دراک
دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارمگفتی که باد مُرده است…
گفتی که:
«باد، مُردهست!
از جای برنکنده یکی سقفِ راز پوش
بر آسیابِ خون،
نشکسته در به قلعه بیداد،
بر خاک نفکنیده یکی کاخ
باژگون.
مُردهست باد!»
گفتی:
«بر تیزههای کوه
با پیکرش، فرو شده در خون،
افسرده است باد!»
تو بارها و بارها
با زندهگیت
شرمساری
از مردهگان کشیدهای.
(این را، من
همچون تبی
دُرُست
همچون تبی که خون به رگام خشک میکند
احساس کردهام.)
وقتی که بیامید و پریشان
گفتی:
«مُردهست باد!
بر تیزههای کوه
با پیکر کشیده به خوناش
افسرده است باد!»
آنان که سهمشان را از باد
با دوستاقبان معاوضه کردند
در دخمههای تسمه و زرداب،
گفتند در جواب تو، با کبرِ دردِشان:
«زنده است باد!
تازَنده است باد!
توفانِ آخرین را
در کارگاهِ فکرتِ رعدْاندیش
ترمیم میکند،
کبرِ کثیفِ کوهِ غلط را
بر خاک افکنیدن
تعلیم میکند.»
(آنان
ایمانشان
ملاطی
از خون و پارهسنگ و عقاب است.)
گفتند:
«باد زنده است،
بیدارِ کارِ خویش
هشیارِ کارِ خویش!»
گفتی:
«نه! مُرده
باد!
زخمی عظیم مُهلک
از کوه خورده
باد!»
تو بارها و بارها
با زندهگیت شرمساری
از مُردگان کشیدهای،
این را من
همچون تبی که خون به رگام خشک میکند
احساس کردهام.
اينجا وطن من است
اینجا وطن من است، همانگونه که وطن توست.
اينجا سرزمين ما است، همان طور که سرزمين توست.
اين خاک ما همه است، همانگونه که خاک توست.
اين جا تکه اي از جان ما ملت است، هانگونه که مال توست.
ما بيشمار مردميم و تو، تويي.
اين را نوشتم که يادت باشد و يادم باشد و يادمان باشد نيز.
پرچمم را ميگيرم و مي گيريم و مي گيريم، گيرم به راهي ديگر و به سعي ديگر.
پيروزيمان مبارک
به همسرم که اين روزها سخت نگران آينده ايران است
ما پیروزیم چون می خواهیم.
چون به پاکی و صداقت و دوستی وفاداریم.
ما پیروزیم چون جهان را مبهوت موج سبزمان ساخته ایم. مبهوت آن همه دوستی و لبخند که در آن موج عظیم نشان دادیم
ما پیروزیم چرا که یکرنگی را مشق کردیم و فریاد زدیم.
چون دروغ و مردم فریبی خونمان را به جوش آورد و قلبمان را فشرد.
پیروزیم به خاطر همه آن علامات وی که با دستانمان نثار یکدگر کردیم.
به خاطر همه آن انرژی مثبتی که بی دریغانه به یکدیگر بخشیدیم.
پیروزیم چون به صداقت و پاکی لبخند زدیم و به دروغ و ریا نه گفتیم.
پیروز مردمانیم ما، که دیدیم ودانستیم این درد، درد مشترک است و در اين حس تنها جزيرگاني دور از هم نيستيم.
پیروز مائیم که وطنمان را عاشقانه خواستیم و عاشقانه به پاک کردنش برخواستیم.
بگذارش هر چه می خواهد رخ نماید ما را نتیجه این عاشقیست. پیروزیمان مبارک
خاکستری
در ميانه اين روزهاي معلق معلقيم.
باور ما باور به آب است و به پاکي. باور به انسانيت است و صداقت.
مدتهاست صداقت رخت بر بسته و دروغ، غلو و بزرگ نمائي. سپيد نمائي و سياه نمائي حاکم بر جامعه و خصوصا بر سياست ماست.
ما نيز که مردمانيم و جهان سپيد سپيد ميخواهيم و براي همه ميخواهيم در اين ميانه بلوا اسيرمردمانيم و درماندگاني که اول از همه با خويش به جنگند و درگير، که چرا اينگونه؟ و چه بايد ديد و کرد و ساخت. و يا چگونه بايد گريخت و رفت و اميد در جاي ديگر بايد که ساخت.
