد… باشد… زمين صاف است و اصلا هم نميگردد، مگر به اذن شما…
یک نوشته سمبولیک*
"قلی خان، دزد بود؛ خان نبود! لابد تو هم اسمشو شنفتی. وقتی سن و سال تو بود، به خودش گفت تا آخر عمرم ببینم میتونم تنهایی هزارتا قافله رو لخت کنم. با همین یه حرف با جونش وایساد و هزارتا قافله رو لخت کرد. آخر عمری پشت دستشو داغ زد و … به خودش گفت هزارتات تموم شد، حالا ببینم عرضه شو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟ … نشد … نشد. نتونست و مشمول ذمه خودش شد … تقاص از این بدتر؟"**
در برهههائي از زندگاني هر انساني قلي خان است. مي بايد عزم کند که بسازد و برود و تا کند و آن باشد که دلخواه اوست. و چه سخت است اگر آن انتخاب و آن عزم پس از عمري مشمول ذمگي خود باشد… سخت است انتهاي عمر ببيني نه قلي خان، که قلي دزدي…
قلي خانام امروز؛ از آن جهت که به تطهير خويش برخواسته ام، به تطهير ذهن تا که نباشدم انتهاي عمر مشمولذمگي خويشتن.
گام اول همان گام بود که چند سال پيشتر نيز خود را وسوسه انجامش ديده بودم اما توان و روش انجامش را ندانستم يا که به انجامش چو امروز اراده نکرده بودم. اما گام امروز گام اراده بود و انجام گامي که حرکتي عظيم در پي بايدش.
گام اول به سختي برداشته شد اما پس از آن نغمه زندگي بخشي از درونم جوشيد، نغمه اي پيانو وار که به قول نيماي بزرگ صداي مادرانه همه جهان را بازگو ميکند. نغمه اي که آرامشي خاص بخشنده بود.
بگذار بدانند همه و خود بدانم باز، من به تطهير خويش برخاستهام.
———————————————————————-
*راجع به نوشته هاي سمبوليک خواهم نوشت.
**قسمتي از ديالوگ روزي روزگاري آنجا که قلي خان رو به دشتي بي انتها چپقش را زير گونه عصا مي کند و مي ميرد قبل از مرگش اين چند جمله را ميگويد.
بگذار هميشه بتابد
بگذار همیشه بتابد، بگذار همه روز باشد.
وقتی آرامش شب جز هجوم کابوس و استرس و نگرانی نیست. بگذار همه روز باشد.
وقتی فکر شبانه جولانگاه همه نگرانی های عالم است. وقتی خواب عمیق و آرام بخش دورترین حس جهان است. می خواهمش که چه؟
وقتي توان برقراري اين آرامشش نيست. بگذار همیشه روز باشدش.
شايد يک داستان
سرگردان، به هر سوی روان است. بالا، پائين، چپ و گاهي راست.
گاهي مي ايستد، زل ميزند، تند ميرود، کند ميشود، ميدود گاهي هم وزنش را ميکشد و با خود ميبرد.
زير لب غر ميزند نق ميزند، ميخندد، اشک به چشم مياورد، قهقه ميزند. و باز ميرود.
ناگهان صوتي، نغمهاي شايد. ميايستد. موهاي بدنش سيخ ميشود. آشنايي اين نغمه بي آنکه بشناسدش چهار ستون بدنش را ميلرزاند. چشم ميبندد و نغمه را نوش ميکند. چشم پر ز اشک ميگشايد. مکثي ميکند، مشتش را فشار ميدهد دندانش را نيز بر هم.
ميدود… به سوئي معلوم و مخالف…ميدود مصمم و با گامهائي استوار… ميدود
ثبت اين لحظه
گاهی آدم دلش چیزهائی را می خواهد.
دلم امشب در نهایت اثرپذيرش از سوغات شيراز، ثبت اين لحظه را ميخواهد.
خوشحالم. اين لحظه خوشحالم از چيزهائي که ثبتش را آرزومندم حتي اگرش توان انتقال همه آن حس زيبا و چند گانه که در من است نباشد. ثبتش را آرزومندم.
خاک آشنا
خاک آشنا بوی آشنای عشق میداد بوی آشنای عشق به انسان، عشق به سرزمين و عشق به زندگي بوي آشناي خاک که شيرازهي انسان است.
خاک آشنا با استعاره ها و نشانههاي معمول فرمان آرا آنقدر آرام آرام و بي صدا بر ذهنت مينشيند که وقتي فيلم تمام ميشود آهنگ پايانيش انگار آهنگ حرکات دروني ذهني توست.