ما همه کمابيش اسير اين تعليقيم و در ميانه اين همه هجمه که بر خويش روان ميکنيم، گرفتاريم، که جهان را همچون آرمانمان سپيد ميخواهيم و بي آلايش.
و جهان چنان سپيد نيست! و سياه هم نيست! که هنوز بسيارند مردم که پاک ميپندارند و مي گويند و ميکردارند.
و ما اول از همه با خويشتن به جنگيم چرا که ميدانيم چه سپيدي ميخواهيم و چرا ميخواهيم اما نميدانيم چگونه بخواهيم و از کدام يک از بتان دست ساختهمان بخواهيم.
قهار بت سازانيم که همه ايدولوژي و مرامنامه و مشق نامه از بالا ميخواهيم و قهار قهرمان پرورانيم که نجات نامه و منجي همه از قهرمانانمان ميخواهيم و از درون هيچ نميجوشد به تفکر و سعي و پايمردي.
نفهميديم که خواستن را به توانستن رساندن به پايمردي است به علم است و روش و تلاش. که آرمان را تلاش ميخواهد و سکوت و قهر را تنها دستاورد؛ حسرت است و افسردگي و ياس.
بايد که بدانيم جهان، روش و دستاورد همه و همه نسبيست و خاکستري. جهان، جهان خاکستريهاست نه به آن سپيدي که ما ميخواهيم و نه آن سياهي که گاهي مي نمايد.
و خاکستري اگر رنگ ميانه سياه تا رسيدن به سپيد باشد رنگ روش است و پويائي. پس خاکستري زيباترين رنگ جهان است.
دريغا ويرانگي بي حاصلي که سرزمين من است
به یاهو مسنجر این جا قیل تر زده است. در کجا به سر می بریم و نگاهمان به تکنولوژی و به مردممان چقدر نگاه بد و توام با شک و بدبینی و فضولی و قيم مابانه اي است.
ای، دریغا ایران که ویران شود…
خبر داغ
دلم تنگ شده بود واسه اين سريال هيجان انگيز Prison Break و خبر داغ اینکه اپیزود جدید اين سریال چهار روز دیگر يعني April 24پخش ميشود.
اسم اين اپيزود .Vs است و فکرکنم مثل اين ادامه لاست ما را هر هفته سر کار بگذارد.
خودمان را گرفتارتر می کنیم
آی آسمون
ای زمین
خونه دار آی بچه دار
جهانیان بدانندکه
سریال خونمان پائین آمده
با همه گرفتاریمان heroes را شروع می کنیم.
باشد که خداوند رحم کند و به خیر بگذراند.
آمین
منم که کويرم
به کویر دلبسته ام .
کویر همان قدر متعلق به من است و همانقدر از خودم میدانمش که دریا را میدانم که جنگل را نمی دانم یا برف را، یا گردنه سرد برفی را. کوير برايم از جنس درياست.
چرايش را نميدانم، شايد خوب که غرق کوير ميشوم مي بينم کویر همان من است به نوعی و به بیانی دیگر.
به همان خشکي که گاهي منم و به همان خشونت و سختي که در من است. منم که با خود در جنگم تا که در تکهاي از اين کوير علفي برويانم يا نخلي که باري دهم ديگران را. به جنگي که با خويشتن ميکنم به حفر قناتي که نغمه زندگي سر دهم و حرف از زندگي زنم و از يک نواختي و خشکي کويرم که همه فرمول است ومدار و مشخصه برکنم.
اما کوير چون من نيست يا من چون کوير نيستم که اول از همه از آن همه آرامش که در اوست بيبهرهام. به هزار دليل و به هزار زيرا من پر از شورم. همچنین پر از سرگشتگي و گمگشتگی در خویشتن.
من نه به زلالي و پاکي آسمانش هستم نه حتي به گرمي و صداقت زمينش.
در مقابل آن همه عظمت و شکوه خسي بيش نيستم.
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
وسط دریائی نا متناهیم آن میانه آرامش بخش که جز سکوت نمی یابی و جز عظمت و آرامشش هیج نمی بینی. به ناگاه موجي، موجي به بلنداي برجي. موجي که توان بر هم زدن همه چيزش هست. موجي آنچنان که توانش راه انداختن سونامي بايد باشد. تو موج را مي گذراني بي هيچ دغدغهاي و بي هيچ سختي. آرامشت را اما، عاقبت همه ساحل نشينان ميربايد، که عزيزاني در ميان همه آنان گذاشتهاي. کرال است که نفست را به شماره مياندازت و تو تا نرسي به ساحل دست بر نميداري. بيخيال همه موج ها که در پس سر است کرال را ميراني و تنها به آرامشي ميانديشي که از عزيزترينت سلب شده است.
تو همه تلاشي که برگردانيش…
به محمد خاتمي که نپيچاند و آمد!
محمد خاتمی! خبر وارد شدنت به انتخابات آینده و تصمیمت – تصميمي که چند وقت بود با کنجکاوي و بي صبري بسيار دنبال ميکردم- مرا برد به روزهائي که تازه داشتم جواني را تجربه ميکردم و آموختن را به شيوهاي ديگر دنبال ميکردم . مرا برد به روزهائي که خبر گفتمان مطبوعاتيت با مخالفان نگاهت به آزادي، و به ارشاد در وزارت ارشاد را دنبال ميکردم و به خودم ميگفتم اين سيد با ديگران فرقي اساسي دارد و آن، نگاه درست و بهروزش به جامعه، دنيا و آزاديست. آن روزها که تغييرات اساسي در فرهنگ نه به سرعت، اما ديده ميشد و مخالفانت – همانها که بعدها بت فرهنگ و سمبل هنرمندان متعهد مطبوعات رسمي و حاکميتي شدند – همان تغييرات اندک را بر نتافتند و به نگاهت به آزادي آنچنان تاختند که تو را از وزارت ارشاد به گوشه نشيني در کتابخانه ملي روان ساخت.
خيالم پرواز کرد به روزهائي که عکست، زينت بخش ويژه نامه سلام شد و انديشههايت، در غالب مصاحبه، متون داخل آن. و من بارها و بارها خواندمش، زير حرفهايت، همانها که هر کدام پشتش کوهي از تفکر ديده ميشد خط کشيدم و ساعتها با بابا به صحبت دربارهاش پرداختم. همان روزها که عکست بر در و ديوار توسط مردمي که نه گفتن ميخواست بر روي عکس کانديداي حاکميتي نقش ميبست، با کمترين اميد به موفق شدنت و موفق شدنمان. با شکاکانه ترين نگاهها، از همان نگاه بي اميد ملتمان به سياست و حاکمانش، که آيا اجازه ميدهند خواست ملت بر مسند رياست جمهور نشيند؟؟!!
رفتم به روزهائي که شيريني خواست ملي را مزه مزه ميکرديم و در ابتداي آموختن، حرفهايت ما را مجبور ميکردن به خواندن، به ياد گرفتن، به دنبال کردن دانش تا حرفهايت را بفهميم تا بدانيم کجاي جهانيم و از جهان و از آينده چه ميخواهيم و من يادم ميايد آن روزها که پيش دانشگاهي را شروع کردم و محسوس ميديدم که هم نسلانم،نسلي که در مدارس استبداد زده تحصيل کرده، خط کش و شلنگ ناظم بالاي سرش بوده، موهايش را با شماره چهار تراشيده و زشتي آن را در آينه بارها به خودش قبولانده و با کلاه لبه فلزي و اين رنگ و آن رنگ سعي در مخفي نگاهداشتنش داشته، عکس بازيکنان فوتبال همراه داشتن برايش قاچاق بوده و قبول نکردن شعار چوب معلم گله… گناه کبيره، نسلي که در بعضي مواقع و مکانها ميپذيرفته که خود سانسوري کند که آن طور که رسمي است و بايد سخن بگويد، به سادگي بر خلاف عقيدهاش انشا بنويسد و در بسياري مواقع آنارشيگري را ناخودآگاه بر ميگزيده، در زير لباسش فيلم بتاماکس و وياچاس قايم ميکرده، با اکليل و سرنج نارنجک دست ساز ميساخته و از طبقه دوم مدرسه به حياط پرتاب ميکرده، نسلي که ناراحتي تحصيل در مدرسهاي پر از زور پر از انجام اعمالي بر خلاف خواستهاش و ندانستن دليلها را بر سر بيچارهترين و مظلومترين دبيرهايش خالي کرده… ادبيات اين نسل تغيير کرده، پرسشگر است، چرا و دليل ميخواهد، حقوقش را بهتر ميشناسد و ميخواهد، مذاکره کننده و بحث راهانداز شده، به حاکمان مدرسه نماينده واقعياش را تحميل ميکند و از ناظمي که تن به برخورد فيزيکي داده شکايت به بالاتر ميبرد….