در فيلم دنبال عشق ميگردي و ميابيش اما از عشق و هنر والاي انساني، عشق و هنر و روشنفکري درد کش، تلنگر کم ميبيني ولي پس از ديدن صحنههاي سانسور شده فيلم ميفهمي که فرمان آرا چون هميشه به خوبي حرفش را زده و از اين وادي دور نگشته. راست ميگويد او که چشم فيلم را در آورده اند همه حرفهاي فيلم که کم هم نيستند در مقابل اين سکانس حذف شده پس زمينهاي بيش نيستند.
از اينجا به بعدش را بعد از ديدن فيلم بخوانيد:
فيلم پر است از نشانه قصه سردرگمي و سخيف فهميدن عشق در نسل گم گشته امروز و ساده انگاشتن آن است -آنجا که بابک ميگويد در شهر برايم عشق به آساني ميايد و ميرود- در مقابل نسل قبلي که عشقش را همچون خيلي خصوصيات ديگرش با قهرمان سازي افراطي و راديکال از عاشقي فراري داده و از دست داده. و اين عشق امروزي و ديروزي تنها با پيوند عقلاني و تلفيق با فهم عاشقي ديگري است که به عشق واقعي و به موفقيت منتج ميشود.
فيلم پر است از نشانه، دختري پاک و باکره از کسي در سالهاي ابري، آب ميخواهد که سمبل باران و بارش باشد اما آن را نگرفته ميرود يا بهتر است بگويم فرار مي کند.
مام نامدار نقاش از غار سفيد که نشانه طبيعت است انسان را ابتدا سپيد ميبيند و ميکشد اما آن انسان را در کشاکش جامعه و رفتارهايش به سياهي متمايل ميکند و در اوج سياه ديدن انسان از کنار تابلو "آي عشق چهرا آبيت پيدا نيست" ميگذرد و وارد مکاني ميشود که عشق کهنه تلنگر ميزند و بازگشت ميجويد- معشوق بازگشته است- پير زن مستخدم بعدش با هندوانه قرمز در مي آيد.
تابلو "آي عشق چهره آبيت پيدا نيست" بار ديگر در عصبانيت مام نامدار آن هنگام که درها و پنجره ها را قفل ميزند نمايان است. و خزيدن دوباره او را به خوي خشن و دور شدنش از عشق لطيف و انساني را نشان ميدهد.
کلام سانسور شده پير زن هنرمند در بيان عشق و لزوم تاييد چند باره عشاق و مرور پيوندشان و درماندن نظريه اش در مقابل بچهي حاصل از عشق بسيار استادانه بسياري از باورها را به چالش ميکشد و نقش مسئوليت و تعهد را بالاتر از احساس مي نماياند.
نگاه انسان گرايانه و سرکش مام نامدار به زندگي و ظلم موجود، آنگاه که به مامور ميگويد هر کس فکر کنه عنصر نامطلوبه ديگه؟" يا ميگويد: " منظورتون از درگيري چيه دوست من در زندگيش چيزي جز قلم دست نگرفته بود" استادانه بيان شده و ناجوانمردانه سانسور شده است.
کشته شدن مامور پاک و درستکار برق در مقابل موج زنبورها، به مرگ صداقت در جامعه تلنگري ميزند.
مام نامدار در طول فيلم از انکار "قيامت شده" در برخورد با چوپان مجنون آرام آرام به آنجا مي رسد که خودش به استوار ميگويد براستي مثل اينکه قيامت شده…
از اين نمونه ها در فيلم بسيار است و فيلم استادانه و نقادانه روند و جرياني انساني- اجتماعي را جلو ميبرد.
فيلم را از دست ندهيد…
وطن
بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.
در این «سرزمین آزاده گان» برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی
لنگستون هیوز- ترجمه شاملو
سخن از تغيير
یک وقت هائی هست که می خواهی تغییر کنی یا تغییر دهی. این دوران به دلایلی دوران فعلی من است. یک جورهائی از لحاظ رفتاری در حال آپدیت شدنم و در دوران گذار و کشاکش و جدل درونی بیرونی با خودم و طبیعتا با دیگرانم. به این دوران فشار عصبی فکری این روزهای پر از تردید و پر از تنش و پر از عصبانیتی که گاهی به مرز انفجار می رساندم و می خواهد تبدیلم کند به یک آنارشیست بی کله و بی مغز را هم اضافه کنید.