به ياد روزهاي پرشوري افتادم، که گفتي از مرگ سخن نگوئيد و از زندگي بگوئيد، مخالف خود را با زنده باد بدرقه کردي و ما ديديم راهي که ميرويم به ترکستان است و اگر ادامه بدهيم، اگر اين دو جملهات را ياد نگيريم، نفهميم و به کار نبنديم زندگي را با حمل تنفر باختهايم. اگر لبخند نزنيم و نبخشيم، اگر مخالف عقيدهمان را تحمل نکنيم، اگر احترام نگذاريم به هر آنچه بر خلاف تفکر و نظرمان است، عمري را باختهايم. اين بود که تفکر و گفتمان غالبمان را سعي کرديم عوض کنيم و در جواب کسي که ما را به تندي راند که شما نسل بيبخار امروزي هيچ نداريد و من از نسليم که اگر حرفم را اينجا در دانشگاه گوش نميکردند همه شيشههايش را خورد ميکردم، سينه ستبر کرديم و گفتيم نسل امروز نسل خرابکننده نيست، نسل سازندهاست. ما با لبخند با پافشاري از راه اصولي و قانونيش با ساختن و غر نزدن جلو ميرويم…
محمد خاتمي! با ارائه گزارشت به مردم با ادبيات جديدي که وارد فضاي سياسي- اجتماعي جامعه کردي با واگذاردن حق انتخاب به مردمي که بايد خود انتخاب کنند، يادمان دادي که نبايد به خيلي چيزها و خيلي کس ها سر تعظيم فرو آورد. و ادبيات قيم مآبانه را با ادبيات مردمسالارانه جايگزين کردي.
قهرمانت پرورانديم، ندايمان دادي، داد بر سرمان کشيدي که دوره قهرمان پروري گذشتست! از قهرمان کاري بر نميايد. در کش و قوس سنت و فرهنگمان نفهميديمت و به راهت نرفتيم. چشم به قهرمانيت دوختيم و منتظر که از آستينت براي حل مشکلاتي که نه چون سنگ، همچون صخره جلويت انداختند راهحلي درآوري. دريغ که راه حل، ما بوديم و نفهميديم. راه حل، پا فشاري بر خواستمان بود و ما قهر کرديم.
بگذريم سيد جان نسل قهر قهروئي بوديم و تو رئيس جمهور خيلي خوبي نبودي خودت هم ته دلت بايد بداني. فرهيختهتر از يک رئيس جمهور بودي و از کيسه خواست ملت به علت بزرگ منشي و فروتني خودت کم خرج نکردي.
ولي گناه ما که نفهميديم حاصل حداقل صد سال پس از مشروطه در اين يک راءيي است که به قهر از کفش ميدهيم. گناه ما، که چشم به بيگانه جنگافروز دوختيم و گوش به لب ميبديها و لوس آنجلش نشينها، بسيار بيش از توست. به جرم فرصت سوزي رانديمت، در حالي که خود نه تنها فرصت که دستاورد و اميد سوزانديم.
ما ملتي که ميدانيم چه نميخواهيم، ملت منتقد ناراضي، نميدانيم چه ميخواهيم و چگونه بايد بخواهيم. ملتي که همه چيز را سياه وسفيد ميبينيم و سپيد و فوري ميخواهيم. ملتي که خاکستري را باور و قبول نداريم، گناهمان کمتر از تو نبود که بسيار بيش از تو بود.
محمد جان! به سهم خودم و به سهم يک رائي که به تو ميدهم از تو نه سرزمين آرماني و آباد و آزاد ميخواهم و نه رياست جمهوري حلال همه مشکلاتم فقط به من، به نسلم و به ملتم، شور، نشاط، اميد و خواستن را برگردان همه گامهاي بعدش با خودمان…
سي سال فاصله
از مرکز شهر ميايم. توي تاکسي کنار پنجره نشستهام و به مردم خستهاي نگاه ميکنم که از يک روز کار بر ميگردند. خستکي شيرين کار، شيريني برگشتن به خانه و پيش خانواده بعد از يک روز کار و تلاش، در چهره هيچکس ديده نميشود. همه خموده، همه افسرده، شکسته …
به ديوارها نگاه ميکنم: “سي امين سال انقلاب مبارک” جاي جاي شهر ديده ميشود.
در مترو به چهرههاي خسته و بي خيال اطراف شده، يا عصبي و پرخاشجو نگاه ميکنم. اين مردم همان ملتند؟ همان ها که سي سال پيش با آن عظمت به پا خواستند. اينان کجايشان شبيه ملتيست که خروشش ميخواست بساط ظلم برچيند و سفره آزادي بگسترد؟؟
کو آنهمه نشاط؟ کو آن همه جوانمردي، از خود گذشتگي، شور؟ کو آن همه اميد؟؟
ميان اين مردم با آن ملت اگر نگوئيم بيشتر، سي سال فاصله هست سي سال پر حادثه…
اطاله دادرسي
این داستان عین واقعیت است
داستان کلاهبرداری که از ما شد را دیگر خواجه حافظ هم به تفضیل می داند.
پس از کلاهبرداری در تیر ماه هشتاد و شش پرونده را تشکيل دادم و ابتدا با شاکيان ديگر يک پرونده با چندين شاکي تشکيل شد پس از فرستادن ما به کلانتري به جز من و يکي ديگر بقيه شاکيان را به دليل واقع شدن وقوع جرم در مکان ديگري به دادسراهاي ناحيههاي ديگري فرستادند. ما را پس از تکميل پرونده به دادسرا برگرداندند. قاضي يک ابتدا پرونده را بررسي کرد و در طي يک پروسه يک ماهه چند بار از ما بازپرسي کرد و همان نوشتههايي که در کلانتري و مراحل قبلي نوشته بوديم مجددا نوشتيم. پس از حدود يک ماه بعد که خبري نشد، مراجعه کرديم. پرونده نبود! به همين سادگي. پس از پي گيري بسيار سر خورده بود رفته بود زير ميز قاضي. گم شده، پيدا شد!
بعد از آن ديديم نامه اي آمد که پرونده به دستور قاضي يک که آن را کلاهبرداري تشخيص نداده مختومه شده. اعتراض کرديم به دادگاه تجديد نظر رفت ادله ارائه کرديم که اي بابا اگر اين کلاهبرداري نيست پس چيست؟
دادگاه تجديد نظر گفت کلاهبرداريست. آن را برگرداند به همان شعبه و گفت کلاهبرداريست و پيگيري شود.
بعد از چند وقت با پيگيري وکيل ما حکم جلب سيار صادر شد، به مدت يک هفته، که آقا با مامور برو بگيرش!
گفتيم اگر ميدانستيم کجاست، که کلاهبردار نبود.
پس از اصرار بسيار وکيل ما پرونده به آگاهي فرستاده شد. رفتيم آگاهي مرکز. ارجاعمان داد به شعبهاي ديگر در قسمتي ديگر از تهران. رفتيم. پس از رفت و آمد و برو و بيا رابطي با کلاهبرداران را پيدا کرديم . پرونده با متهمش به دادسرا ارجاع شد- بماند که چند بار بين دادسرا و آگاهي در اين بين پرونده پاس کاري شد-
ديديم اي بابا قاضي عوض شده و قاضي 2 آمده در همان شعبه. قاضي جديد با دقت بسيار به توضيحات ما درباره پرونده گوش داد و اصلا به اينکه پرونده را بخواند اعتماد نکرد!!
براي متهم قرار صادر کرد و با گذاشتن سند آزاد شد که اصليها را معرفي کند.
بعد از چند وقت که خبري نشد رفتيم سراغ دادسرا و ديديم اي بابا که قاضي 3 آمده سر کار و به همان دلايل قاضي يک پرونده را مختومه کرده و اصلا به خودش زحمت نداده چند برگ پائين تر پرونده را ببيند که دادگاه تجديد نظر يک بار دلايل را ديده و کافي دانسته و اين بابا کلاهبردار است به اين دليل و آن دليل. دوباره اعتراض زدهايم و دوباره رفته تجديد نظر و دوباره برگشته….