به همین دلیل همینجا رسما اعلام می کنم چنانچه رفتارم شما را متعجب کرد یا ناراحتتان کردم ببخشید مرا و بدانید در دوران خاصی از زندگی هستم و این تغییرات باید که بهترم کند. دوران پوست اندازی رفتاریست شاید. به هر حال واقعا از کسانی که این روزها ناراحتشان کرده ام یا می کنم خصوصا از آن دوست دیرین و همیشگی – همسرم- عذر خواهی می کنم.
از این به بعدش سخنیست با خودم بی مخاطب بیرونی:
باید که یادت باشد هر تغییری در هر رفتاری حتی اگر مبنای علمی کاملی داشته باشد تازه بعد از آنکه خوب فهمیدیش و خوب شناختیش و سوء تفاهم های معمول ناشی از جهلت را هم برطرف کرد باید با معیار همیشگی انسانیت و اخلاق بسنجیش. یادت نرود که انسانیت از همه چیر بالاتر و اولی تر است. هر روشی، هرچقدر هم که مبنای علمی داشت، اگر آن را مغایر با این اصل پذیرفته شده ات ديدي در دور انداختنش و در نپذيرفتنش ذرهاي ترديد نکن. يادت باشد که تو همه چيز را عادت داري تحليل کني بينديشي درباره اش و خوب بشناسيش قبل از آن که به کارش بندي.
پي نوشت: آه امان از دست اين خوب فهميده نشدن.
چشمان بسته. دستان بسته. لبان بسته
چشمان بسته. دستان بسته و لبان بسته. طعم گس عطشی مداوم و حس نگاه نافذ خورشید که تا مغز استخوان را می سوزاند.
چشم می گشایم که همه کویر است و ماسه با لکه های کوچک سبز گوني عجیب سازگار و عجیب تحمل پذير. همه تحملند اينان که به تمامي کوير را بر ميتابند و به آغوش ميکشند و از خود شايد شرحي از زنجي به يادگار گذارند که بر اينان ميرود و شايد که هيچ بر ياد و يادگار نماند.
دست ميگشايم به لمس همه آن خشکي و عرياني که به نمک ميماند و لکي بر يکرنگي خاک مينماياند.
لب ميگشايم به تف کردن گرد و خاکي که در دهانم چپيدست يا چپاندهاند. چه فرقي ميکند کنون؟
راه ميافتم. خورشيدي که از درون ميسوزاندم همراه من است و ياري اندر کس نيست در اين بيابان که کس تنها شايد سايه هجوم کرکسيست طماع و اميدوار که مرا انتظار ميکشد که نعشي باشم خس و خاشاکوار رها شده در اين پهناور بيابان. تمام شده و تنها نقطه اي باشم از براي خود به آن همه اميد و تلاش و آرزو که خود روزي بودم ، تنها يک نقطه که در کامم کشد و ديگر هيچ.
گون و گز که بيابان را همراهند هميشه، ناظرند و من بيابان را همراهم و سعيم نااميد وار به آبي و آبادي، که مرا بيابان نشايد و نبايد که لايق باشد. که مردنم را نيز هدف خواسته بودم از براي خلقي اشاره و اشارت و من اينجا تمام شدنم همان فناست که هميشه لرزه بر اندامم افکنيده در سر مستي و شور مستي.
چشم ميبندم. دست ميبندم و دهان باز همچنان به کام بر مي گيرم.
آفتاب است اينچنين نوازش گر که پس پشت مردمکانم را نوازشي ميدهد و صبح را نويد آمدن و من چشم ميگشايم به جنگلي که همه سبز است و همه چون من است به سعي و گام و عطش رفتن و نماندن که همه پويائيست و حس خواستن و به عرش رفتن و بردن.
و من اين ميانه را ميجويم که چه بود و شد.
مرا که دشنام عسس کلام بيدار باش بود و شتک خون پا عروسکي که هر شامگاه به آغوش ميکشيدم تا شايد خوابي که در آن از ضربه و دشنام و تهديد خبري نباشد. مرا که ويران همه باورهائي بودم که در آن انسان را آزادي و صلح باشد و درو کند آنچه خود ميکارد. اين گونه چشم گشودن بر صبحي چنان دلپذير که همه سبزي بيني و بوئي چگونه شد. و چگونه باورش کنم که خو کرده بودم به تف کردن خون دهاني که انتظار گشودن قفلش به گفتن ياوگاني از آن دست که ميخواستند ميرفت.