اين قصه تا کجا برود الله اعلم…
آدم ميرود دادگاهها را مي بيند هوس کلاهبرداري به سرش ميزند کسي کاري ندارد به مولا…
اطاله دادرسي يعني بهشت کلاهبرداران…
عموهایت را می گویم…
نه به خاطر آفتاب،
نه به خاطر حماسه،
به خاطر سايهی بام کوچکاش
به خاطر ترانهای کوچکتر از دستهای تو
نه به خاطر جنگلها، نه به خاطر دريا،
به خاطر يک برگ، به خاطر يک قطره،
روشنتر از چشمهای تو
نه به خاطر ديوارها، به خاطر يک چپر
نه به خاطر همهی انسانها
به خاطر نوزاد دشمناش شايد؛
نه به خاطر دنيا،
به خاطر خانهی تو
به خاطر يقين کوچکات،
که انسان دنيايی ست؛
به خاطر آرزوی يک لحظهی من
که پيش تو باشم،
به خاطر دستهای کوچکات
در دستهای بزرگ من،
و لبهای بزرگ من
بر گونههای بیگناه تو،
به خاطر پرستويی در باد
هنگامی که تو هلهله میکنی،
به خاطر شبنمی بر برگ
هنگامی که تو خفتهای،
به خاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی،
به خاطر يک سرود
به خاطر يک قصه
در سردترين ِ شبها،
تاريکترين ِ شبها.
به خاطر عروسکهای تو
نه به خاطر انسانهای بزرگ،
به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند
نه به خاطر شاهراههای دوردست،
به خاطر ناودان
هنگامی که میبارد،
به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطر جار بلند ابر
در آسمان بزرگ آرام
به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک و
هر چيز پاک
به خاک افتادند،
به ياد آر،
عموهایت را میگويم…
فردوسی پور
تا اطلاع ثانوی به شدت مورد حمایت می باشد:
این جوان شاداب و فتوژنيک و بامزه نوک حمله مطبوعات آزاد انديش و عدالت طلب است و اين روزها خودش و برنامهاش مورد هجوم و حمله پاچهخواران و لمپن پروران.
داستان اين روزهاي برنامه نود، داستان تقابل دولت است با مطبوعات و آزاد انديشان، دولتي که با واقعيات مشکل دارد و بايد همه چيز را با نقاب پوسيده و مسخرهي: “همه چيز روبه راه است” و “عالي است” و “هيچ مشکلي نيست” و “ما از همه سريم و بر همه برتري داريم” و “چنينيم و چنانيم” نشان دهد. دولتي که با بلدوزر و عوض کردن خاک و نشاندن درخت ميخواهد به جنگ واقعيتي رود که لا اقل چند هزار خون سرخ سنديت دارد.
واقعيت را نشان بدهي يا ندهي فردوسي پوري باشد يا نباشد واقعيت هست و هيچ کارياش هم نميتوان کرد. خاک نو و درخت مصلحتيات را کنار ميزند و خود را مينماياند. گيرم روزي ديگر و زماني ديگر، آنگاه نيز که زمانه زخم خورده و مغموم به شهادتش طلبد به هزار زبان سخن خواهد گشود.
نامربوط گوئي بعد از چند روزانه
- یک چند روزی نبودم- آره این شروع خوبیه-
- میدانی، گاهی نوشتن نمی آید. برای من گاهی که خیلی فکرم مشغول است گاهی که دلم می گیرد خیلی نوشتنم میايد، گاهی هم در چنین حالاتی اصلا نوشتنم نمی آید.
- امروز با امير داشتم تلفني صحبت ميکردم گله کرد از ننوشتن. حالتم را برايش گفتم. حرف جالبي زد، حرفي که گاهي يادم ميرود: “بنويسش، بنويس خالي شوي و برو”
- کاش ميشد همه چيز را نوشت، کاش بعضي حرفها زدني بودند، نوشتني بودند. کاش بعضي مواقع خودت هم ميفهميدي چه مرگت است که بنويسيش،که بگذاريش و بگريزي. کاش…
- اين چند روز آدم آرزو ميکند کاش هميشه عزا بود تا اين کانالهاي ماهوارهاي هميشه موسيقي سنتي نشان ميدادند. شجريان و ناظري و سالار عقيلي خونمان کم شده بود. رحمت بر آن خنگي اين کانالهاي ماهوارهاي که فکر ميکنند موسيقي سنتي موسيقي عزاست.
- اين وطن همايون شجريان و اين چه جهانيست مستان هماي اين روزها بدجور فاز ميدهد. هزاران بار شنيدمشان و باز با شنيدن وطن همايون موهايم سيخ ميشود و با شنيدن اين چه جهانيست سرمست ميشوم.
- چند تا ابزار کامپيوتر دارد که در زندگي بارها و بارها کمبودش را حس کردهام يکي ctrl+z يعني Undo است که اگر بود چقدر خوب ميشد تا اشتباه ميکردي بر ميگشتي، با يک کنترل زد ساده، و گندت را درست ميکردي. يکي سرچ است که آي خوب ميشد اگر بود. و براي من يکي ديفرگمنت است گاهي احتياج دارم مثلا يک ماه تنها در يک جزيره دور افتاده باشم با خودم خلوت کنم و ذهنم را ديفرگمنت کنم. آي لازم دارم. گاهي همه پراکندگي و مشغوليت ذهنيم را کاش ميشد مرتب کنم. اين آخري قابل اجراست اگر وقت و جزيره و امکانش باشد. اگر بعد از يکماه همسر نگويد برو همانجا که تا حالا بودي.
- هميشه سکون برايم عذاب بوده. عذاب اليم واين روزها که دارم به دو دليل متفاوت دو نوع متفاوت از درس خواندن و مشق نوشتن را تجربه ميکنم. حس خراميدن موج گونه دارم.
- سالها پيش وسط فلسفه خوانيهاي آن روزهاي ما که دست و پاي فلسفي ميزديم و با خودمان بحث فلسفي راه ميانداختيم. آن موقع که نسل قبلمان را به چوب عصيانگري ميرانديم يکي گفت بر دوش پدرت بنشين تا بالا روي. اين روزها اشکار ميبينم قصه سردرگمي و تکرار تاريخيمان نفهميدن همين يک جمله است. هر نسلي نسل قبل و بعد از خودش را به چوب کج فهمي و گاهي با زبان تمسخر ميراند، غريبه ميداند و فرياد يا عجبا سر ميدهد. هنوز نفهميديم قصه تکراري نرسيدنمان و بدبختي امروزمان سوار نشدن بر تجربه و انديشه پدرانمان است. لااقل صدسال است از مشروطه تا حال که گرفتار گردش سلسلهوار اميد و ياسيم و هربار فکر ميکنيم نظر نوئي داريم و ما برتريم و چنينيم و چنانيم و باز از همان سوراخ و باز همان گزش.
- من بايد اين ريشه رندي خيام را در آورم حتم دارم بايد يک رگش به شيراز بخورد رندي جانانهاي دارد. خدا را چه ديدي يک دفعه ديدي در آورديم که هفت پشت حافظ رند عاشق پيشه به خيام خورد!!!
از آن رنديها دارد که آدمي چون من با شنيدنش نيشش تا بناگوش باز مي شود. دهان گشاد شديم اين روزها با اين همه خيام شنيدن…
- امير يکجا نشست تا دلش خواست راجع به مارادونا کيبرد فرسائي نمود. تا اينجايش عيبي نداشت اما زد جاده خاکي و راجع به برزيل حرفهائي به تايپ بر آورد که ما تا جواب دندان شکني ندهيم دلمان آشوب ميماند. حالا گيرم تازه رفته بود و خاطرش عزيز بود، دندان بر جگر فشرديم به وقتش پستي در باره پله بگذاريم که مادرش هم تا به حال اينگونه تعريفش را نکرده باشد.
دو گانه نامربوط
1- آقا ما بسی لذت بردیم از این نی نوای علی زاده و بسی عقمان گرفت از این درویشی. نظر ما هم چون محترم است مثل هر نظر دیگری لابد, بگوئیم با همه موسیقی نابلدیمان حس میکنیم به شاهکاری چون کلیدر پی پی زد با این آهنگش
2- کنار نیلگون خلیج فارسم. جای همه شما خالی حیف که لباس ندارم و وقت اصلا وگرنه هوا آی دریائیست, آی دریائیست. کنار دریائی که هر موجش انگار فارسی بودنش را به رخ می کشد, ظهر هم نهار ماهی کباب شده خورده ام کش آمده ام. جای همسر که خیلی خالی…
با مرام!