چشم مي بندم براي هضم همه آن همه سبزي و ميگشايم. وسط جمعي ايستاده ام که سبزي را آرمان کردهاند و سفير گلوله را به هيچ ميگيرند. جمعي که سکوت و دست وي کرده را سپر تيري به ناحق کرده اند که خس و خاشاک ناميده شدگان را سکوت نه بايسته دانند و نه منفعت طلبانه که مرا و مارا همه آشوب خواهند و نامند. غافل که ما ديگرگونه مردميم و ديگرگونه راهي برگزيدهايم که جز جنگلي به سبزي و طراوت آرامشمان نگيراند.
به تو
این بار با توام. آری بگذار با تو حرف بزنم. مستقیم مستقیم. بی شرم حضوری که همیشه در من است و به دور از همه حس بزرگی که در مواجه با تو و افکار و نظراتت در من یاد آور میشود و مرا حتی اگر کامل مخالفش باشم به سکوتی سخت و سنگین فرا میخواند و مي برد. بگذار بغض سنگین فروخورده ای که همیشه در من ماند بواسطه چند سال دوریت – آن بغض لعنتی را می گویم که پس از اين همه سال هنوز گاهي در مواجهه کلامي با تو راه گلويم را ميگيرد- بگذار اين بغض لعنتي را اين گونه با نوشتن کناري نهم و اين روزها که سخت محتاج درددل کردن، محتاج گفتن و فرياد زدن و ترکيدن و بغض ترکاندنم تو را مخاطب قرار دهم.
یادت هست؟ يادت هست آن هنگام که از نبردي که هميشه با من است و با ملتم، از نبردي و زخمي که بر من و ملتي به بزرگي پهناور ايراني و به قدمت تاريخي که بر ما گذشتست، چه زود هنگام خسته و درمانده و گريزان بودم. يادت هست؟ زندگي را سر يافتن از نو داشتم، به سعي ديگر، به فرهنگي ديگر، مردماني، تاريخي و سرزميني ديگر.
بايد يادت باشد مرا خواندي به مهر ورزيدن به سرزمينم به کمر بستن به ساخت آنچه از براي من است. آوازم دادي به صبر و ايستادگي و استقامت به خواستن، ايستادن و گرفتن آنچه مال من است و آنگونه که بايد باشد. آموختي مرا بسازمش به راهي ديگر و به سعي ديگر. تلاش کردي يادم دهي از انتهاي تجربهات گام بردارم نه از ابتدا تجربهاش کنم. يادت هست گفتي حاصل صد سال ايستادگي و مبارزه را اکنون در دستانم دارم و آن قدرت بزرگ نه گفتن مردميست که در دوم خرداد جاري شد. يادت هست آن همه اميد که جاري شد و جارو شد اندکي بعدتر.
يادت هست بيزار بودم از مردمانم؟ آن ها را منفعت طلباني احساسي ميخواندم که جو ميگيردشان مخشان را تعطيل ميکنند و از اساس متلاشي ميکنند. يا ميآيند سرخورده ميشوند و قهر ميکنند. يادت هست شعارت را؟ بخوان و بدان، بياموز و بياموزان. گفتي: ملتي که عالم شد جاهل نميشود. مردمي که دانست، ميسازد سرزمينش را. خرافات را به دور ميريزد ،مردمي که علم را آموخت و دانست. ندايم دادي به دوست داشتن مردمم که همه از منند و چون منند. گفتي بياب انسانهاي دور از هم را، دوست بساز و سرزمين شو. گفتي ملت شو، ايران شو.
يادت هست؟…
و من امروز اينجايم هنوز ميان ماندن و رفتن و هنوز ميان دوست داشتن و متنفر بودن. هنوز معلقم در ميان خيلي چيزها. اما بر من گذشت و ميگذرد هنوز ظلمي که بر ملتي گذشت و ميگذرد. بر ما گذشت رنگ قرمز خون. بر ما گذشت هژده تير و سي خرداد. برما گذشت طعم تلخ دردي که نه از ضربه باطوم که از خرد شدن ديدن برادري بود که همچنان ميتواند مخش را تعطيل کند و باطومش را بالا ببرد. که از همه ايراني بودنش نه غيرت بلند نکردن دست و باطومش بر روي خواهران سرزمينش در او مانده و نه جوانمردي حمله نکردن گله وار به درمانده برادري که بر زمين نقش است و در خون ميغلطد. درد کشيديم نه از گلوله که از تکرار مدام اين واژه که خون ندا و نداها بيهوده ريخت آيا و کجا رفت و در آن من و ما چقدر مقصريم؟
ميداني، شايد چون وارث غروري عشيرهايم از همان موضع بالا که بعضا در من است شاگردان کلاسم را گاهي ميرانم به چوب نصيحتي که چرا چنينيد و چنانيد و چرا اين نميکنيد و آن ميکنيد. ميگويم برايشان از همه آنچه که روزي تو فرمان دادي بياموزم و من يافتم و آموختم و انديشيدم. اما اين نقاب سخت غرورم را از روي همه آنچه که آموختنيست گاهي نميتوانم کنار نهم. سي سال فکر کردم بيشتر از مردمي ميفهمم که قصد ترکشان را داشتم. اما حالا ميبينم همان مردم همان بچههاي کلاسم چقدر از من جلوترند. چقدر با شهامت تر و شجاعترند که سينهشان سپر گلوله است اين روزها.