آي ايها الناس ، آي آسمون، آي شما که با يک حس گذرا اشکتان دم مشکتان است، اي وبلاگ نويسان کهنه کار و نو کار،يا اي شماها که احساستان را چون من زير نقاب چهرهتان قايم ميکنيد، اي فلانيها و بهمانيها، دلمان براي امير تنگ شده، تنگ شده آقا جان دست خودمان هم نيست، آقا جان دوست زياد است اما دوست خوب کم و دوست عالي يا به قولي رفيق کمتر، امير از آن کمترهاست. بی مرام با آن هيکل کوچک و آن خندههاي زشتش!! هر آنچه در ايتاليا ميخوري و مينوشي کوفتت شود که اين آتش را در اينجا در دلهاي بعضيها انداختهاي. حالا ما که خوبيم دخترک يک چشم اش آبليموست يک چشمش آبغوره…
تبليغ نشود
آي آقاياني که در شبکه چهار برنامه علمي درباره فضا نشان ميدهيد بعد روي يک سفينه فضائي که به ايستگاه فضائي متصل شده آرم ناسا را شطرنجي ميکنيد. خوب است! همينگونه پيش رويد برايش تبليغ نشود يک باره مردم از ناسا خريد کنند!!
شيراز
فقط فکر کنم شیخ اجل سعدی نمیداند که ما این هالیدی را رفتیم شیراز. البته اين را هم گمان کنم، اگر خواجه حافظ به او نگفته باشد.
به هر حال این مسافرت از نقطه نظر بسیاری از اهمیت زیادی در روابط بین البچهها برخوردار بود و شرح مذاکراتش بماند اما جالب ترین قسمتش برگشتش در فرودگاه بود:
ما- یعنی من و همسر و خارزوو- یعنی خواهر زن- خودمان هر کدام برای خودمان باربری بودیم به تمام معنا هر کدام چمدانی البسه فاخر- فاخرش مهم است- داشتیم و یک کارتن هم پرکرديم کشک از بازار وکيل خريده، سوغات براي اهل تهران و دو دبه بزرگ عرقيات ناب محمدي باغ کوچه کناري باغ ارمساز، و لب تاپ و ديگر لوازم منقول و يک عدد گبه فارس همسر خريده. خلاصه دردسرتان ندهم که پدر جان هم شصت کيلوئي خرمالو بارمان کرد که بده به اين و به آن که خرمالوهاي درختمان است…
در فرودگاه انسان بسيار محترمي که پليس آن جا بود گير داد در اين کارتن چه داري و چه نداري و بعد از تهران کجا ميروي و گفتم فقط کشک است و بعد از تهران ميروم سر قبر پدر پدر سگ صدام!
از او اصرار و از من انکار که درون کارتن جز کشک چيز ديگري هم هست. گفت بايد بازش کني گفتم: چاقو بده بازش کنم کليدش را داد باز کردم و با حالت طلبکارانه گفتم بفرما…
زير و رويش کرد و يک کيسه ادويه از کنارش بيرون کشيد که اين را ميگويم، ديدي! زير دستگاه که معلوم نيست مثل مواد است…
خلاصه خرمالوها را هم ريخت روي آنجا که همه له و په گشته و پلاستيکش پاره و کثيف و به معناي واقعي پيپي زننده به لباسمان. ديديم اينها را نميشود برد داخل هواپيما همانجا همه خرمالوها را روانه سطل فرودگاه کرديم بارها را تحويل داديم و يا علي سوار هواپيما شديم…
داخل سالن انتظار با همسر درباره چيز جالبي که در جيبم يافته بودم و نميدانستم صاحبش کيست صحبت کرديم و همش ميگفتم نميدانم ديشب در مهماني کي اين را اشتباهي در جيب من گذاشته؟…
داخل هواپيما تازه لميده بوديم و هواپيما داشت آماده ميشد که دربش را ببندد که يک دفعه در بلندگو اعلام کردند: آقا يکي کليد پليس فرودگاه را برداشته بياورد بدهد…