با همان غرور و خيلي اتفاقي بزرگ مردي را ديدم که اين روزها همچون اساطير ايراني ايستادهاست، به پايمردي. به ملاطفتي نامردانه بر او تاختم و او با بزرگ منشي تمام سکوت و گوش شنوايش را نثارم ساخت. و من امروز بارها آرزو ميکنم ببينم و بر دستانش بوسه زنم. او امروز براي من و ما اسطوره گمشدهايست که ملتي بي رستم با گم کردنش عاشق هر جومونگ نامردي ميشد. او امروز نماد بغض فرو خورده ملتيست که نه بر انداز است، نه ياغي و نه آشوب طلب. ملتي که بزرگيش جهان را به حيرت ميبرد و شوکه ميسازد.
اين را برايت نوشتم تا بداني هنوز ايستادهام، خسته هستم اما از پاي نيفتادهام. نوشتم تا بداني هنوز ميدانم بايد دوست بدارم و بياموزم و بياموزانم. بايد بسازم و جلو روم. هنوز ميدانم به پايمردي و پيکار مداوم است که ملتي به حقش و به سرزمينش ميرسد.
اين را برايت نوشتم تا بداني هنوز اينجا سرزمين من است هنوز اين ها مردم منند و ملتي که بيش از پيش دوستشان ميدارم و ميشناسمشان. بدان بارها و بارها از اين که مرا به ايراني بودن رهنمون ساختي شاکرم.
گفتی که باد مُرده است…
گفتی که:
«باد، مُردهست!
از جای برنکنده یکی سقفِ راز پوش
بر آسیابِ خون،
نشکسته در به قلعه بیداد،
بر خاک نفکنیده یکی کاخ
باژگون.
مُردهست باد!»
گفتی:
«بر تیزههای کوه
با پیکرش، فرو شده در خون،
افسرده است باد!»
تو بارها و بارها
با زندهگیت
شرمساری
از مردهگان کشیدهای.
(این را، من
همچون تبی
دُرُست
همچون تبی که خون به رگام خشک میکند
احساس کردهام.)
وقتی که بیامید و پریشان
گفتی:
«مُردهست باد!
بر تیزههای کوه
با پیکر کشیده به خوناش
افسرده است باد!»
آنان که سهمشان را از باد
با دوستاقبان معاوضه کردند
در دخمههای تسمه و زرداب،
گفتند در جواب تو، با کبرِ دردِشان:
«زنده است باد!
تازَنده است باد!
توفانِ آخرین را
در کارگاهِ فکرتِ رعدْاندیش
ترمیم میکند،
کبرِ کثیفِ کوهِ غلط را
بر خاک افکنیدن
تعلیم میکند.»
(آنان
ایمانشان
ملاطی
از خون و پارهسنگ و عقاب است.)
گفتند:
«باد زنده است،
بیدارِ کارِ خویش
هشیارِ کارِ خویش!»
گفتی:
«نه! مُرده
باد!
زخمی عظیم مُهلک
از کوه خورده
باد!»
تو بارها و بارها
با زندهگیت شرمساری
از مُردگان کشیدهای،
این را من
همچون تبی که خون به رگام خشک میکند
احساس کردهام.
اينجا وطن من است
اینجا وطن من است، همانگونه که وطن توست.
اينجا سرزمين ما است، همان طور که سرزمين توست.
اين خاک ما همه است، همانگونه که خاک توست.
اين جا تکه اي از جان ما ملت است، هانگونه که مال توست.
ما بيشمار مردميم و تو، تويي.
اين را نوشتم که يادت باشد و يادم باشد و يادمان باشد نيز.
پرچمم را ميگيرم و مي گيريم و مي گيريم، گيرم به راهي ديگر و به سعي ديگر.